X
تبلیغات
بازی تراوین

اطلاعیه

یکشنبه 6 بهمن 1392 ساعت 12:34 ب.ظ




به اطلاع دوستان و دشمنان می رساند :
انتشار عمومی جلد اول یادداشت های
اسلام و شمشیر
با شماره ثبت
1246175
مجاز اعلام شد.
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

هواخوری 26

جمعه 4 بهمن 1392 ساعت 12:51 ب.ظ


                                                هوا خوری 26


 با صرف حوصله زیاد قسمتی از کلیپی را دیدم به نام زمین به علاوه پنج درصد، که ظاهرا قصد بیان علت نابسامانی های اقتصادی جهان را از طریق بررسی نقش مستقیم نزول در به هم ریختن عدم توازن اقتصادی دارد. در آغاز دو نکته را یادآوری کنم.

صاحبان و سازندگان این کلیپ فضولانه، بی کسب اجازه و با نصب تصویر من در ابتدای نوشته خود خواسته اند تا به نحوی مطالب جمع آوری کرده خود را به من نسبت دهند.حال آن که در قالب قسمت های این کلیپ، به زحمت توانستم آرامش خود را از این همه نادانی صرف شده در این کلیپ بی ارزش حفظ کنم.

نکته دوم اینکه کلیپ، سر به دنبال هم بستن مطالبی بود که بارها و بارها از طریق رسانه ها، صاحب نظران، ناطقین و بررسان گوناگون بیان شده بود.

در جهان امروز که ارتباطات اندیشگی حتی به صورت بازیچه دست کودکان در آمده است، تکرار مطالبی که پیش تر از زبان و قلم این و آن بیان شده بود، ارزش بازخوانی و بازنمایی نداشته است. امروز جهان آن را صاحب کرسی نواندیشی می شناسد  که به مطلبی تازه، گفته نشده و گره گشا بپردازد.کاری که هیچ نشانی از آن در کلیپ زمین به علاوه پنج درصد دیده نمی شد.


بنابراین . از این نقطه نظر  کم ترین نشانه خردمندی در زمین به علاوه پنج درصد برنمی خوریم. مطالبی تکراری است بی این که خواننده یا بیننده را به سرانجام روشنگری هدایت کند. از سوی دیگر موضوع ربا در این کلیپ شاید هم عامدا به گونه ای انتخاب شده که پای یهود در این موضوع کلان گشوده نباشد. کلیپ از بانک ها صحبت می کند، ولی از بانک داری و بانک داران بحثی در میان نیست.


نتوانستم این هواخوری کوتاه را بی اشاره به احوال یکی از کارشناسان کلیپ، ادامه دهم. کارشناسی که نزول خواری بی رحم است و وجه دستی دریافتی از یک همکار بی چیز ما را فقط توانستیم از طریق دادگستری از او پس بگیریم. معلوم است که توضیح چنین آدمی در موضوع نزول به چه چیز می تواند عنایت داشته باشد. می گذرم از اینکه آن چند نکته قابل اعتنا در کلیپ کاملا برداشت از سخنان من است. و نه به این معنا که متن را من نوشته یا سازمان داده باشم. این یک برداشت سارقانه و مخفیانه از نوشته های کسان بی شمار و از جمله شخص بنده است. اما نظر خودم را هم در علت چنین آشفتگی به نظر لاعلاج  در یک جمله گفته باشم. میزان کسری دارایی در سراسر جهان درست با میزان برداشت های سارقانه مسئولین سیاسی اقتصادی و فرهنگی ملت ها برابر است. به معنای دیگر آن ذخیره ای را که می باید صرف توسعه و ترقی شود، دزدانه به خانه می برند و حاصل آنکه گوشه ای از توانایی های ملی که می باید صرف توسعه و ترقی شود به زخم اتینا می زنند که جامعه کم ترین برداشتی از آن ندارد و نوعی ربا خوری جدید است که مظاهر آن را در سرزمین خودمان و در سراسر جهان در هر زمان و به مقادیر سرسام آور شاهدیم. تذکر می دهم که کلیپ زمین به علاوه پنج درصد از هیچ بابتی کمترین ارتباطی با این قلم ندارد. وآن عکس و شعار ابتدای بررسی نباید کسی را فریب دهد.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 54

چهارشنبه 25 دی 1392 ساعت 05:31 ب.ظ

کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 54


آن هنگام که با بالا بردن مناری در این جا، پل و میدان و مسحدی در مکان دیگر و سلسله بار انداز و کاروان سراهایی، با کمک نیروی کار ارامنه، در گلوگاه های گوناگون و سرانجام تدارک شهر و پایتخت و حرم سرا وییلاق و به گفتار دراوردن سایه هایی با عناوین شاعر و دانشمند و سخن دان، آن هم از ایامی که هنوزخط بالغ شده و قلم نبود، پس از 2200 سال سکوت، با شاه ساختن و کتیبه سرایی های نمایشی، چشم اندازی بر هستی جماعتی مهاجر گشودند که بعدها با تصاحب و انتصاب خود به اسامی قومی و فرعی ترک و لر و کرد و فارس، در ماجرای برنامه ریزی شده دیگر، حاصل دو سده دست پخت های خویش و مقدم بر همه تشکیلاتی برای ثبت اسناد و املاک و احوال را، یه زمان رضا شاه، اداری و قانونی کردند و با توسل یه واژه ای در بیستون قلابی، برای گریز از گم نامی تاریخی، خود را آریایی و در محموع ایرانی خواندند. با این همه دوران رضا شاه حاوی و حامل پیام های تاریخی بس تعیین کننده دیگری است که در فصل خود بیان خواهم کرد. اینک سخن از بابیه است که چون هر فرقه نوساخته دیگر با منظور درهم پاشاندن اساس اسلام، یعنی قران با اسنادی بی سامان ساخته اند. برای ورود ابتدا یکی از دو کتاب تاریخ بابیه با نام نقطه الکاف را تورقی کنیم.


کتاب
 
نقطة الکاف

در تاریخ ظهور باب و وقایع هشت سال اول
از تاریخ بابیه

تألیف
حاج میرزا جانی کاشانی

مقتول در سنه 1268 هجری به سعی و اهتمام اقل العباد
ادوارد براون
ظاهرا میرزا جانی کاشانی نامی که در 1268 هجری قمری مقتول شده، کتابی به نام نقطةالکاف در باب ظهور و افول بابیه قلمی کرده، که به اعتراف ادوارد براون شرح جزییات مسائل پس از اعدام باب و شورش های پیروان او تا سال 1270 و از جمله جزئیات ماجرای قلعه مازندران در آن ثبت است و تنها نسخه آن به سعی کنت دوگوبینو باقی مانده است که گویا از سال 1271 که هنوز تهران ساخته نشده بود وزیر مختار فرانسه در دربار قاجارها بوده است. چنین پریشان بافی ها  ان هم در نخستین سطور کتاب تاریخ باب، مورخ را از هر کوشش اثباتی دیگر در رد اصولی بابیه بی نیاز می کند.
«احقرالعباد ادوارد براون انگلیسی که از آغاز جوانی شوق تحصیل السنه ثلاثه شرقیه یعنی عربی و فارسی و ترکی علی الخصوص زبان عذب البیان فارسی و اطلاع بر تاریخ و ادبیات و آثار ایران مرا بر سایر اشواق غالب آمد و از آن گاه تاکنون همواره به یاری خداوند تعالی و مساعدت اسباب ظاهری همیشه اوقات خود را صرف اشتغال به تدریس و تدرس کتب و جمع و نشر و طبع آثار نفیسه این ملت نجیب نموده ام و از خداوند توفیق امتداد این طریقه را خواهانم، و از جمله چیزهایی که از همان اول وهله توجه مرا بیش تر از همه چیز و به نوع خصوصی جلب نمود و شوق غریبه به اطلاع اذ جمل و تفاصیل آن در من پیدا شد همانا مسئله سرگذشت طائفه بابیه بود، و ابتدای آن به این طریق شد که من در آن اوقات مشغول تحصیل طریقه متصوفیه بودم و برای کسب اطلاعات در این موضوع در همه جا تفحص و تتبع می نمودم وقتی در اثناء تفتیش در کتابخانه دارالفنون کمبریج نظرم به کتابی افتاد موسوم به «مذاهب و فلسفه در آسیای وسطی» تالیف مرحوم کونت دوگوبینو که از سنه 1271 الی 1274 به سمت وزیر مختاری از جانب دولت فرانسه در طهران اقامت داشته است. کتاب مذکور را برداشته به منزل خود بردم به امید آن که شاید چیز نافعی در خصوص صوفیه در آن توانم یافت، پس از مطالعه فصل مختصری که در باب صوفیه نوشته و قدری هم مذمت از آن طایفه نموده و روی هم رفته چیز قابل توجهی نیست. سایر اوراق کتاب را تفحص نمودم دیدم یک فصل مشبع مفصلی در خصوص تاریخ بابیه و ظهور و انتشار طریقه ایشان و سایر وقایع این طایفه الی سنه 1269، یعنی سالی پس از درگذشت مولف در آن کتاب مندرج است که الحق مصنف داد سخن پروری و بلاغت گستری در آن داده و به طوری این فصل دلکش و جذاب و به درجه ای جالب دقت و ساحر عقل و هوش است و به نحوی تر و تازه و مملو از روح حیات است که نادر است کسی این فصل را یک مرتبه بخواند و به کلی حالش منقلب و دگرگون نشود». (جانی کاشانی، نقطةالکاف، مقدمه، ص (1) و - ه).
ملاحظه می فرمایید؟ در کتابی که مولف آن را در 1268 کشته اند، ادوارد براون شرح حوادث سال 1269 را یافته است. چنان که برابر رسم میراث های فرهنگی ایران این بار هم اسناد بابیه را نه در یزد و کاشان و شیراز و قزوین، که در زیر زمین کتاب خانه های اروپا یافته اند.

«اعتقاد باب در خصوص واجب الوجود چنین است که موجد حقیقی خالق کاینات مثل آفتاب عبارت از نور مطلق است و نورش در بعض افراد مخلوقات از نوع بشر همیشه تجلی تواند کرد. در آن صورت همان جسم که محل تجلی نورش شده نسبت به واجب الوجود مظهر است، یعنی مرآت است که نور آفتاب بر آن تجلی انداخته است. در این حال هرچه از مظهر و مرآت صادر می شود حکم صدور از آفتاب دارد، و سید علی محمد باب مظهر و مرآت نور آفتاب بود. و بعد از زوال جسم اش مظهرهای دیگر ظاهر شد از قبیل ملاحسین بشروی و ملامحمد زنجانی و سید یحیی و قره العین، هر یک از پی یکدیگر که مروج و مکمل دین باب بودند. بعد از ایشان مظهر و مرآت میرزا حسین علی مازندرانی است که الان در حال حیات است، و بعد از زوال جسم او باز مظهر دیگر پیدا خواهد شد الی زمان نامتناهی. هرگز کره زمین از مظهر خالی نخواهد بود. از قرار تقریر مرد سیاح، که علی الظاهر مرجع دین باب به نظر می آید، اگرچه اطلاع کامل از عقاید او نداشت و خودش نیز از اهل علم نبود، چنین مفهوم شد که باب در خصوص عقاید خود به زبان عربی و فارسی کتابی نوشته است مسمی به بیان، و بالکلیه دین اسلام را منسوخ کرده است و هر حکمش برخلاف احکام دین اسلام است». (آخوند زاده، ادبیات مشروطه، مقالات، ص 142)

ظاهرا این همه واجب الوجود، که از قول و زبان مرجع اصلی بابیون یعنی کتاب بیان معرفی می شود سه چهار سالی پیش از مرگ بر خامه باب،ان هم با خطی گذشته است که در زیر می بینید.


در ان زمان چه کسانی چنین خطوطی را می نوشتند وچه کسان دیگری می خواندند و متن آن راه نمای کدام مسیر بود و اصولا باب به جز معرفی خود به عنوان یکی از مظاهر مامور ستیزه با اسلام و قران حامل کدام ره نمود اجتماعی و سیاسی و حتی اخلاقی بوده است. ان چه را با کوشش بسیار به سختی می توان از میان ادعاهای اش بیرون کشید بی اعتنایی نسبت به برخی سفارشات فقهی است که به زمان او هنوز تدوین نشده بود تا برای یک منجی از راه رسیده اعتباری بسازد و روحانیون صاحب رساله های هنوز نانوشته، او را مزاحم تشخیص دهند که خود می تواند حصه ای از تدارک دیرینگی برای روحانیت شمرده شود که عمر قشری ان ها هنوز هم به یک قرن نمی رسد.. 

«ایرانیان که از قدیم الایام همواره اعتقاد به این که سلطنت موهبتی الهی است در ذهن ایشان راسخ شده بود و از عهد ساسانیان معتاد بودند به این که پادشاهان خود را موجودات فوق بشری و چیزی شبیه به الهه محسوب دارند (چنان که شاپور اول یعنی شاپور بن اردشیر بابکان در کتیبه ها خود را لئوس و الها می نامند) طریقه شیعه در مسئله امامت بالضرورة خیلی مناسب طباع ایشان می نمود این است که کم کم مذهب شیعه در ایران رواج یافته خطه ایران مرکز و پناهگاه این شعبه از اسلام گردید، شیعه نیز فرق مختلفه می باشند بعضی آند که ائمه را فقط معصوم می دانند بدون این که از این پایه بالاتر روند، بعضی دیگر به این اکتفا نکرده ایشان را دارای بعضی از نعوت الهی یا آن که مظاهر خداوند تعالی می دانند و این طایفه به اسم غلاة معروفند». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، مقدمه ص (8) فح - یز - یو)
چه گمان می کنید؟ آیا ادوارد برون مشغول زمینه سازی های اولیه برای رونق باستان پرستی و یا تبلیغ و تایید تشیع است؟ مورخ هنگامی که برخورد بابیه و تشیع را مطالعه می کند باز هم جز جدایی  صوری میان بابیه و حوزه نمی یابد و قادر به تجزیه و تحلیل کینه خونین در میان افتاده نیست.
«چنان چه در مجلس ابن زیاد ملعون بعد از آن که شماتت بسیاری نمود به گفتن این که برادرت داعیه سلطنت داشت خدا او را به دست ما ذلیل نمود علیا جناب زینت خاتون خطبه ای در نهایت فصاحت کلام و بلاغت معنی ادا فرمودند که حاضرین در مجلس گواهی دادند که گویا امیر مومنان بر منبر کوفه بالا رفته و خطبه ادا می فرمایند بعد از اتمام خطبه که شامل حمد و ثناء حضرت اقدس و درود و صلوات بر انبیا و جد اطهر خود بوده فرمودند ای کافر جاحد رسوا نمی شود مگر دروغگو و ذلیل نیست نفسی مگر خائن حمد خداوندیرا سزاورا است که آیه ی تطهیر از کل رجس در حق ما اهل بیت نازل فرمودند و بس است ما را گواهی حضرت خداوندی و اما شهادت مردان ما و اسیری زنان ما فی سبیل المحبوب فخر ماست و مصیبت ما خانواده را قدیم، خلاصه جلالت قدر و عظمت شان ایشان نه آن است که به وصف درآید و جمیع ایشان راضی به قضای محبوب خود بوده حتی اطفال ایشان لله حرکت می نمودند اگرچه شیرخواره بودند ولی لسان فطرت ایشان گویابود به مثل آن چه که در حق جناب علی اصغر معروف است که هنگامی که حضرت شاه غریبان و سلطان مظلومان در میدان یکه و تنها در مقابل لشکر کفار ایستاده می فرمودند هل من ناصر ینصر آإل محمد المختار احدی در آن بیابان نبود که دعوت آن وحید امکان را لبیک بگوید جناب علی اصغر در گهواره به گریه اوفتاده و خود را به زمین انداخت حضرت امام به حق اصغر در گهواره به گریه اوفتاده و خود را به زمین انداخت حضرت اما به حق به علم ولایت مطلع از طلب اذن شهادت خواستن آن طفل معصوم گردیده لهذا تشریف آوردند بدر خیام و فرمودند که این طفل را به من دهید تا آن که او را سیراب نمایم پش قنداقه آن بلبل بچه را بر روی دست گرفته فرمودند ای قوم هرگاه بزعم شما من کافرم این طفل که به قانون جمیع مذاهب معصوم می باشد به او ترحم نمایید و یک شربت آب به لب خشک او بچشانید ملعونی که او را حرمله می گفتند تیر سه شعبه را بر چله ی کمان گذارده حلق نازک آن طفل را هدف تیر بالا نموده تیر از حلق شریف اش گذشته و بازوی مبارک پدر را هم دریده شاه مظلومان تیر کین را از حنجر لطیف نور دیده ی خود کشیده و اشک التفات به دور چشم همایون گردانیده فرمودند خداوندا این طفل من در نزد جناب تو کمتر از ناقه ی صالحن یست تو هستی خونبهای آن نازل فرما عذاب خود را بر این قوم، پس آن طفل شیر ناخورده بروی باب بزرگوار خود تبسم نموده و جان را تسلیم روی نکوی پدر عالیمقدار خود نمود و از شربت شهادت سیراب گردید ». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، ص 52)
این روضه غلیظ برگرفته از نقطه الکاف جای اندکی برای تردید نسبت به تشابه پایه های اعتقادی بابیه و حوزه باقی می گذارد. (ادامه دارد)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه 53

پنج‌شنبه 28 آذر 1392 ساعت 12:34 ب.ظ

کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه 53

بی شک و فارغ از معارضه و از ان که جست و جوی صحت ان اسان است، ادعا می کنم که در تاریحچه رفتارهای فرهنگی جهان هرگز هیچ متن و مولفی چون ناصر پورپیرار و یادداشت های تاملی در بنیان تایخ ایران، مراکز فرهنگی یهود و دست پروردگان و نان خوران و کوچک ابدال های همه جا ریخته انان را دچار تشویش نکرده و به سانسور مطلق وانداشته است. گرامی بداریم این کلمات را که برای نخستین بار کارگاه های جعل و دروغ بافی یهودیان را بر سر انان اوار کرده است.

می گویند مظفرالدین شاه 55 سال زیسته و ده سال ان از 45 سالگی تا زمان مرگ را با عنوان و کلاه سلطنت گذرانده است. عکس بالا مظاهر سلطان میان سالی را نشان می دهد که نخواسته است چهره پر جبروتی در اندازه عنوان سلطنت از خود نشان دهد. چین خوردگی های انتهای شلوار پای راست او، چنان است که گویی در پشت پارچه شلوار ساق پایی نیست و پوشش پای چپ سلطان را گویی یکسره از کاغذ ساخته اند و کفش شاه لنگه به لنگه است.

در این تصویر وصله پینه شده و سراپا خطا و اشتباه که از جمله عوامل سمت چپ ان را برای پوشاندن جزییات بک گراند عکس فراهم کرده اند، شاه را در همان حوالی نزدیک به پنجاه سالگی می بینیم که کم ترین اثری از سایه های کهولت، چون سپیدی موی سر و صورت و سبیل ندارد.

این عکس مملو از نقائص فنی و از جمله نحوه انطباق پاهای شاه، ظاهرا به سفر اول مظفرالدین شاه مربوط است که گویا با ملکه ایتالیا به هوا خوری امده است. نوشته اند که سفر اول او در سال 1279 شمسی و در 47 سالگی شاه ایران انجام شده و تنها ارزش ماجرای آن ملکه گم نام ایتالیا این پرسش است که چه گونه و از چه راه شاه 47 ساله ایران را به پیرمرد در عکس تبدیل کرده است؟

عکس بالا را باید سند محکم و مطلق نادانی مفرط جاعلان تصاویر تاریخ معاصر ایران دانست. آن ها ضمن تولید مستندات قلابی برای سفر شاه به اروپا، عکس مظفرالدین شاه را در پشت بامی مونتاژ کرده اند که در گوشه سمت راست ان کولر ابی کهنه ای نصب است!!!


و این هم اکبر عبدی و مظفرهای دیگر در نقش مظفرالدین شاه برای مشتاقان مقایسه.

کافی است جغه کلاه، تیغه دماغ و آن سبیل دو طرف نامیزان و با مداد کشیده شده این دو عکس را با مظفرهای معرفی شده دیگر بسنجید تا دستگیرتان شود این تصاویر شاه قجر با علی البدل دست مزد بگیر دیگری ساخته اند.


تنها با آنالیز این تصویر مظفر در پاریس به سهولت می توان آن ماجرای فیلم و ضبط صدا و به طور کلی سفرهای او به اروپا را به باد سپرد و کافی است از میان ده حقه جاری در این عکس به آستین چند تکه دستی توجه کنید که در عین حال تشخیص چپ و راست بودن آن اسان نیست.

کتاب دیگری در اختیار داریم با نام خاطرات همفر که بی بنیانی اش از تاریخ تولید آن آشکار است. کتابی است که در سی سال گذشته بی برخورد با نگاه منتقدین تا سال 91، بیست و سه بار چاپ شده است.

«در سال 1710 میلادی، وزارت مستعمرات انگلستان، مرا مأمور جاسوسی در کشورهای مصر، عراق، ایران، حجاز و استانبول مرکز خلافت عثمانی نمود. مأموریت من جمع آوری اطلاعات کافی به منظور جست و جوی راه های درهم شکستن مسلمانان، و نفوذ استعماری در ممالک اسلامی بود. همزمان با من، نه جاسوس دیگر، از به ترین و ورزیده ترین مأموران وزارت مستعمرات، در ممالک اسلامی، این گونه مأموریت ها را برعهده داشتند. در راه فراهم ساختن موجبات تسلط استعماری انگلیس و تحکیم مواضع آن دولت در نقاط استعمار شده، فعالیت می کردند. اعتبار مالی کافی در اختیار این هیأت ها قرار داشت، و به نقشه های دقیق و اطلاعات دست اول مجهز بودند. فهرست کامل نام وزراء، فرمانروایان، مأموران عالی رتبه، علماء، و روسای قبایل، به آن ها داده شده بود. در موقع خداحافظی، معاون وزارت مستعمرات با جمله ای ما را بدرقه کرد که فراموش نشدنی است. او گفت: «موفقیت شما سرنوشت آینده کشورمان را تعیین خواهد کرد، پس هرچه در قوه دارید به کار بندید تا موفق شوید». (خاطرات همفر، ص 15)

ظهور جاسوسی در 300 سال پیش در ایرانی که جز مخروبه ای خالی از تجمع انسانی توصیف نمی شود و نگاهی به نقشه های دوران او، فقدان شهر و ایادی را نمایش می دهد، جاسوس ثبت شده در کتاب خاطرات همفر در سال های آخر دولت خیالی صفویه و در عهد شاه سلطان حسین به منطقه وارد می شود تا ابتدا زبان های فارسی و ترکی و عربی را بیاموزد.

«من در حالی که از ماموریت خود خوش حال بودم، با کشتی به مقصد استانبول مرکز خلافت اسلامی، عزیمت کردم. ماموریت من حاوی دو قسمت بود: نخست، فراگیری زبان ترکی، که در آن هنگام زبان رسمی مسلمانان آن دیار بود. من فقط، چند واژه ترکی در لندن آموخته بودم. پس از زبان ترکی باید زبان عربی، قران و تفسیر و سپس زبان فارسی را یاد می گرفتم. ناگفته نباید گذارد که یاد گرفتن یک زبان با تسلط کامل به قواعد ادبی و گفت و گوی فصیح و درست آن زبان، تفاوت دارد. من ماموریت داشتم که در آموختن این زبان ها آن چنان مهارتی به دست آورم که بتوانم مانند مردم آن جا صحبت کنم. یاد گرفتن یک زبان در مدت دو یا سه سال ممکن است، اما تسلط به آن، سال ها وقت و فرصت می خواهد و من مجبور بودم این زبان های بیگانه را به گونه ای فراگیرم که هیچ نکته ای از قواعد و رموز آن فروگذار نشود و هیچ کس را توانایی آن نباشد که در ترک یا ایرانی یا عرب بودنم شک کند. با این همه، چندان هم از عدم موفقیت کامل خود دلواپس و نگران نبودم، زیرا مسلمانان را می شناختم و می دانستم که روح مهمان نوازی، گشاده دستی و حسن ظن ایشان که یادگار تعالیم قران و سنت پیامبر است، اجازه نخواهد داد مانند مسیحیان گرفتار سوء ظن و بدبینی گردند. از سوی دیگر، حکومت عثمانی آن قدر ضعیف بود، که اصولا سازمانی برای کشف شبکه های جاسوسی انگلستان و فعالیت عمال بیگانه در قلمرو ممالک اسلامی، در اختیار نداشت. امپراطور و اطرافیان اش کاملا ناتوان و متزلزل بودند».  (خاطرات همفر، ص 16)

کتاب همفر یک سند نونوشته با قصد زنده کردن لاشه عثمانی و بخشیدن جان به ایران سه قرن پیش و مهم تر درس نامه ای علنی در تربیت خرده جاسوسان در شرق میانه است.

« با وجودی که با بیمار دیگری یعنی دولت عثمانی، چندین قرارداد به سود خود امضا کرده بودیم، اما پیش بینی کارشناسان وزارت مستعمرات آن بود که این امپراطوری در کم تر از یک قرن، به کلی سقوط خواهد کرد. - ما همچنین با دولت ایران قرادادهای سری متعددی امضا کرده بودیم، و جاسوسها و ماموران ما در ممالک اسلامی زیر نفوذ عثمانی ها، و در ایران، همچنان به کار خود سرگرم بودند، و با این که در راه هدف های دولت انگلیس، موفقیت هایی به دست آورده بودند، و در ترویج فساد اداری و رشوه خواری و تهیه وسایل خوش گذرانی پادشاهان با زیبارویان، تا حدودی بنیان این حکومت ها را بیش از پیش متزلزل ساخته بودند، اما به دلایلی که اشاره خواهم کرد، از نتایج ضعف حکومت های عثمانی وایران، به سود خود، چندان مطمئن نبودیم، که مهم ترین دلایل عبارت بودند از: نفوذ معنوی اسلام در مردم این نواحی، که از نیرومندی و ثبات کامل برخوردار بود، و می توان گفت یک مسلمان عادی از نظر مبانی اعتقادی، با یک کشیش مسیحی رقابت می کرد. اینان به هیچ عنوانی دست از دین خود برنمی داشتند. در بین مسلمانان، پیروان مذهب تشیع که در سرزمین ایران سکونت دارند، از حیث عقیده و ایمان، استوارتر و طبعا خطرناک ترند. شیعیان، مسیحیان را به کلی کافر و نجس می دانند. به پندار شیعه یک فرد مسیحی مدفوع متعفنی است که هر مسلمان باید آن را از میان بردارد. یک بار از مسلمان شیعه ای پرسیدم: «چرا به نصاری به چشم حقارت و ناپاکی می نگرید، با وجودی که خدا و پیامبر و معاد را باور دارند؟» جواب داد: «محمد (ص) پیامبری دانا و حکیم بود و می خواست با این نسبت ها کافران را در تنگنا قرار دهد تا به قبول دین اسلام مجبود شوند و به خدا رو آورند. در قلمرو سیاست نیز، هر گاه دولت ها از ناحیه فرد یا گروهی خطری حس کنند، با مخالفان سخت گیری می کنند و آنان را منزوی می سازند، تا سرانجام دست از مخالفت بردارند و سر تسلیم فرود آورند، منظور از نجس بودن مسیحیان ناپاکی معنوی آن هاست نه ظاهری، و این نسبت مخصوص پیروان مسیح نیست، بل که زرتشتی ها نیز که نژادا ایرانی اند، در منطق اسلام «نجس» تلقی می شوند.
به او گفتم: بسیار خوب! اما آخر مسیحیان، خدا و پیامبر و رستاخیز را باور دارند.

گفت: «به دو دلیل ما آن ها را کافر و نجس می دانیم: نخست این که پیامبر اسلام، حضرت محمد را قبول ندارند، و می گویند محمد دروغ گوست. ما هم در جواب می گوییم، شما ناپاک و آلوده اید و این نسبت بر بنیان عقل است: «آن که تو را آزار دهد، او را آزادره!» دوم این که، مسیحیان به پیامبران مرسل، نسبت های دروغ می دهند، که گناهی بزرگ است و اهانتی است بدیشان؛ مثلا می گویند: عیسی شراب می خورد، او به لعنت خدا گرفتار آمد و به صلیب آویخته شد». (خاطرات همفر، ص 9)

این ظاهرا جاسوس دستگاه دولت انگلیس با وجودی که به اعتراف خود جز چند واژه ترکی نمی دانسته، از نخستین دقایق ورود به منطقه و نمی دانیم با چه زبانی وارد مکالمه هایی فلسفی _ اعتقادی با شیخی روشن ضمیر می شود.

«در نخستین روزهای ورودم به شهر، با روحانی کهن سالی از اهل تسنن، آشنا شدم. او احمد افندی نام داشت، و عالمی وارسته و بزرگوار و نیکو خصال بود. من در میان کشیش های خودمان، مردی به بزرگواری او ندیده بودم. او شب و روز به عبادت مشغول بود و در برگزاری و وارستگی به محمد می مانست. او رسول خدا را مظهر کامل انسانیت می پنداشت و سنت او را ملاک رفتار خود قرار داده بود. وقتی نام محمد را بر زبان جاری می ساخت، اشک از چشمان اش فرو می ریخت. از خوش اقبالی های من در دیدار با شیخ، یکی این بود که حتی یک بار از اصل و نسب خاندان من پرسش نکرد، و پیوسته مرا محمد افندی می خواند. هرچه از او می پرسیدم یا بزرگواری پاسخ می داد و خاطرم را عزیز می داشت. مخصوصا زمانی که دانست من از دیار دیگری آمده ام، و برای امپراطور عثمانی که جانشین پیامبر است خدمت می کنم.... شیخ مرا تشویق کرد و سوره حمد را نخستین درس من قرار داد، و با بیانی گرم، به تفسیر و تأویل و روشن ساختن معانی آیات آن پرداخت. برای من تلفظ بسیاری از واژه های عربی دشوار بود، و گاهی این دشواری به اوج خود می رسید. او پیوسته تذکر می داد که مکالمه ی زبان عربی را مستقلا درس نمی دهد، و باید کلمات را حداقل ده بار تکرار کنم تا به خاطر سپرده شوند». (مویدی، خاطرات همفر، ص 17 و 19)


کتاب همفر یک عثمانی نامه و درست با همان شگرد معمول یهودیان تدارک شده که مثلا نیبور را 300 سال پیش از کشف آن خرابه، برای تأیید کتیبه های تخت جمشید به منطقه فرستاده بودند و در عین حال درس نامه آزاد و بی نیاز از مخفی کاری است که راه نمای هر کسی است که علیه اسلام آرزوهایی در سر می پروراند.

«باید اضافه کنم که من در آموختن زبان های عربی و ترکی و تجوید قرآن و آداب معاشرت اسلامی توفیق بسیار یافته بودم. اما در تهیه گزارش مشروح، از موارد ضعف دولت عثمانی، چندان موفق نبودم. پس از پایان کنفرانس که 6 ساعت به طول انجامید، معاون مرا از این نقطه ضعفم باخبر ساخت. من گفتم: «موضوع مهم برای من در این دو سال، یاد گرفتن دو زبان، تفسیر قران و آشنایی با آداب دین اسلام بوده، و فرصت کافی برای پرداختن به امور دیگر نداشته ام. انشاءالله در سفر آینده، اگر اعتماد خود را از من بازنگیرید، جبران خواهم کرد». معاون گفت: «بی شک تو در کار خود موفق بوده ای، ولی انتظار ما این است که در این راه از دیگران فعال تر بوده باشی» و افزود: موضوع مهم برای تو در ماموریت آینده دو نکته است: اول یافتن نقاط ضعف مسلمانان که ما را در نفوذ به آن ها و ایجاد تفرقه و اختلاف بین گروه ها موفق کند زیرا عامل پیروزی ما بر دشمن شناخت این مسائل است. و دوم پس از شناخت نقاط ضعف، اقدام به ایجاد تفرقه و اختلاف ضروری است. هرگاه در این کار مهم توانایی لازم از خود نشان دهی، باید مطمئن باشی که در شمار بهترین جاسوسان انگلیس و شایسته نشان افتخار خواهی بود...

 اما در این موقع، دستور قاطعی از وزارت خانه رسید که باید بدون فوت وقت و بی درنگ، به کشور عراق مسافرت کنم، کشوری که سالیان دراز، به استعمار خلافت عثمانی درآمده بود». (مویدی، خاطرات همفر، ص 27)

و چنین است که در زمان نزدیک به ما زرتشتیگری و فرقه گرایی و درویش بازی و هزار شعبه از مردمی که خود را اهل حق می نامند و نماز و روزه و قرآن را نمی شناسند و بابیت و بهاییه و دیگر شعب بیگانگی در میان مسلمین جوانه می زند و به سرعت می بالد.

«مسلمین می گویند قران کریم بزرگ ترین دلیل بر نبوت خاتم الانبیاء است. اما من هر چه قرآن را خواندم دلیلی بر این امر نیافتم. در این که قران کتاب بلند پایه ایست هیچ شکی ندارم، و مقام آن را از تورات و انجیل رفیع تر می دانم. داستان های کهن، احکام و آداب و تعالیم اخلاقی و مطالب دیگر، به این کتاب مزیت و اعتبار ویژه ای بخشیده، ولی آیا این ویژگی به تنهایی دلالت بر راستگویی محمد تواند کرد؟ من در کار محمد حیرانم! چگونه مردی بیابان گرد که نوشتن و خواندن نمی داند، چنین کتاب رفیعی را به انسانیت عرضه می دارد. هیچ کس تاکنون، با همه هوشمندی و استعداد کافی نتوانسته کتابی این چنین به رشته تحریر دراورد و چگونه این عرب بادیه، که خواندن و نوشتن نمی دانسته، چنین کتابی نوشته است؟ مطلب دیگر، همان گونه که اشاره کردم، طرح این پرسش است: آیا این کتاب می تواند دلیلی بر نبوت محمد کرد؟». (خاطرات همفر، ص 29)

این گوشه دیگری قابل افزودن بر تفسیر عتیق نیشابوری و دلیلی روشن برای غیبت خداوند در ذهن عناصر فهرست گزار کنیسه و کلیساست.

«برای ما انگلیس ها زندگی مرفه و آسودگی فراهم نخواهد بود، مگر آن که در مستعمرات خود بتوانیم آتش نفاق و شورش و اختلاف را شعله ور سازیم. ما فی الجمله امپراطوری عثمانی را در صورتی شکست خواهیم داد، که در شهرها و ممالک زیر سلطه او، فتنه و شورش برپا کنیم. در غیر این صورت چه گونه ممکن است ملت کوچکی چون انگلیسیان، بر چنان سرزمین پهناوری پیروز گردد. پس تو آقای همفر، باید با تمام قوا کوشش کنی، تا روزنه ای برای افروختن آتش هرج و مرج  و شورش و تفرقه بیابی، و از آن جا کار خود را آغاز کنی. باید بدانی: اکنون قدرت عثمانی ها و ایرانی ها در منطقه، متزلزل است. تو وظیفه داری مردم را علیه فرمانروایان شان بشورانی. بنابر شواهد تاریخی، همیشه انقلابات، از ناخشنودی و شورش مردم علیه فرمانروایان سرچشمه گرفته است. هرگاه میان مردم یک منطقه، اختلاف کلمه و هرج و مرج بروز کند و از اتفاق و اتحاد دست بردارند، زمینه ی استعمار آن ها به سادگی فراهم گردیده است». (خاطرات همفر، ص 32)

 برای بنیان اندیشان علت تکرار پیاپی و دمادم سخن از حکومت عثمانی و ایرانی، آن گاه که نمی تواند اشاره ای به نام مثلا شاه ایران بیاورد کاملا روشن است چنان که نادانی همفر در معرفی مظاهر تمدنی و آثار ماندنی در اطراف خود نونوشته بودن کتاب او را اثبات می کند.

«باری به نجف برگردیم و از مرقد امیر مومنان سخن گوییم. آرامگاهی باشکوه و عظمت است، و مزین به انواع تزئینات زیبا، و حرمی با تالارهای مجلل، و گنبدی بزرگ از طلای ناب، با دو مناره بلند از طلا. شیعیان همه روزه، گروه گروه، به زیارت مرقد علی می شتابند، و در نماز جماعت آن جا شرکت می کنند. با اشتیاق و از سر ارادت و اخلاص ضریح مبارک را می بوسند و در آستانه درهای ورودی بر زمین می افتند، و با احترام بر درگاه آن بوسه می زنند. سپس بر امام درود می فرستند و اذن دخول می خواهند و ضریح مطهر را می بوسند. در اطراف حرم صحن بزرگی است با حجرات بسیار که اقامتگاه علمای دین و زائران مشهد علوی است. در شهر کربلا، دو آرامگاه مشهور وجود دارد که هر دو را اندک تفاوتی، به شیوه و سبک آرامگاه حضرت علی (ع)در نجف ساخته شده اند، نخست حرم حسین (ع) و دوم حرم حضرت عباس برادرش، که هر دو در کربلا شهید شدند. زائران کربلا نیز مانند نجف، همه روزه در حرم مطهر ازدحام می کنند، و به زیارت می پردازند. منظره ی کربلا بر روی هم، زیباتر از نجف است. اطراف آن را باغ های سبز و خرم احاطه کرده و رودخانه هایی از درون این باغ ها می گذرند». (خاطرات همفر، ص 53)


آیا با وجود چنین تصاویری، توصیف همفر از مزار نجف و به طور کلی عتبات در سیصد سال پیش قابل اعتناست هنگامی که در 120 سال پیش مشخصاتی چون تصویر بالا داشته اند و به خصوص آن که جای دیگر کتاب همفر می خوانیم.

«شهرها به کلی ویران بود، و مردم در کثافت و گرد و خاک می لولیدند. بر سر راه های مملکت ناامنی حکومت می کرد، و گروه هایی از راهزنان، در انتظار کاروان ها بودند تا اگر سواران دولتی آن ها را همراهی نکنند، به تاراج و غارت کاروان مشغول شوند. از این رو، کاروان های بزرگ، تنها زمانی می توانستند به سوی مقصد رهسپار شوند که افراد مسلح از جانب حکومت، به حمایت آنان مأمور شوند». (خاطرات همفر، ص 53).

درس نامه علنی و راه نمای عملی کتاب نوظهور همفر برای هدایت اعمال دشمنان رنگارنگ مسلمین فهرست مطولی دارد که دقت در مفاد مواردی از ان از اختراعات تاریخی کلیسا و کنیسه برای مسلین پرده برمی دارد.

«ترویج شرابخوری، قمار، فساد و شهوترانی، تشویق به مصرف گوشت خوک، در این گونه فعالیت ها باید اقلیت های یهود، نصاری، زرتشتی، صابئین، با یکدیگر، همکاری و معاضدت داشته باشند و در گسترش این مفاسد بکوشند. متقابلا، وزارت مستعمرات، پاداش و مقرری و حتی جوایزی برای آنان منظور خواهد داشت، باید افراد مستعد را آماده ساخت که در این راه از هیچ کوششی فروگذار نکنند و فسادهای چهارگانه یعنی: شراب، قمار، فحشاء و مصرف گوشت خوک را، هرچه بیش تر رواج دهند؛ بر ماموران انگلیس در ممالک اسلامی فرض است به هر صورتی که مقتضی بدانند، به وسیله اعطاء جوائز، پول و چیزهای دیگر، پنهان و آشکار، از گسترش این مفاسد حمایت کنند و نگذارند آسیبی به دست اندر کاران رواج آن برسد. از سوی دیگر، باید مسلمین را به زیر پا نهادن دستورات اسلام و سرپیچی از اوامر و نواهی آن تشویق و ترغیب نمود؛ زیرا بی اعتنایی به احکام شرع، سبب ظهور بی نظمی و هرج و مرج در جامعه خواهد شد؛ مثلا در قرآن رباخواری به شدت محکوم شده و از گناهان کبیره است. پس باید به هر صورت در رواج ربا و معاملات حرام، کوشش نمود و اقتصاد از هم پاشیده را، به کلی مضمحل ساخت. در مورد ربا، باید به تفسیر نادرست آیات تحریم ربا پرداخت، و این اصل را در نظر داشت که سرپیچی از یک دستور قرآن زمینه را برای تجری نسبت به کلیه ی احکام اسلام فراهم خواهد کرد. بایر به مسلمانان گفت آن چه در قرآن تحریم شده ربح مرکب است نه سود پول در مفهوم عادی آن: «مخورید ربا به سبب آنکه چند برابر کنید مال خود را». بنابراین ربای ساده حرام نیست». (مویدی، خاطرات همفر، ص 80)

«موضوع پلیدی و نجس بودن کافران که مخصوصا در اندیشه پیروان تشیع خلجان دارد، از مسائلی است که باید از ذهن مسلمانان خارج شود، و با ذکر شواهدی از قرآن و احادیث، پاک بودن غیرمسلمان را اثبات کنند؛ مثل آیه: «آن چه اهل کتاب خورند بر شما حلال است و آن چه شما خورید بر ایشان حلال است،و بر شما زن های پاکدامن مومن و زن های پاکدامن اهل کتاب (یهود و نصاری)، حلال است». مگر نه این بود که پیامبر  همسری یهودی (صفیه) و همسری مسیحی (ماریه) برای خود برگزیده بود؛ آیا می توان گفت که همسران پیامبر (ص) نجس بوده اند؟». (خاطرات همفر، ص 81)

 «لازم است مسلمانان را از عبادت بازداشت و در وجوب عبادات، در اندیشه آنان ایجاد شک نمود. مخصوصا بر این نکته اصرار ورزید که خدا از اطاعت بندگان بی نیاز است. حج را بیهوده قلمداد کرد و مسلمین را شدیدا از سفر به مکه و اجتماع در آن جا برحذر داشت، همچنین اجتماع در مجالس روضه خوانی، مراسم تعزیه و سینه زنی و غیره، برای اهداف ما مخاطره آمیزند، و به شدت باید جلوگیری شوند . از بنای مساجد و مقابر ائمه و بزرگان دین، تکایا و مدارس، به هر صورت باید جلوگیری شود».  خاطرات همفر، ص 83)


«باید کوشش کنیم تا اسلام دین اختلاف و آشوب و هرج و مرج معرفی شود، و دلبستگی و ایمان مسلمین بدان کاهش یابد. دلیل این ادعا، اختلافات موجود در ممالک اسلامی و گسترش دامنه هرج و مرج، و ناامنی است». (خاطرات همفر، ص 83)

« ضرورت دارد در صحت و اصالت قرآن هایی که در اختیار مسلمین است، تردید روا داریم و با توزیع و انتشار قرآن هایی که چیزی کم یا زیاد از قرآن موجود داشته باشند، بر شک مردم به اصالت آن بیافزاییم. مخصوصا باید توجه داشت که آیات اهانت آمیز نسبت به نصاری، یهود و کفار و نیز آیات امر به معروف و جهاد را به کلی از قرآن ساقط و نسخه هایی از این کتاب را به زبان های ترکی، فارسی، هندی ترجمه و منتشر کرد. باید حکومت های مسلمان غیرعرب را برانگیخت تا از قرائت قرآن، اذان و نماز، به زبان عربی، در قلمرو خود جلوگیری کنند. موضوع دیگر، لزوم تردید در احادیث و روایات است. باید در احادیث هم مانند قرآن، تحریف و ترجمه صورت گیرد». ( خاطرات همفر، ص 87)

«تبلیغ عقاید و مذاهب من درآوردی و ساختگی در مناطق اسلامی، با برنامه ریزی آگاهانه و منظم؛ به گونه ای که تبلیغ پس از ارزیابی زمینه های مساعد فکری در اقشار مردم، صورت گیرد و خلاصه بی گذار به آب نباید زد؛ مثلا برای پیروان تشیع که علاقه ای زاید الوصف به ائمه خود دارند: مذهب حسین اللهی، پرستش حضرت صادق، مبالغه در شخصیت امام غایب (مهدی موعود)، مبالغه در شخصیت علی بن موسی الرضا «فرقه هشت امامی»، ترویج شود. مناسب ترین نقاط، برای هر یک از این مذاهب از این قرارند: حسین اللهی (کربلا)، پرستش حضرت صادق (اصفهان)، پرستش مهدی (سامراء)، هشت امامی (مشهد). طبعا نشر و تبلیغ این مذاهب جعلی نبایستی منحصر و محدود در مراکز تشیع باشد، بل که در میان فرقه اربعه ی اهل تسنن نیز باید مذاهبی از این دست به ترتیبی که یاد شد، انتشار یابد؛ و اختلافات و منازعات شدیدی بی این فرقه ها برپا گردد، تا بدان جا که هر فرقه خود را مسلمان واقعی و دیگران را مرتد، کافر و واجب القتل پندارد». (خاطرات همفر، ص 93)

«جلوگیری از توسعه زبان و فرهنگ عربی در کشورهای مسلمان غیرعرب، و تبلیغ و انتشار زبان و فرهنگ ملی، در این سرزمین ها، مانند زبان سانسکریت، زبان های ایرانی، کردی، پشتو، و اردو، باید اهتمام کرد که لهجه های محلی رایج در قبایل و عشایر عرب زبان، گسترش یابد و جای زبان فصیح عربی را بگیرند تا بدین وسیله، پیوند اعراب یا زبان و فرهنگ قرآن و سنت، منقطع گردد». (خاطرات همفر، ص 94)

«در صورت امکان، انهدام بنای کعبه، به بهانه محو آثار بت پرستی، ممانعت مسلمین از انجام فریضه حج و تحریک قبایل عرب به غارت اموال حاجیا و کشتن ایشان». (خاطرات همفر، ص 98)

مورخ با انتقال باور یک روشن فکر همزمان که تضمینی در صحت مرجع آن ندارد، می خواهد به حاصل سفارشات همفر توجه دهد و معلوم کند که توصیه های همفر نزد چه کسان و با چه نام هایی عملیاتی شده است.

«چنین مفهوم شد که باب در خصوص عقاید خود به زبان عربی و فارسی کتابی نوشته است مسمی به بیان، و بالکلیه دین اسلام را منسوخ کرده است و هر حکم اش برخلاف احکام دین اسلام است؛ مثلا:

اول- مرد سه تا زن می تواند گرفت، دختر برادر را و دختر خواهر را به زنی گرفتن جواز دارد. و اما مرد خواهر و مادر خود را نیز مثل مجوس می تواند زن کند یا نه، مرد سیاح به عدم علم این مسئله معترف شد.

دوم - آیه ی حجاب که در قرآن است در بیان باب بالکلیه منسوخ شده با تفاوت؛ یعنی طایفه ی اناث نسبت به هم دینان خودشان از بابیان باید همیشه گشاده رو باشند ما نسبت به بیگانگان یعنی مغایران دین خودشان باید مستور شوند.

سیم - شرب مسکرات در بیان جایز است اما امام و حجت امروز میرزا حسینعلی به شرب مسکرات رضا نمی دهد، یعنی شرب آن را مستحسن نمی شمارد لکن به حرمتش صراحتا حکم نداده است.

چهارم - مأکولات در بیان کلا حلال است حتی خوک و سگ و امثال آن ها، و هر کس هرچه دلش بخواهد می تواند خورد.

پنجم - بنا بر عقیده ی باب، که در بیان نوشته است، به هیچ یک از اشیاء حکم نجاست نمی توان داد بل که هر چیز طاهر است، اما از پاره ای چیزها به جهت کثافت و تعفن آن ها اجتناب لازم است.

ششم - شستن موضع بول و غایط به منظور لطافت امر مستحسن است نه به منظور این که این مواضع نجاست آلود شده اند. غسل و وضو نیز به منظور لطافت و نظافت امر ممدوح است نه با نیت و جوب آن ها به جهت پاکی از نجاست.

هفتم - اگر مرد صاحب زن با زن اجنبی زنا کند آن وقت زن اش مأذون است که با مرد اجنبی زنا کند؛ در هر صورت رضای زانی و زانیه شرط است و زنای اجباری حرام است.

هشتم - زنان غیر معقوده و مردان مجرد و کلای نفوس خودشانند که با یکدیگر مرتکب جماع شوند به رضای طرفین، و خواندن صیغه متعه فیمابین ایشان هرگز لزوم ندارد.

نهم - سلطنت کل روی زمین مخصوص آن وجود است که مظهر و حجت حی حساب می شود. و به جهت اجرای احکام اش فیمابین خلایق و به جهت ادارت مردم بر وفق انصاف و عدالت و بر وفق قانون مساوات، از طرف او و کلا تعیین خواهد یافت.

دهم - روح امریست موجود اما مرئی نمی شود و اگر کسی داخل دین باب شده از عقاید او اطلاع یابد و آن را بپسندد بعد از مردن روح اش به اثبات داخل می شود بدون ظرفیت جسم زمینی. و «اثبات» مقام برگزیدگان است پاکیزه، که روح در آن جا با شعور محفوظ خواهد شد بالاتر از آن که جسم در بهشت از مأکولات و مشروبات محفوظ تواند گردید. اما اگر کسی دین باب را نپذیرد و در جهالت و غفلت بمیرد روح اش داخل «نفی» خواهد شد که مقام ارواح منکران است تاریک، و در این مقام تاریک سیر خواهد کرد تا این که در دوره ی دیگر و یا در ادوار متعدده باز به این عالم رجوع کند و حق را بفهمد و داخل اثبات شود.

یازدهم - کل اعمال در دین باب از قبیل روزه و نماز و خمس و زکات و حج از پیروان دین او ساقط است، اما زیارت خانه ای در شیراز که مسقط الرأس باب سید علی محمد است به مستطعین پیروان او واجب است و قبله ی بابیان همین خانه محسوب می شود.

دوانزدهم  آدم کشتن را و دزدیدن مال مردم را باب حرام کرده است، و جهاد هم در دین او نیست اما دفاع را واجب می داند در برابر کسانی که به بابیان اذیت می رسانند. جنگ ملامحمد علی در زنجان و ملاحسین بشروی در مازندران از بابت دفاع بوده است. همچنین چوب زدن به اطفال به جهت تربیت ایشان حرام است؛ هر کس فراخور تقاضای فطرت خود تربیت خواهد شد، چوب زدن در حالت ایشان به غیر از ضرر جانی و عقلی و قلبی اصلا منتج فایده ای نخواهد شد.

سیزدهم - تعلیم و تربیت اطفال اناثا و ذکورا از موکدات و مستجاب است.

چهاردهم - رسل سلف نیز به اعتقاد باب مظهر بوده اند بالتفاوت، یعنی بعضی از ایشان افضل و بعضی اسفل نسبت به مراتب هر یک. و ادعای خاتمیت را در نبوت، باب بدعت می شماردو از مقتضیات هوای نفس می داند زیرا که تجدید و تکمیل و تنسیخ را در دین از ضروریات می انگارد، و می گوید که آیا عیسی ناسخ دین موسی نشد و محمد ناسخ دین عیسی نبود؟ و مظهر آینده را، در دین، مختار تکمیل و تنسیخ کرده است. و عالم را هرگز خالی از مظهر نپنداشته است. الان مظهر حی میرزا حسینعلی بنا بر عقیده ی باب مختار تغییر بعض احکام اوست و مختار تزیید بعض قوانین در دین اش است.

پانزدهم - علامت علمای بابیان مثل عمامه ی دراویش است سبک، نه مانند عمامه ی علمای اسلامیه کلفت و گنبد آسا به وزن پانزده من.

شانزدهم - از تقریر مرد سیاح مفهوم نشد که باب سید علی محمد خودش نیز به خوارق عادات و معجزات قایل شده باشد، اما مظهر حی میرزا حسینعلی ادعای قدرت معجزه و ادعای اظهار خوارق عادت می کند لکن نه در حضور یک نفر و یا دو نفر بل که در صورتی که وکلاء کل جماعات روی زمین در یک جا جمع بشوند و تعهد بکنند و التزام دهند که اگر او معجزه ای اظهار نماید آن وقت دین باب را قبول خواهند کرد؛ در آن صورت میرزا حسینعلی مظهر حی هر معجزه ای که وکلای جماعت بطلبند ظاهر خواهد نمود.

هفدهم - قرض دادن پول به سود زیاده بر ده یک در دین باب حرام است.

هیجدهم - مراعات فقرای همدینان بر اغنیای بابیان واجب است.

نوزدهم - عدد نوزده در عقیده ی بابیان شرفیتی دارد اما از چه بابت، درست مفهوم نشد. هر ماه نوزده روز حساب می شود و در هر روز دو رکعت نماز و در هر سال نوزده روز صوم، پیش از این نسبت به عوام ظاهرا بوده است اما الحال موقوف است و هیچ کس از بابیان مکلف به نماز و روزه نیست. (میرزافتحعلی آخوندزاده، ادبیات مشروطه، مقالات، ص 143 به بعد)

 آیا دلیل و نحوه پیدایش فرق مذهبی در دوران اخیر روشن نیست؟ 

(ادامه دارد)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 52

جمعه 15 آذر 1392 ساعت 10:20 ب.ظ


کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 52

با  نمایش تصویر معروف ولی مجعول و سر هم بندی شده زیر، که با شیوه ای ناشیانه ساخته اند و کافی است در تعداد ساق پاهای نفرات ساکن سمت چپ عکس توجه کنید که باز هم یک لوله شلوار کم می اورند و به کف زمین نظر اندازید که گویی حاظرین در سالن قصر در میان برف ایستاده اند و چندان ایرادات ریز و درشت دیگر که مورخ را مجاز می کند تا بر اساس نادرست بودن مستندات، ابطال کامل سلسله قاجار را اعلام و گفت و گوی تاریخی در آن باب را، مگر برای درس آموزی شیوه های سالم و سخت گیر تحقیق، مسدود و ناممکن بداند. 


حالا زمان برداشت محصول از کاشته های پیشین است که با عنوان مقدمه عرضه شد و عالی ترین مکان مصرف آن ورود به ماجرایی است که به دخول باب در صحنه تاریخ معاصر ایران انجامیده و برداشت تاریخی از داده های نیمه ساخت و نادرست ان در هیچ کادری نمی گنجد هرچند اینک به شدت و متعصبانه مجموعه های مدافع و مخالف را به دنبال خویش کشانده و می کشاند ولی باب هم جز در سلسله مراتبی نمی نشیند که زردشت و مزدک و مانی و بوذرجمهر و بسی نام های تفرقه ساز و سرگیجه اور دیگر را در قرون اخیر نشانده اند. برای فهم ساده تر مطلب کافی است به منابعی رجوع کنیم که منکران و یا باورمندان این گروه و گرایش به جای گذارده و قریب سیصد مدخل غالبا مکرر را به یکدیگر تحویل داده اند. سرگرم شدن با مجموع این گفتار و نوشتارها زوال عقل طبیعی ادمی را تسریع می کند و پیاپی ناچار است آن چه را با زحمت به دست آورده به دور ریزد. کار دشوار گزینش قابل بهره ترین این توده غیر قابل دفاع، بی نیاز از تردید و تامل ناممکن است.

مورخ حتی نمی تواند برای انتخاب خود علتی جز موجز و در عین حال مشروح بودن این یکی و ان دیگری ذکر کند و در جریان تلاش برای دست یابی به منابع وزین تر و از خلال تورق و توجه به مندرجات چند محصول زیر با تعجب تمام دریافت که در میان چند هزار برگ فرآورده قلم سطور اندکی در موضوع بنیان گذار مبدع این هیجانات در دسترس است. 

«بهایی گری به عنوان یک جنبش اجتماعی در قرن سیزده هجری در ایران پا به عرصه وجود گذارد و به عنوان حرکتی علیه سنت های دینی و اجتماعی حاکم بر جامعه به حیات خویش ادامه داد. این جنبش در کنار حکومت های استعماری و در مقابل فرهنگ اصیل ملی - اسلامی قرار گرفت و به عنوان ابزار استعمارگران به کار رفت. از نظر اجتماعی، بروز این جنبش در ایران زمانی بود که پس از جنگ های ایران و روس به علت افزایش تماس با فرهنگ اروپایی، نوگرایی افکار بسیاری از متفکرین و نیز عوام را به خود مشغول کرده بود و در نتیجه مخالفت با سنت های غلطی نظیر استبداد شاهان، زمینه برای ظهور حرکت های اجتماعی فراهم شده بود». (سعید سعید زاهد زاهدانی، بهائیت در ایران، ص 13، مرکز اسناد انقلاب اسلامی)

به درستی انتظار می رود مرکزی که مجموعه اسناد معاصر را در اختیار دارد، مقدم بر ورود به عرصه و تالار بهائیت لااقل چند بابی در موضوع باب و بابیت گشوده باشد و برای ان چه خود چنبش می خواند، مبدع و پرچم داری را به پیش فرستد.

«در این تحقیق حرکت بهائیت مورد نظر ماست. برای شناسایی این حرکت لازم است همه عوامل و زمینه های ابعاد دخیل در ایجاد و بقای این جنبش مورد بررسی قرار گیرد. برخی از محققین جنبش بهائیت را در ردیف جنبش های اصلاحی قرار داده و ارزیابی نموده اند. آیا به واقع این جنبش یک جنبش اصلاحی بوده است؟ قبل از بیان دقیق تر هدف این تحقیق لازم است منظور خود را از مفهوم «جنبش های اجتماعی» بیان داریم. اندیشمندان مختلف تعاریف متفاوتی از جنبش های اجتماعی ارائه کرده اند. از لحاظ تاریخی مباحث مربوط به جنبش های اجتماعی ابتدا در نوشته های مربوط به «رفتارهای جمعی» آورده می شد و برخی از متفکرین این دو مفهوم را یکی می دانستند». (سعید سعید زاهد زاهدانی، بهائیت در ایران، ص 15، مرکز اسناد انقلاب اسلامی)

ملاحظه می فرمایید؟ چنان می نماید که ناگهان جنبشی با نام و عنوان بهاییت از سقف جامعه فرو ریخته و در چشم بر هم زدنی با رفتار جمعی آن از وزیر و وضیع و روحانی و تاجر درهم امیخته است.

«شب اول محرم 1235 ق: تولد میرزا علی محمد شیرازی مشهور به باب (بنیادگذار آیین «بابیت») فرزند میرزا رضا بزاز و فاطمه بیگم در منزل دایی بزرگ خویش در شیراز».
«1261 ق: اقدام ملا صادق خراسانی (از اتباع باب) به دستور باب مبنی بر ذکر عبارت «اشهدان علیا قبل نبیل باب بقیه الله» در اذان نماز جمعه در شیراز، و واکنش تند مردم نسبت به این امر، و اقدام حاکم فارس (حسین خان نظام الدوله) به احضار و توقیف تنبیه باب، و نهایتا تکذیب باب ادعاهایش را در 10 ربیع الاول 1261 ق بر سر متبر در مسجد وکیل شیراز نزد علما و مردم، و حصر شدید وی در منزل».
«1262 ق: فرار باب به سوی اصفهان و پذیرایی گرم حاکم گرجی نژاد و ارمنی مذهب شهر (منوچهر خان معتمدالدوله) از او، و عجز باب از پاسخگویی به سوالات علمی علمای اصفهان (میرزا حسن نوری حکیم و محمد مهدی کلباسی و...). و ادامه ی پذیرایی حاکم از او به طور مخفیانه و برخلاف دستور دولت مرکزی ایران (به ریاست حاجی میرزا آقاسی).
«1263 ق: حبس باب به دستور محمدشاه قاجار و صدر اعظم وی (حاج میرزا آقاسی به مدت 9 ماه در زندان ماکو، و آغاز نگارش بیان (کتاب مقدس بابیان) توسط باب در آن جا».
«15 ذی قعده 1263 ق: ترور فجیع آیت الله حاج ملا محمدتقی برغانی قزوینی مشهور به «شهید ثالث» به دستور قرةالعین و توسط مریدان بابی او، و حبس و دستگیری آنان، و اقدام حسینعلی بهاء به گریزاندن قرةالعین از زندان و گسیل داشتن وی به سمت خراسان، و اعدام بابی های دخیل در قتل شهید ثالث».
«جمادی الاو1ل 264: انتقال باب به قلعه ی چهریق (در حوالی ارومیه) و حبس وی به مدت 27 ماه تا شعبان 1266 در آن جا، و ادعای قائمیت او در اوایل این دوران (در حدود صفر 1264 ق)».
«1264 ق: تجمع بابیان به رهبری محمدعلی قدوس و زرین تاج قزوینی (قرةالعین) و حسینعلی بهاء در دشت بدشت (واقع در حوالی شاهرود) و ظاهر شدن قرةالعین به نحو غیرمنتظره و شگفت انگیز به صورت بی حجاب و کاملا بزک کرده در جمع بابیان، و اعلام نسخ دیانت اسلام و لغو احکام آن (با پشتیبانی حسینعلی بهاء)، و ایجاد بحث و جنجال در بین حضار و خروج جمع قابل توجهی از آن ها از مسلک بابیت، و حمله ی مردم مسلمان منطقه به بابیان در اثر پخش خبر روابط نامشروع قرةالعین با سران بابیه».
«اواخر شعبان 1264: انتقال باب از زندان چهریق به تبریز جهت محاکمه ی او توسط جمعی از علمای بزرگ آن شهر در حضور ولیعهد (ناصرالدین میرزا) و عجز آشکار باب از پاسخگویی به علما، و چوبکاری او توسط میرزا علی اصغر شیخ الاسلام و نهایتا اقدام باب به نگارش توبه نامه و تکذیب جمیع ادعاهای خویش، و بازگردانده شدن وی به حبس چهریق».
«1265 ق: تعیین میرزا یحیی صبح ازل (برادر بهاء) در سن 19 سالگی از سوی باب به عنوان وصی و جانشین وی، و قبول این امر توسط بابیان و از جمله: برادر بزرگ ترش: حسینعلی بهاء».
«1265-1266 ق: آشوب های خونین بابیان به طور پیاپی در نقاط مختلف ایران (مازندران به رهبری ملا حسین بشرویه ای و محمدعلی «قدوس»، نیریز به رهبری سید یحیی دارابی کشفی، و زنجان به رهبری محمدعلی «حجت») و سرکوبی قاطع همه ی آن ها پس از جنگ های بسیار و صرف هزینه  هنگفت (5 کرور تومان) توسط مرحوم امیرکبیر».
«27 شعبان 1266ق: اعدام باب در تبریز به حکم مراجع دینی بزرگ شهر و فرمان قاطع امیر، و به مباشرت برادرش (وزیر اعظم)».
«شعبان 1267 ق: کشف توطئه بابیان برای قتل امیر، و تبعید حسینعلی بهاء از سوی امیر به عراق».
«28شوال 1268 ق: اقدام نافرجام تروریست های بابی به ترور ناصرالدین شاه، و تعقیب و دستگیری وسیع سران بابیه به اتهام همدستی با توطئه ی قتل شاه، و پناهندگی سریع حسینعلی بهاء (یکی از متهمان ردیف اول پرونده) به خانه ی منشی سفیر روس در زرگنده (منطقه ی ییلاقی سفارت روسیه) و نهایتا دستگیری و حبس حسینعلی بهاء (در کنار دیگر سران و فعالان بابیه)، و قتل سران بابیه و آزادی بهاء از زندان و اعدام پس از 4 ماه (با فشار شدید سفیر روسیه در ایران: پرنس دالگو روکی) و تبعید وی در ربیع الاول 1269 ق - تحت الحفظ مامور سفارت روس - به عراق». (فصل نامه تاریخ معاصر ایران، فصل نامه تخصصی، سال 12، صفحات 45 و 46 و 47 و 48)
این کرونولوژی رسمی و بس مختصر و موجود از آغاز ماجرای باب را از فصل نامه تخصصی تاریخ معاصر ایران برداشته ام که دو شماره ای را باز هم ویژه بهاییت منتشر کرده و آن چه از باب و بابیه می داند و می گوید همین صورتک های مخدوش و معیوب فوق است. بنیان اندیشی برای این کرونولوژی حتی فاتحه هم نمی خواند چرا که اغاز تحرک باب به حوالی 200 سال پیش باز می گردد که شهر و پایتخت و حکومت و ناصرالدین شاه و امیر کبیری نبوده اند تا چنین و چنان فرمانی علیه باب و بابیه صادر کنند. در این کرونولوزی، فاصله ظهور تا اعدام باب فقط 7 سال است که در خلال ان، چنان که به اذن الهی بررسی خواهم کرد، چندین جنگ محلی و منطقه ای میان طرفداران و مومنان بابی با نمی دانیم کدام ارتش کدام دولت و حتی گروه های مردمی و کسبه معمول صورت گرفته است. مکتب بنیان اندیشی 12 سال است در سرزمینی با هفتاد میلیون نفوس مدرسه دیده و ابزار ارتباط محلی و منطقه ای و بین المللی قادر نبوده است چشمان مسئولی را بر حقایق نوین تاریخی بگشاید و اگر حتی موفقیت باب در جذب انواع برگزیدگان دور و نزدیک را در شرایط حوالی 200 سال پیش بپذیریم پس منطق دیگری کاربرد ندارد جز این که باب و طیف نخستین مومنان اش را از پیش سازمان داده شده و آماده اجرای منظور به خصوصی قبول کنیم.

«حاجی میرزا جانی کاشانی با دو برادرش حاجی میرزا اسمعیل ملقب به ذبیح و حاجی میرزا احمد کاشانی هر سه با کمال شور و وجد مذهب جدید را قبول کردند و وقتی که در سنه 1263 باب را به حکم حاجی میرزا آقاسی از اصفهان به ماکو می بردند در وقت عبور از کاشان حاجی میرزا جانی و برادرش حاجی میرزا اسمعیل ذبیح سواران مستحفظین را مبلغ گزافی رشوه داده باب را در منزل خود برده او را با همراهان اش دو شبانه روز ضیافت شایانی نمودند، در شورش مازندران و محاصره قلعه شیخ طبرسی (سنه 1264) حاجی میرزا جانی به همراهی بهاءالله و صبح ازل و چند تن دیگر از مخلصین بابیه به مازندران رفتند جهد کردند که خود را به اصحاب قلعه ملحق سازند ولی به مقصود نایل نشده قشون دولتی ایشان را اسیر کرده در آمل محبوس نمودند و مدت ها در حبس بودند تا بالاخره هر یک به وسیله ای خلاص شدند و حاجی میرزا جانی را دو نفر از تجار کاشان که مبلغی از صاحب منصبان آن جا طلب داشتند به عوض چهار صد تومان گرفته مستخلص نمودند، و از قراری که از تضاعیف این کتاب و تاریخ جدید استنباط می شود حاجی میرزا جانی شخصا با باب و صبح ازل و بهاءالله و حاجی سلیمان خان تبریزی و آخوند ملا محمد علی زنجانی حجةالاسلام و سید یحیی دارابی و ملا شیخ علی ترشیزی ملقب به جناب عظیم و قرةالعین و میرزا حسن بشرویه برادر ملاحسین بشرویه و تقریبا با جمیع مشاهیر بابیه دوره اولی آشنایی و ارتباط داشته و اغلب ایشان را خود به نفسه ملاقات کرده و وقایع تاریخیه هفت سال اول «ظهور» را که در کتاب خود درج نموده شفاها از ایشان استماع نموده است و علاوه بر این در غالب این وقایع خود به شخصه حاضر و ناظر بوده است و چون وی یکی از مخلصین درجه اول بابیه و بسیار متدین و خدا ترس بوده است شکی نیست که جمیع مشهودات و مسموعات خود را که در نهایت صحت و بدون دخل و تصرف ضبط نموده این است که کتاب او به ملاحظات عدیده مذکوره دارای منتهی درجه اهمیت و فوق العاده مطبوع و مفید است، و بالاخره چنان که سابق مذکور شد حاجی میرزا جانی با بیست و هفت نفر دیگر از هم مذهبان خود در سلخ ذی العقده سنه ی 1268 در طهران بأفضح وجوه و اشد انواع قساوت به قتل رسیدند، حاجی بی چاره در این هنگامه پناه به بقعه شاه عبدالعظیم واقعه در حوالی طهران برده بود ولی در مورد او حرمت بقعه را ملحوظ نداشته او را به عنف بیرون کشیدند، و او را در روز معهود در سهم آقا مهدی ملک التجار و سایر تجار و اصناف افتاد و ایشان هر یک ضربتی بر بدن او زده تا کارش تمام شد، اما تاریخ تالیف کتاب - چون حکایت قتل باب در ضمن کتاب مذکور است و از طرف دیگر چون قتل خود مصنف در سلخ ذی القعده 1268 واقع شده لهذا واضح است که تالیف کتاب محصور است بین دو تاریخ مذکور یعنی 27 شعبان 1266 - سلخ ذی القعده 1268، و از این عبارت کتاب در صفحه 61 «الیوم که هزار و دویست و هفتاد و هفت سال از بعثت رسول الله گذشته» معلوم می شود که تالیف کتاب یا لااقل این موضع از کتاب در سنه 1267 بوده چه قدماء بابیه معمولا از بعثت تاریخ می گذاردند نه از هجرت و بعثت را به زعم خود همیشه ده سال قبل از هجرت فرض می کرده اند، و اما این عبارت از صفحه 92 «الحال که هزار و دویست و هفتاد سال از هجرت رسول الله گذشته دین آن سید بشر قوت گرفته آلخ» بدیهی است که مراد از آن تاریخ تقریبی است نه تحقیقی یعنی چون غرض تعیین واقعه به خصوص ها نبوده بر سبیل تقریب و ذکر عدد تام و عدم تعرض به کسور تعبیر به «هفتاد» کرده است و محال است که عدد تحقیقی مراد باشد چه خود قتل مصنف در سنه ی 1268 واقع شد چنان که گذشت». (حاج میرزا جانی کاشانی، نقطةالکاف، ص 29)

نقطه الکاف سومین مرجع مورد توجه مورخ بوده است که آشنایی با مطالب ان با ورود به مرغزار تفکیک حقیقت از دروغ یکسان است و اگر بخواهید اشاره وار به مطالب آن ورود کنید، موقتا در مفاهیم زیر باریک شوید.

«معانی جمیع کتب اسمانی در قران است و معانی تمام قرآن در فاتحه الکتاب است و معانی تمام سوره فاتحه در بسم الله است و تمام معنای بسم الله در باء است و معنی باء در نقطه، پس معنای جمیع در نقطه است و نقطه هیچ معنایی ندارد». (نقطه الکاف، ص42، عب، عا). (ادامه دارد)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

هوا خوری 25

پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 04:30 ب.ظ

نوعی توافق....

که همه را یه یک نسبت راضی و در عین حال ناراضی نگه داشته است.


 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه، 51

شنبه 25 آبان 1392 ساعت 09:59 ق.ظ

کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه، 51


مفصل ترین واردات تاریخی درباره قاجارها را آقای امانت در کتاب قبله عالم با توصیفات زیر درباره اسناد کاربردی خود عرضه کرده است. برای رد اعتبار اطلاعات او و دریافت این حاصل روشن که گفت و گوی از قجرها چیزی جز چند تصویر دست کاری شده سیاسی و نظامی و تعارفات و توصیفات کودکانه پوکی نیست که با زبان بزرگ سالان بیان می شود، ورود به حواشی کتاب او شایسته ترین شاهد در اثبات ناشایستگی چنین متونی را ثبت می کند.

«... برای بررسی جامع زندگی ناصرالدین شاه، هم انبوهی از منابع اساسی درباره تاریخ سیاسی سلطنتی ضروری است، هم بسیاری خاطرات خصوصی، یادداشت های روزانه و سفرنامه های آن زمان، درگیری مستقیم شاه در امور حکومت باعث شد که رد پای او در تمامی امور حکومت ، از مسائل بسیار مهم گرفته تا موضوع های کاملا پیش پا افتاده، دیده شود. جنبه های رسمی و غیر رسمی زمام داری او به نحوی عجیب درهم تنیده شده و این کار مورخ را نه تنها در مورد شمول و سازمان دهی تحقیق بل در تلاش برای ترسیم مرزهای اقتدار و حدود مداخله شاه هم دشوار می سازد. این وجه سلطنت او. یعنی درآمیختگی زندگی خصوصی و شغلی. اگرچه بسیار غنی و سرشار است، عمدتا نامکشوف مانده است... من امیدوارم با تکیه بر منابع دست اول، که اکثرا ناشناخته مانده و به ندرت به کار رفته اند، و نیز با نگاه تازه ای به روایات اصلی که بیش تر شناخته شده اند، بتوانم سهم خود را هم به روش زندگی نامه نویسی در خاور میانه و هم به تاریخ نگاری در ایران معاصر ادا کنم. افسون تاریخ، در چشم این نویسنده، در کلیت آن، در پیچیدگی چند جانبه آن، و در واقعیت مرموزی است که از پیوند خوردن وقایع به ظاهر بی ارتباط به دست می آید. از این رو، گاه لازم دیده ام از سدهای حایلی که معمولا یک اثر تاریخی را در مقوله ای خاص جا می دهند برگذرم تا پیچیدگی شخصیت و دوران ناصرالدین شاه را نمایان سازم». (عباس امانت، قبله عالم، پیش گفتار)

امانت از منابع اساسی دست اول بسیار غنی و سرشار ولی ناشناخته می گوید که گویا می توان کلید گشایش مخزن پیچیدگی های زندگی ناصرالدین شاه و به طور کلی سازمان سلسله قاجار قرار داد. اما در تمام کتاب او جایی اشاره ای نمی خوانیم که از این منابع دست اول مکشوفه خود نام برده و یا در باب برداشتی مشخص و نو بیان چیزی نوشته باشد.

«در مورد سفر اول فرنگ ناصرالدین شاه، نک. به نوشته خودش روزنامه سفر فرنگستان و همچنین ترجمه ای از اثر مزبور.

برای سفر دوم از جمله، نک. به: روزنامه سفر دوم فرنگستان (بمبئی 1295 ه ق)، چاپ دوم (تهران، 1296 ه ق) و چاپ جدید ایرج افشار.

روزنامه سفر سوم فرنگستان. برای روایت خصوصی شاه از این سفر، نک. به خاطرات ناصرالدین شاه در سفر سوم فرنگستان (بمبئی، بدون تاریخ)، به کوشش محمد اسمعیل رضوانی، سه جلد (تهران، 1371-1369)». (عباس امانت، قبله عالم، ص 654)

امانت معلوم نیست به کدام دلیل آدرس ترجمه سفر اول قبله عالم اش به فرنگ را نمی آورد که بر شک دست تنگی او می افزاید. هر چست و جوگر حقایق تاریخ بر نمایش این چند نقل کوتاه از کتاب امانت متوقف می شود. سلطانی در سال های پایانی قرن 13 و اوایل قرن 14 هجری قمری ظاهرا 3 بار به سفر فرنگ می رود و دیده ها و دریافت های خود از این سفرها را به صورت دفتر خاطرات اماده می کند تا بنا بر اعترافات فوق در سرزمینی که می گویند سال ها مقدم بر تدوین این سفرنامه ها، روزنامه وقایع اتفاقیه و عناوین دیگری را چاپ می کرده اند، خاطرات سفر شاهانه و شاه نوشته اش از بمبئی سر بیرون می کند. آیا کدام احتمال را جدی تر بگیریم چاپ غیرممکن اوراق خبری به زمان ناصرالدین شاه و یا سفارش دادن ماجرای این سفرها و آماده سازی دفترهای یادداشت آن به هندیان را؟ 

«فتحعلی خان قاجار، امیرالامرای سپاه آخرین پادشاه واقعی صفوی، طهماسب دوم (1145-1135 ه. ق)، به دست نادر از میان برداشته شد. محمد حسن خان، پسر فتحعلی خان، در جنگ با کریم خان زند جان باخت. پسر محمد حسن، یکی از برادران آقا محمدخان، به طایفه  ترکمن های یموت در شمال شرق ایران پناه برد ولی در یکی از درگیری های متوالی با زند به قتل رسید». (عباس امانت، قبله عالم، ص 587)

چنین شیوه تاریخ نگاری افسار گسیخته را که در ان غالب و مغلوب هر بک برای دمی خود را به مورخ معرفی می کنند و سپس برای مردن به درگیری نامعلومی وارد می شوند، می توان در طول یک شبانه روز، به شرط حذف ناقد و پرسشگر، برای روند سرنوشت هر ملتی در سراسر عالم تاریخ گسسته با بازیگرانی اثیری نوشت. چنان که هنوز جایگاه و تکلیف حضور و یا غیبت فتح علی شاه را در صفحات شروح سلسله قجرها معلوم نکرده بازیگر بعدی با نام و نقاشی محمد شاه را به صحنه می فرستند.

«با وجود منابع درجه اول فارسی و اروپایی فراوانی که درباره ی فتحعلی شاه و دوران سلطنت او در دست است، موضوع هنوز به بررسی کامل تری نیاز دارد». (عباس امانت، قبله عالم، ص 588)

احتمالا منظور امانت از منابع درجه اول و فراوان فارسی، کتبی است که برای دانش آموزان دبیرستانی اماده کرده اند.

«در دستگاه دیوانی قاجار، خانواده های نوری وعلی آبادی در راس جناح مازندران قرار داشتند، خانواده های فراهانی و آشتیانی و وابستگان آن ها کارگردان جناح عراق عجم بودند، جناح آذربایجان گاه به وسیله مقامات قفقازی اهل ایروان و گرجستان اداره می شد و گاه به وسیله خوانین کرد و آذربایجانی در خدمت قاجاریه، و جناح فارس - اصفهان ابتدا زیر نفوذ ابراهیم خان اعتمادالدوله و خانواده او از فارس بود و سپس زیر نفوذ خانواده صدر اصفهانی». (عباس امانت، قبله عالم، ص 588)

این تقسیم بندی بلوکات و نام گذاری اقوام که به سادگی پرده از اسرار کارگردانان نمایش نامه سلسله قاجار بر می دارد، دنبالچه و پرده ای دارد که به اسانی تصویر حیات ایران بدون ملت را، حتی تا هم امروز بر دیوار تاریخ معاصر ایران می آویزد.

«التفات شاهانه به رجال و طبقات ممتاز مشتمل می شد بر اعطای منصب با مواجب، سیورسات و مستمری و نیز واگذاری تیول ارضی و معافیت از پرداخت مالیات. همچنین مراحم نمادینی مانند بخشش خلعت، لقب، نشان یا صله ی نقدی، ابراز رضایت و تفقد همایونی در شرف یابی های خصوصی و جایگاه شخص در مراسم سلام نیز در دربار بسیار تشریفاتی قاجار بی اندازه اهمیت داشت، همین طور دسترسی افراد به شخص شاه و میزان اعتماد او به آنان». (عباس امانت، قبله عالم، ص 589)

«به پیروی از راه و رسم صفویه، برخی از القاب در اوایل عصر قاجاریه معرف وظیفه و منصب دارنده لقب بود. خدمه دولت معمولا عناوین شان به «دوله» ختم می شد؛ بدین قرار اعتمادالدوله لقب رئیس الوزرا، یا صدر اعظم، بود و معتمدالدوله تدریجا لقب رئیس دیوانخانه ی دولتی گردید؛ وزیر امور خارجه را در سال های بعد مشیرالدوله می خواندند. القاب با پسوند «سلطنه» اغلب نشانگر مقام درباری و پسوند «سلطان» متعلق به ملتزمان رکاب شاهی بود. با این حال حتی در زمان فتحعلی شاه، اشراف تازه به دوران رسیده قاجار و شاه زادگان خاندان سلطنتی القاب و عناوین را به وفور غصب می کردند». (عباس امانت، قبله عالم، ص 589)

«ریشه این عناوین نمادین ممکن است مسبوق به سابقه گله داری و شترداری ایلات مزبور در چراگاه های شمال شرقی ولایت استراباد باشد، که موطن اصلی قجرهای شرق ایران بود. شاید هم یادگار علامت طایفه آق قویونلوها در حدود سنه 800 ه. ق بوده باشد، که قوانلوها آن ها را نیاکان تاریخی خود می شمردند. برای تبار و تاریخچه اولیه ایل قاجار نک. به عبدالرزاق دنبلی، مآثر سلطانیه، ص ص 16-4 و ترجمه ی انگلیسی این اثر؛ تاریخ روضة الصفای ناصری، جلد نهم، ص ص 13-4؛ میرزا محمد تقی سپهر (لسان الملک)، ناسخ التواریخ: قاجاریه،به کوشش محمد باقر بهبودی (تهران، 1344)، جلد یکم، ص ص 29-7. این کتاب ها همه کوشیده اند اصل و نسب ایل حکم ران را پی جویی کنند، از این رو گاه بی پروا از مرز تاریخ گذشته به قلمرو افسانه می روند. محمد حسن اعتمادالسلطنه، در دررالتیجان فی تاریخ بنی اشکان سعی فراوان به کار می برد که قاجاریه را به دودمان پارت های پیش از اسلام پیوند دهد». (عباس امانت، قبله عالم، ص 591)«ناسخ التواریخ، جلد دوم، ص ص 146-140. مقایسه کنید با عضدالدوله، تاریخ عضدی، ص 321. درباره ی تعداد دقیق پسران و دختران فتحعلی شاه و ارشدیت آنان اختلاف هایی وجود دارد که جای تعجب نیست. ناسخ التواریخ (جلد دوم، ص 140) شمار فرزندان را 260 ذکر می کند، که 103 تن آن ها (57 پسر و 46 دختر) پس از مرگ پدر زنده بودند. عضدالدوله، تاریخ عضدی، ضمیمه ی یک، ص ص 298-175؛ ناسخ التواریخ می گوید در 1250 ه ق [تاریخ درگذشت فتحعلی شاه] مجموعا 685 نوه از او باقی مانده بود. ناسخ التواریخ، جلد دوم، ص 140. مقایسه کنید با روضةالصفا، جلد دهم، ص 99 و عضدالدوله، تاریخ عضدی، ص 167. اثر منتشر نشده ی فضل الله خاوری، تاریخ ذوالقرنین، و متمم آن، تکمله ی تاریخ ذوالقرنین، کامل ترین شرحی است که درباره خانوار فتحعلی شاه به قلم آمده است». (عباس امانت، قبله عالم، ص 591)«عضدالدوله، تاریخ عضدی، ص ص 95-94. مقایسه کنید با روضةالصفا، جلد دهم، ص ص 173-172، 579-577 و ناسخ التواریخ، جلد یکم، ص 312. تاریخ عضدی (ص 43) همچنین خواب عجیبی از فتحعلی شاه نقل می کند مبنی بر این که در شب عروسی محمد میرزا و ملک جهان، نوه ی شاه اخته شده است. شاید این خواب را هم می توان نشانه نگرانی شاه در مورد توفیق برنامه ریزی برای آینده تبار خویش تعبیر کرد». (عباس امانت، قبله عالم، ص 593)

«در حاشیه قطعه ای به سبک نستعلیق، فرهاد میرزا معتمدالدوله گواهی می کند که برادرش محمد شاه آن را در سال 1261 ه ق به عنوان مشق خوش نویسی برای او نگاشته است. میرزا بزرگ از خانواده دیوانی بزرگی در فراهان بود که سابقه خدمت آن ها به عهد صفویه می رسید. وی در شیراز تحت نظر عمویش تربیت یافت؛ عموی او وزیر لطفعلی خان تیره بخت، آخرین فرمان روای سلسله ی زندیه بود. از زمان انتصاب میرزا بزرگ به سمت مربی و وزیر عباس میرزای جوان، به لحاظ علاقه ی مربی به شعر و عرفان (میراث نهضت ادبی قرن هجدهم)، شهر تبریز پناهگاهی شد برای اهل ادب و صوفیان، خاصه پیروان طریقت نعمت اللهی که مورد آزار و اذیت بودند. از زندگی قائم مقام پدر و پسر بررسی نقادانه ای هنوز به عمل نیامده است. صدرالتواریخ (ص ص 151-115) مشروح ترین منبع موجود است». (عباس امانت، قبله عالم، ص 593) «عضدالدوله، تاریخ عضدی، ص 28. دل بستگی به مشایخ صوفی، به ویژه فرقه نعمت اللهی، در اوایل قرن نوزدهم در میان زعمای قاجار رواج یافت. به رغم حمایت رسمی دولت از علما، و با وجود آزار و اذیت مکرر صوفیان، دراویش نعمت اللهی گاه به محاکم ولایتی راه پیدا کردند. مشایخ صوفی از قبیل ملارضا همدانی کوثر علی شاه در تبریز سرشناس بودند. قائم مقام ها، پدر و پسر، هر دو به کوثر علی احترامی خاص می گذاشتند. مادر ملک جهان در اندرون حرم قاجار هم از جمله مریدان دیگر کوثر علی بود ولی مدرکی در دست نیست که خود ملک جهان این چنین تمایلات صوفیانه ای می داشته است». (عباس امانت، قبله عالم، ص 594)

جای تامل بسیار است که دویست سال پیش، آن زمان که هنوز حصار تهران و تبریز را هم بالا نبرده اندف مادر ملک جهان در دربار تمایلات صوفیانه از خود نشان دهد. غرض این یاداوری است که گفتارهای بالا تا هم امروز الگوی روابط معمول سلطه بر مردمی است که در این چرخه قرار نداشته و ندارند.

«از مکتوبات خصوصی امیرکبیر به ناصرالدین راجع به انواع و اقسام موضوع ها متجاوز از پانصد فقره باقی مانده که قسمت اعظم آن ها درباره امور دولتی، سیاست داخلی و خارجی، مسائل مالی و نظامی، و نیز انتصابات درباری و حکومتی است. تعداد زیادی از آن ها هم در زمینه مطالب خصوصی مربوط به شاه، امیر کبیر و خانواده  سلطنتی است و پیداست که امیر کبیر این نوشته ها را کاملا خصوصی می پنداشته و غرض از مکاتبه حفظ مداوم رشته ارتباط بوده است. از این رو بدون تامل نکات شخصی و دولتی / رسمی را درهم می آمیزد و عکس العمل آنی خود را بی محابا ابراز می دارد. سوای اوراق دکتر قاسم غنی برگزیده های دیگر از مجموعه های کتاب خانه مجلس، کتاب خانه کاخ گلستان و مجموعه های شخصی مندرج در امیر کبیر نوشته عباس اقباف، امیر کبیر نوشته حسین مکی، امیر کبیر و ایران نوشته آدمیت و نامه های امیرکبیر به تصحیح و تدوین سید علی آل داود گرفته شده است. با این حال، تلقی ما از روابط شاه و صداعظم اش به ناچار یک جانبه باقی می ماند زیرا دست خط های خصوصی ناصرالدین شاه به امیر کبیر، جز در چند مورد، همه از بین رفته است. خلاصه ای از مضمون آن ها، معمولا به صورت اشاراتی اجمالی به حوادث و اخبار جاری، شتاب زده و پر از اغلاط دستوری، موجود است ولی استفاده کامل از این ها کار بس دشواری است، چون هیچ کدام تاریخ ندارد و به خط شکسته ناخوانایی، غالبا توسط خود امیر کبیر، قلمی شده است». (عباس امانت، قبله عالم، ص 613)

جز این نمی توانم نوشت که احتمالا امانت قصد ریشخند خود و خواننده کتاب اش را داشته است.

چرا که اعتراف می کند تاریخ قاجار را از جمله با سند قرار دادن نامه هایی از پیش برده است که هیچ کدام تاریخ ندارد و به خط شکسته ناخوانایی، غالبا توسط خود امیر کبیر، قلمی شده است. ایا از چه کسی سئوال کنیم که امانت در میان این نوشته های پر از اغلاط دستوری و غیره، که خود سند مجعول بودن آن هاست، دست خط اختصاصی امیرکبیر را چه گونه تشخیص داده است، زیرا از مجموعه این فرموده ها تنها معلوم مان می شود که امیر کبیر بنیان گذار دارالفنون شتاب زده، با خط شکسته ناخوانا و پر از اغلاط دستوری می نوسته است. (ادامه دارد)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 50

چهارشنبه 8 آبان 1392 ساعت 11:11 ق.ظ

کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 50


مضحک ترین بخش رفتارهای فرهنگی غربیان که از طریق آیین نامه های مربوطه لازم الاجرا شناخته می شود، آشنایی با ترتیب و نحوه برخورد آنان با نظریات تاریخی جدید و یافته های نو در اکتشافات باستان شناسی و در تمام مراکز مربوطه است. آن ها فقط مقالات و نتایجی را رسمی و قابل درج در بروشورها و طرح در نشست های دوره ای می دانند که داشته و دانسته های قبلی را تایید کرده باشد. مثلا اگر مقاله ای را همراه تصاویر اسنادی در رد نظر کسانی ارائه کنید که تخت جمشید را گوهر معماری جهان معرفی می کرده اند، حتی از اعلام وصول مقاله ارسالی طفره می روند و بدین ترتیب دانشگاه های غرب و پیروان آن ها با استفاده از حق وتویی که به خود بخشیده اند، مسئول توقف و تخریب فضای لازم در طرح اندیشه های نوین در تمام سطوح مقوله شناخت اند آن هم در حالی که علنا از همان نوشته های به فرض آنان مردود، بدون درک کامل و در حالی که هنوز از عهد نامه ها می گویند، از مطالب من سرقت می کنند چنان که در یادداشت زیر که ارسالی دوستی است، با اندک درکی از اشارات تاریخی بنیان اندیشانه سینه سپر کرده اند

 
ایران قرن ۱۹در آستانه جنگ با روسیه؛
 کشوری فقیر با مردمی پراکنده
ویلم فلور ، پژوهشگر تاریخ

این مقاله بخشی از مجموعه‌ای است که سایت فارسی بی بی سی
 به مناسبت دویستمین سالگرد عهدنامه گلستان منتشر می کند.

ایران قرن نوزدهم کشوری بود با اقتصاد کشاورزی و جمعیتی با گوناگونی های قومیتی، زبانی و مذهبی که در سال ۱۸۰۰ حدود ۵ میلیون نفر می شد. حدود ۷ درصد از جمعیت در مناطق شهری که محل زندگی طبقه نخبه (نظامیان، مقامات اداری، بازرگانان و شخصیت های مذهبی) نیز محسوب می شد زندگی می کردند.

مطالب مرتبط دوپاره کردن تاریخ؛ میراث شکست ایران از روسیه عهدنامه گلستان و دویست سال همزیستی مصلحتی عهدنامه گلستان و بازخوانی ناسیونالیستی آن در قرن بیستم.
موضوعات مرتبط گزارش و تحلیل شهرنشینان عمدتا در شهرهای کوچک ساکن بودند؛ هیچ شهری بیش از صد هزار نفر جمعیت نداشت و جمعیت ساکن شهرها یا به صورت مستقل در تجارت، صنعتگری و کشاورزی فعال بودند و یا به طبقه نخبگان خدمت می کردند.
حدود ۶۸ درصد از جمعیت در روستاها زندگی و از طریق کشاورزی روزگار می گذراندند و ۲۵ درصد باقی مانده جمعیت نیز چادرنشین بودند.
به دلیل شدت پرت افتادگی و جدایی مناطق، مفهوم مشخص و مناسبی از کلمه «کشور» وجود نداشت. کلمه «مملکت» برای اشاره به قلمرو پادشاهی به کار می رفت، اما به جای کلمه ای که امروزه مفهوم کشور، به معنای سرزمین پدری را به ذهن ما متبادر می کند، در آن زمان «شهر» یا «وطن» به کار گرفته می شد.
غالب مردم (۹۵ درصد) بی سواد بودند. در مناطق غیرشهری فقر فراگیر بود و کشاورزان خرد و چادر نشینان بیشتر از هر کسی در معرض آن بودند.
ایران دوره قاجار دارای اقتصاد منسجم ملی نبود، بلکه از تعدادی اقتصاد منطقه ای مجزا تشکیل می شد. به دلیل بی بهره بودن از جاده های مناسب و مال رو بودن راه های موجود، هر منطقه عمده از کشور ناچار بود در همه یا بیشتر نیازهای پایه ای خودکفا باشد.
در نتیجه الگوی تولید در هریک از اقتصادهای منطقه ای مشابه دیگری بود. جای تعجب نیست اگر گفته شود، برای مثال، در سال ۱۸۸۸، کنسول بریتانیا در تبریز معتقد بود که پیشرفت آذربایجان، یکی از اصلی ترین منابع غلات در ایران به سبب عدم وجود جاده کند و دشوار پیش می رود.
روستاها نیز تا حدود بسیار زیاد و در مورد بیشتر احتیاجات خودکفا بودند. آنها خود غذای مصرفی شان را تولید و لباس و کفش خود را تهیه می کردند. در مورد گروه های کوچ نشین نیز وضعیتی مشابه وجود داشت.
بیشتر ارتباطات با جهان بیرون از طریق پیله ورها انجام می پذیرفت. یک روستای معمولی، از ۱۰ تا ۱۰۰ خانواده تشکیل می شد که اغلب در خانه های گلی و نزدیک به یک منبع آب زندگی می کردند. برای تامین امنیت، بسیاری از روستاها با دیوارهایی شامل برج و بارو احاطه می شدند.
دهقانان به حال خود رها شده بودند و نمی توانستند انتظار چندانی از حکومت داشته باشند، در صورتی که مورد حمله راهزنان و یا تاجران برده قرار می گرفتند، ناچار بودند به تنهایی و بدون کمکی دولتی از خود دفاع کنند.
به دلیل شدت پرت افتادگی و جدایی مناطق، مفهوم مشخص و مناسبی از کلمه «کشور» وجود نداشت. کلمه «مملکت» برای اشاره به قلمرو پادشاهی بکار می رفت، اما به جای کلمه ای که امروزه مفهوم کشور، به معنای سرزمین پدری را به ذهن ما متبادر می کند، در آن زمان «شهر» یا «وطن» به کار گرفته می شد.
بیشتر مردم ایران در زمان امضای قرارداد صلح گلستان، احتمالا ایده ای در مورد این موضوع نداشته اند که اولا در قفقاز جنگی جریان داشته  و ثانیا صلحی صورت گرفته است. ایران {به عنوان وطن}، مفهومی بود که دلالت بر حکومت می کرد، نه به مجموعه ای واحد از تک تک شهرهای ایران.
به علاوه، آن ها سخت مشغول تلاش برای بقای خود در شرایط سخت آن زمان بودند، شرایطی که با حمله های راهزنان و چادرنشینان و همین طور وضعیت ناامن و خطرناک موجود در برخی نقاط ایران (خراسان، سیستان، بلوچستان، بخش هایی از آذربایجان) که در آن زمان درگیر شورش بودند، حادتر نیز شده بود.
در واقع می توان گفت که هرچند قرارداد گلستان برای دولت ایران واجد اهمیت بود، اما برای اکثریت مردم کشور که در ناآگاهی می زیستند، اهمیتی نداشت.
سفارش گیرندگان چنین مقالاتی غالبا و در حد استعداد خود تنها بر گنچینه داده های نوین بنیان اندیشی ناخنکی زده و مطالب مغشوشی برداشت کرده و بیش از این درک نداشته اند که سرزمینی با مردمی که مفهوم میهن و کشور را نمی دانسته، نمی توان به جنگ های میهنی فرستاد و این یا ان قرارداد را به امضا رساند.

 


این عکس ها، بیلبورد سر در ورود به تاریخ معاصر ایران در همین دو قرن اخیر است و نخستین کلنی های مهاجران را معرفی می کند. بعدها و به دنبال دریافت آموزه های مدیریتی از میان همین ها سرکردگان و پایه گذاران ایل های مختلف، سردم داران سیاسی، تاجران، نظامیان و این جا و آن جا فعالان فرهنگی و دیگر نخبه هایی تراشیده شدند که در همان گام نخست ادعای حق سرقفلی 7000 ساله داشتند. تاریخ معاصر ایران از لحظه ورود این مهاجران، کلید دوباره می خورد با تربیتی که بی نگاه به خویش چنان آموزش دیدند که به جای آینده به گذشته بنگرند. (ادامه دارد)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 49

جمعه 3 آبان 1392 ساعت 10:54 ب.ظ

کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 49
جست و جوی از سر لجاجت برای یافتن و نمایاندن آریاییان مفقوده، سرگرمی مطلوب باستان شناسانی بوده است که مایل اند مشرق زمین را منبع اسرار و جایگاه عارفان و رسولان و برگریدگان و هادیان زمینی بدانند. در مرکز و مکتب این داد و ستد ها تعلق به بیغوله عرفان می نشیند که از مسیر آن گرچه جز اختلاف و چند دستگی سر بلند نمی کند ولی با این همه با امضا و تایید گردانندگان کرسی های دانشگاهی، چندان پیامبر و خدای زمینی انبار شده است که برای تمام ملل و هر لحظه تاریخ جهان، هادی عالی مقام و معجزه گر ناپیدایی دست از استین بیرون می اورد و بی تامل در کم تر از عمر دو نسل عارفان همه فن حریف و کار سازی چون مولانا و حافظ و عطار و آناهیتا و زردشت و بهرام و مهر و اورمزد و میترا و مزدک و مانی را به تاریخ سرازیر کرده اند. چیدمان و تشریفات و تبلیغات اطراف این قدر قدرتان به گونه ای است که نه فقط توان فنی و فرهنگی غیر معمول اجداد هر قوم را یاد آور می شوند، بل از یونان تا ژاپن، از درون غارها و قله ها و زاویه های اعتکاف و کنج بیغوله ها و معابد را از صالحان و نصیحت سازان پر کرده اند تا به زمان لازم با تجهیز این خدایان، اقوام را به جان یکدیگر اندازند. کافی است سری به قصص هند و آسیای جنوب شرقی و چین بیاندازید تا با انعکاس سیسرون رومی مثلا در خطبه های کنفوسیوس چینی و یکسانی کمبود جسمانی آشیل با کی کاووس شاه نامه نشین آشنا شوید.

«در واقع کتاب گات های زردشت دارای شامخ ترین فکر و اندیشه آریایی است که بر قله بلند آن همیشه خورشید زرین یکتا پرستی می درخشد و بدین ترتیب بر زیبایی آن دو چندان می افزاید. گلدنر درباره سروده های زردشت می گوید: زرتشت درباره گات ها به طرزی مخصوص و با خیالی عمیق صحبت می دارد. هر یک از قطعات ان دارای فکری زرف است و اساسا یک مطلب را تعقیب می کند ولی هرلحظه به گونه ای دیگر فکر خود را جلوه می دهد». (کیخسرو شاهرخ، زردشت، ص 11)

کرسی ایران و شرق و باستان شناسی دانشگاه های اروپا و آمریکا کم تر از دو قرنی است برای زیر دیگ پخت این مطبوخ های بد طعم کتاب می نویسند و به واقع هیزم می رسانند. آن زمان که رسوایی داستان های گوناگونی که به عنوان مصالح ساخت چهار دیوار سلسله های پیش از طلوع اسلام در شرق میانه، بی اثر می شود، پس بنجل های بازار مکاره خود را چندان ارزان می کنند تا رییس جمهور چین هم از اهمیت دیوارها در مقابله با چنگیز خان بگوبد و عظمت و دیرینگی ایزان باستان را بستاید. 

«درباره زردشت بحث های فراوان وجود دارد. عده ای او را متعلق به 6 هزار قبل از میلاد می دانند، از طرف دیگر عده زیادی نیز به دلیل شباهت اسمی گشتاسب، شاهی که از زردشت دفاع کرد و به آیین او گروید، با گشتاسب شاه هخامنشی، دوره زردشت را با عصر هخامنشی یکسان دانسته اند. هرتسفلد که زردشت را اساسا سیاستمدار می داند، می گوید: «از نظر نسب و نسبت او خود یکی از اعضای دو خاندان سلطنتی، خاندان ماد و جانشین آن خاندان هخامنشی بود. دو خاندانی که بر تاریخ ایران باستان حکم راندند... در شهر زادگاه اش، بر او انگ انقلابی زدند و به دادگاه اش خواندندو رییس دادگاه هم اتفاقا کسی جز گئوماته مغ نبود که بعدها سلطنت را غضب کرد و به دست داریوش به قتل رسید. گئوماته زردشت را به تبعید محکوم کرد». و این تبعید زردشت به طوس یعنی دربار ویشتاسب، والی پاساتراث دار منطقه برد. گروهی دیگر که هنینگ آن را «عقیده عمومی» و در «راستای سنت» می داند عهد زردشت را به 258 سال پیش از حمله اسکندر می دانند و با محاسبه ریاضی سال مرگ زردشت را 585 قبل از میلاد می دانند که با توجه به 75 سال زندگی زردشت سال تولد او 660 پیش از میلاد و دوره زندگی با دوره هوخشتره پادشاه مادی (633-585 ق. م) مصادف می شود که بسیار قدرتمند بود و مشکور او را «بزرگ ترین شاه ماد» می داند». (فرهنگ رجایی، تحول اندیشه سیاسی در شرق باستان، ص 69)

وسعت اوهام، همراه با نمایشی از نهایت گمانه پردازی تاریخی در نوشته فوق از میتولوژِی نیز درمی گذرد. معلوم نیست مثلا هرودوت که از احوال چوپانی باخبر است که جان کورش نوزاد را در جنگل های ماد نجات داده، معلوم نیست چرا از احوال پیامبر بزرگی که گویا تمام آریایی های ادعایی، اخلاقیات ویژه خود را به او مدیون اند، خبر نمی دهد؟ اگر وجود چنین پیامبری در تاریخ ایران چندان ضروری است، که به گمان گروهی، بدون آن پیامبر، مثلا یک یا چند پایه تمدن در منطقه از هم می پاشد، پس لااقل ضروری است خلاف نقل بالا که سرشار از اعتراف به نادانی و بی خبری است استحکام و استواری این پایه را جدی تر بگیرند و از موادی چنین بی دوام، تکیه گاهی برای تاریخ و تندیس هایی برای صورت فرضی نام آوران باستانی ما نسازند.

این شخص یعنی کوروش در میان اسرار تاریخی خود سر عجیبی است. معمای مردم «هیتی» که وقتی مرموز بود، تا حدی معلوم گشته. تمدن «مینوسی»ها که در سواحل دریای بزرگ یعنی مدیترانه وجود داشت تعیین شده و دولت هخامنشی که بعد از کوروش ظهور کرد به تفصیل در وقایع نامه ها ثبت گردیده، ولی شخص کوروش هنوز مرموز است. از منشأ مجهولی ظهور نموده، با این همه اولین دولت جهانی منظم را او پدید آورد. وی فکری با آرمان نوینی به وجود آورد که بر فرض هم که کمال مطلوب نبوده باشد، در هر صورت مسیر تاریخ را عوض کرد و جهان باستان و ادوار عهد اور و کلده و فراعنه و آشور و بابل را پایان داد». (علی سامی، پاسارگاد، ص 241). 

همین مقدار  است آن چه درباره دوران باستان ایران به هم بافته اند که یک حرف از الفبای آن درست نیست و سرکرده ای با نام کورش که گویا ازمنشاء مجهولی ظهور می کند و معلوم نیست با مدد چه شخص و شرایطی تجمع و تمدن شرق میانه را بر باد می دهد.

«کشتی باز روانه کورنت شد. آریون بر پشت نهنگی سوار شده خود را به تناریوم رساند و در این جا پیاده شد و در همان لباس نوازندگی، سرود خوانان به کورنت آمد و سرگذشت خود را تعریف کرد... سرانجام در ماه بیستم از شروع محاصره، واقع حیرت انگیزی برای ژوپیر فرزند مگابیزف که یکی از هفت یار بود که مغ را برانداخته بودند، اتفاق افتاد و یکی از قاطران بارکش هنگ او بچه ای زایید... مارها به کشتزارهای اطراف پایتخت ریخته بودند و اسب ها که مشغول چرا بودند از مشاهده آن وضع و حال به خوردن مارها پرداختند». (هرودوت، تواریخ، ترجمه وحید مازندرانی، ص 26 و 48 و 253)
هرودوت را به زمان نبود کتابت، با الصاق چنین قصه های قی آور کودکانه پایه گذار آن تاریخ نویسی یونانی می دانند که آشیل از آن زاده شد. تاریخی که به کار نمایش نامه های گوناگون از کمدی تا تراژدی بیاید و شیوه ای که دی. اچ. کار درباره آن می نویسد:

«هرودوت به عنوان «پدر» تاریخ فرزندان چندانی نداشته است. چرا که نگاه «مورخان» پس از او نیز چون خود او، به آینده بی اعتنا و به گذشته غیردقیق بوده است. مثلا توسیدید می نویسد که قبل و بعد از جنگ های پلوپونزف که او خود در کتاب اش توصیف کرده، هیچ حادثه مهمی در جهان روی نداده و نخواهد داد». (دی. اچ. کار. تاریخ چیست؟ ص 145 متن اصلی، نیویودک، 1961).

با همین مهملات بی سر و ته است که می خواهند برای مردمی که تا آخرین نفر در ماجرای پلید پوریم قتل عام شده اند، هستی و پیشینه تاریخی بسازند. 

«یکی از مهم ترین ویژگی های تاریخ هخامنشی آن است که پارس ها خلاف اکثر اقوام جهان گشا، هیچ گونه گواهی مکتوب، به مفهوم داستانی آن از خود باقی نگذاشته اند. این نکته کاملا قابل تذکر است که برخلاف مثلا پادشاهان آسور، شاهان بزرگ «هخامنشی» فرمان به نوشتن «سال نامه» ها نداده اند تا در آن ها، شرح عملیات قهرمانی خود در میدان های جنگ یا در صحنه های شکار را ثبت و ضبط کنند. ما هیچ شرح وقایع روزانه و زمان بندی شده ای را که یک منشی و وقایع نگار دربار «هخامنشی» به امر شاهان بزرگ تنظیم کرده باشد، از این عصر نداریم». (پی یر بریان، تاریخ امپراتوری هخامنشیان، ص 49)

این فرمان وابستگی به تعلقات اداری و کسب مقامات در کرسی های تاریخ نگاری است که بریان را هم به اعلام چنین هذیان هایی وادار کرده است. آیا در میان ممکنات جهان جایی برای این گونه تعاریف بی جان یافت می شود که  می خواهد به ضرب چنین قصصی تاریخ ایران باستان بزایاند.  و به زمان نبود کتابت، با الصاق چنین قصه های قی آور کودکانه پایه گذار آن تاریخ نویسی یونانی می گویند که آشیل از آن زاده شد. تاریخی که به کار نمایش نامه های گوناگون از کمدی تا تراژدی بیاید و شیوه ای که دی. اچ. کار درباره آن می نویسد:

«هرودوت به عنوان «پدر» تاریخ فرزندان چندانی نداشته است. چرا که نگاه «مورخان» پس از او نیز چون خود او، به آینده بی اعتنا و به گذشته غیردقیق بوده است. مثلا توسیدید می نویسد که قبل و بعد از جنگ های پلوپونزف که او خود در کتاب اش توصیف کرده، هیچ حادثه مهمی در جهان روی نداده و نخواهد داد». (دی. اچ. کار. تاریخ چیست؟ ص 145 متن اصلی، نیویودک، 1961).

با همین مهملات بی سر و ته است که می خواهند برای مردمی که تا آخرین نفر در ماجرای پلید پوریم قتل عام شدند، هستی و پیشینه تاریخی بسازند. 

«یکی از مهم ترین ویژگی های تاریخ هخامنشی آن است که پارس ها خلاف اکثر اقوام جهان گشا، هیچ گونه گواهی مکتوب، به مفهوم داستانی آن از خود باقی نگذاشته اند. این نکته کاملا قابل تذکر است که برخلاف مثلا پادشاهان آسور، شاهان بزرگ «هخامنشی» فرمان به نوشتن «سال نامه» ها نداده اند تا در آن ها، شرح عملیات قهرمانی خود در میدان های جنگ یا در صحنه های شکار را ثبت و ضبط کنند. ما هیچ شرح وقایع روزانه و زمان بندی شده ای را که یک منشی و وقایع نگار دربار «هخامنشی» به امر شاهان بزرگ تنظیم کرده باشد، از این عصر نداریم». (پی یر بریان، تاریخ امپراتوری هخامنشیان، ص 49)

این فرمان وابستگی به تعلقات رسمی و کسب مقامات در کرسی های تاریخ نگاری است که بریان را هم به اعلام چنین هذیان هایی وادار کرده است. آیا در میان ممکنات جهان جایی برای این گونه تعاریف بی جان یافت می شود که  می خواهند به نیست مطلق حیات بدمند؟ اینک وقت ُآن است که به تاریخ معاصر وارد شویم. (ادامه دارد)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

هوا خوری 24

جمعه 26 مهر 1392 ساعت 05:54 ب.ظ

پاسخ اهل کلام به ده هزار برگ مدخل نقادانه و ماندنی تاریخ و عکس العمل کرسی های ایران شناسی در دانشگاه ها و نیز برخورد حوزه های علمیه در برابر ابطال کتاب الفهرست ابن ندیم. فسیکفیکهم الله.



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       8    >>