X
تبلیغات
پیامک

هواخوری 27

چهارشنبه 19 آذر 1393 ساعت 09:06 ب.ظ


هوا خوری 27



این نامه ی یک روشن فکر افغانی به رییس جمهور کشورش که در مقدمه کتابی با نام «پور خرد» آورده، سیلی محکمی بر گونه کسانی است که گمان برده و تبلیغ می کنند مدخل های بنیان اندیشی در گذر زمان اندک اندک فراموش خواهد شد و تفی است بر صورت روشن فکری دود گرفته و حزب ساخته و هتاک ما که گمان برده اند با نفوذ در مراکز فرهنگی کشور تریبون های رسانه ها را چنان بر تزهای بنیان اندیشانه  می بندند که علاوه بر روزنامه و مجلات حتی کتاب فروشان کشور را نیز از عرضه چند صد مدخل نو بر تاریخ و فرهنگ ایران و جهان بر حذر داشته اند و وزارت ارشاد در بن بستی که ناچار رییس جمهور کشور را بر نیاز به تعاون عمومی و رعایت دموکراسی ملی وادار کرده، هنوز قریب ده جلد از تالیفات مرا در محاق سانسور دارد.




 

 


به مقام محترم ریاست جمهوری اسلامی افغانستان!


پس از احترام ، نگاشته میشود:

معضلات افغانستان ، فقط تعریف های در گرو عناصر اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی و تجارتی نیستند. در روزگار ما، روز تا روز بر محور اندیشه های بشری - قومی در رنگ های به اصطلاح ادبیات و فرهنگ، که از توجیه کننده گان دیموکراسی به شمار میروند، تفکری را زاده اند که عصبیت قومی را بدون ملاحظه بر کرامت انسانی، حول منافع «قوم» بنویسند؛ که در جهان ما، هیچ ویژه گی ای منحصر به فرد و محدود به یک نشانی ندارد. این معضل که به بهانه ی آزادی تفکر و کار فکری انسانی ، دفاع میشود، در واقع همان پدیده- ایست که پشتوانه ی گرایشات قومی را میسازد؛ بنابراین، نقش همان پندار های بشری که کژاندیشی های انسانی را نقد کنند، همانقدر مهم میشودکه از مولفه های دیگری سخن برود.

در بیش از ده سال تجربه ی دیموکراسی نوین (پس از طالبان)،آگاه شدیم که اگر فضای نوین، فرصت های زیادی برای صورت های متنوع بروز اندیشه ی افغانی فراهم آورد، چنین امری، توجیهات برای اغراض قومی را تا مرز جنون نیز اجازه داده است. گرایش های شدید قومی مبتنی بر میراث های به اصطلاح ادبی و فرهنگی که با بازخوانی های عجیب و عجین در عصبیت قومی ، در گونه های مختلف ، ارایه شده اند ، چنان بستر هایی از تضاد های اجتماعی را باعث میشوند که به زودی در عقب خویش، سیاست های فرهنگی همسایه گان را به عنوان پشتوانه هایی در مسیر منافع دیگران ، به همراه داشتند. من معتقدم تا مقوله ی «بنیادگرایی فرهنگی» را - پس از وضع این اصطلاح که شاید در زمره ی نخستین ارایه کننده گان آن باشم - ، پا به پای بحث «بنیادگرایی دینی»، در همین مسیر به نقد بکشانم.

کشور ما در مسیر یک رقابت منفی، پس از برقراری حاکمیت پهلوی در ایران که موجد بدترین پدیده ی غیر انسانی و نژادی (فارسیسم) بود، بر اثر نیاز های رقابت منفی ، عمق تاریخی را در دستور کار رسمی-  فرهنگی و پژوهشی قرار می دهد و اکنون که در مسیر این رقابت، بیش از هشتاد سال است جلو میرویم ، دستاویز و ابزار های جعل (آریایی و خراسانی) که در توهمات و سوء برداشت های ما ، بزرگ شدند ، سیاهی هایی نیز دیده می شود  تا حقیقت تاریخی و مستند ما (افغانستان و افغان) دستخوش سیاست ها شده و به چالش کشیده شوند.

از آن که تجربه داریم، جلوگیری و پیشگیری هایی که با دلیل و خردورزانه نباشند، جز  نتیجه ی مقطه یی، کاربردی ندارند و خود باعث اشاعه ی بدپنداری ای میشوند که چون پاسخی نداشتند‌، مانع آزاد اندیشی شدند، پیشنهاد می کنم تا برای بیرون رفت ، از راه حل هایی که به عنوان پاسخ ها در برابر سیاست ها و گرایش های غلط، کار های پژوهشی و نوین فکری - ادبی و فرهنگی اند، استفاده شده و جزو سیاست های فرهنگی و حمایت از ارزش های واقعی دولت افغانستان، آداا شوند و به عنوان نخستین موضوعات کاری آن ، آثار پژوهشگر نامور، استاد ناصر «پورپیرار» را که با پرچمداری ارزش های اسلامی ، نگارش ها و پژوهش های انسان محور و پر ارزش منطقه یی، بهترین انواع کار را در جهت رسوایی پدیده های جعلی و مضحکی چون فارسیسم، ارایه کرده است ، در چوکات اداره و یا نهادی با عنوان «مرکز مطالعات پیرارشناسی» یا در حدود اکادمی علوم افغانستان و یا هم به گونه ی مستقل و تحت اثر سایر ادارات مربوط دولت ، امر ترویج بفرمایند و بر اینگونه ، نه فقط مسیر ها را برای یافته های درست ، هموار کنند ، بل در جهت زدودن اوهام فرهنگی که دیوانه وار، گروهی را در خیالات واهی ، بومی ، صاحبان اصلی ، دارنده گان چنین و فلان فرهنگی ، هتاک ، متجاوز و فزون خواه نموده است، پاسخی محکم داده و کرداری را نهادینه نمایند که بزرگترین منفعت اش ، حفظ ارزش های افغانی خواهد بود.

نویسنده به عنوان یکی از ارادتمندان استاد «ناصر پورپیرار» که حقانیت این شخصیت بزرگ را در مطالعه ی همه جانبه ی آثار ایشان ،‌ به تمامی دریافته ام ، کار این پژوهشگر و مدافع بزرگ ارزش های اسلامی و واقعی منطقه ی تمدنی خویش را ،‌ نه فقط از بهترین ها می دانم ، بل مدخل های نو گشوده ی او برای نگرش های نو و توجه بر ژرفنا هایی که واقعیت ها را در امر روشنایی بر ادعا ها ، روشنایی داده اند ، از بهترین آثاری می دانم که شاید در طی صد سالی که از پرباری کار فرهنگی در زبان دری می گذرد، در جغرافیای این زبان از تاجیکستان تا افغانستان و ایران ، بی مانند و بی همتا باشند.

یادآوری این نکته ، بی جا نخواهد بود که استاد ناصر «پورپیرار» در راستای اهداف برحق اش، از چنان تنگنا هایی گذر کرده است که یگانه روزنه برای رسیدن به حقایقی است که در میان انبوه جعل و صادرات سیاسی - فرهنگی بیرونی ، تنها شانس برای دریافت واقعیت های ملت ها، در جغرافیای عقب نگهداشته شده  جهان سوم اند..

محتوای کتاب حاضر، بهترین پیام در جهت سفارشم برای ریاست جمهوری اسلامی افغانستان خواهد بود و اینجانب ، آماده ی هرگونه توضیح و پاسخگویی در قبال پیشنهادم استم.



با احترام

مصطفی «عمرزی»

16/ سرطان / 1393 خورشیدی

کابل





 

 

 
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کتاب چهارم. برآمدن مردم - مقدمه 55

جمعه 7 آذر 1393 ساعت 03:53 ب.ظ

مقدمه پنجاه و پنج

تا این مرحله معلوم مان شد که قریب دویست سال پیش ظهور ناگهانی سیدی در کسوت روحانیت، برای ابلاغ ماموریتی در ردیف مذاهب اسلامی در سرزمینی که هنوز شهر قابل اعتنا نداشت و مردمی با توان فرهنگی نزدیک به صفر، که ادعای ارتباطات اجتماعی در پهنه آن را به لاف و گزاف بدل می کند ، از اساس نوعی مسخره بازی عوامانه و نظیری بر امام زاده سازی های یک شبه ارزیابی می شود. و گرچه این امام نوپا کم تر از هفت سال پس از دعوت خود زنده می ماند ولی انبوهی پیرو در لباس تاجر و ملا و اشراف و پابرهنه را به دنبال خود می کشاند و جنگ های محلی به راه می اندازد. 

تقلای باب در آن هفت سال را دارای تاریخچه هایی کرده اند به نام «نقطه الکاف»، که قرینه دیگری نیز دارد. نقطه الکاف سرشار و مشحون از فلسفه بافی بی پشتوانه و سفسطه های خرافه آلود است که هر عقل سلیمی را می آشوبد و به انکار وا می دارد. لازمه چنین پندارهایی که چند نمونه ازآن را در زیر خواهید خواند، خالی بودن چنته بابیون از ارائه متن قابل اعتنا و ارزش را نزد صاحبان خرد برملا می کند.


«از فقره ی ذیل منقول بیان فارسی معلوم می شود که به عقیده ی باب عمر عالم از آدم الی عصر خود او 12210 سال بوده است و چون هر هزار سال از عمر عالم معادل است با یکس ال از عمر ظهورات و نمو آن ها به صوب کمال لهذا آدم را تشبیه می کند به نقطه و خود را به جوان دوازده ساله و من یظهره الله را به جوان چهارده ساله، و این نیز شاهد قطعی دیگری است که باب در پیش خود عصر من یظهره الله را قریب دو هزار سال بعد از عصر خود فرض می کرده است، این است فقره ی منقوله از باب 13 از واحد 3 از بیان فارسی بنصها: «من ظهور آدم الی اول ظهور نقطه البیان از عمر این عالم نگذشته الا دوازده هزار و دویست و ده سال و قبل از این شکی نیست که از برای خداوند عوالم و اوادم بودم مالانهایة بوده و غیر از خداوند کسی محصی آن ها نبوده و نیست و در هیچ عالمی مظهر مشیت نبوده الا نقطه بیان ذات حروف سبعه و نه حروف حی بیان و نه اسماء او الا اسماء بیان و نه امثال او الا امثال بیان...». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، مقدمه، ص (13) کو - که)».

«اصول تعالیم باب چنان که از نوشتجات خود وی و مخصوصا از بیان فارسی استنباط می شود به طور خیلی اجمال از قرار ذیل است:
خداوند مدرک کل شی است و خود از حیز ادراک بیرون است. احدی غیر ذات او معرفت به او ندارد. مراد از معرفت الله معرفت مظهر اوست و مراد از لقاء الله لقاء او و پناه به او «زیرا که عرض به ذات اقدس ممکن نیست و لقاء او متصور نه... و آن چه که در کتب سماویه ذکر لقاء او شده ذکر لقاء ظاهر به ظهور اوست» (ب 7. ج 7
).

«مراد از رجوع ملائکه الی الله و عرض بر او رجوع ادلاء بر من یظهره الله هست به سوی او» زیرا که «سبیلی از برای احدی به سوی ذات ازل نبوده و نیست نه در بدء و نه در عود» ب 10). آن چه در مظاهر ظاهر می شود مشیت است که خالق کل اشیاء است و نسبت به او به اشیاء نسبت علت است به معلول و نار به حرارت. این مشیت «نقطه» ظهور است که در هر کور ظاهر گشته (ب 13، ج 7، 8). مثلا محمد نقطه ی فرقان است و میرزا علی محمد نقطه بیان و هر دو یکی می باشند». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، مقدمه، ص (14) کح - کز - کو)

«خلاصه آن که معرفة الله در نقطه وصل و فصل نیست بل نقطه ایست بین الوصل و الفصل و سر آن در حقیقت بیان نمی آید و ادراک نمی کند این نقطه را به جز چشم فواد و آن نور واحد است و به جز از واحد نتواند دیدن و آن بعد از فناء کلی ظاهر می شود که در ذکر حقیقت موحد الحقایق فرمودند کشف سجات الجلال من غیر اشارة و کمال التوحید نفیش الصفات عنه است و این مقام را به جز از اشراق فواد به قسمی دیگر ادراک نمی شود و در این مقام مشاهده ی شاهد و مشهود و آیت و آیه علیه نمی گردد به سبب آن که شاهد و مشهود ذکر اثنانیت است و در دویت توحید کی ثابت شود و اما آن مقام توحید صرف هرگاه بخواهد در مقام کلمه و بیان درآید چهار مرتبه باید تنزل نماید از مقام اشراق فواد تا مذکور شود، (1) نقطه ی غیبیه (2) نقطه ی مشهوده (3) حروف (4) کلمه و این ظهورات اربعه اصل الاصول و جوهر قواعد الهیه میباشد و من به حول الله و قوته بر سبیل اختصار ذکر می نمایم». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، ص6 )

«مسطور گردید که نقطه را پنج مقام می باشد و آن مقام هاء است و هاء چهار مرتبه که ترقی نمود کاف می شود و کاف چهار نقطه است نقطه المشیه و نقطه الارادة و نقطة القدر و نقطة القضاء و کاف اول کلمه کن می باشد و کاف دوم فیکون و غیب و شهادت کاف میم است که ذکر میم مشیت می شود که اول امکان به مشیت شیئیت به هم رسانیده و لهذا اسم نقطة الکاف حقیقت دارد و لهذا در صدر کتاب اول نقطه گذارده ام این اول ظهور است در مقام تجرد دوم در تحت نقطه ه نوشته ام که تعین اول بوده باشد و بعد را هو نوشته شده است که تعین ه می شود و بعد ذکر امتناع و قدوسیت آن ذکر جمیع اشارات شده است و در واقع و در ظاهر ذکر بسم الله الرحمن الرحیم شده است که اول اسماء و صفات الله می باشد و بعد ذکر توحید و نبوت و ولایت و شعبان در خطبه شده است و ان شاءالله تبارک و تعالی تفصیل خطبه را ذکر خواهیم نمود و در یک مقدمه و چهار باب مذکور می شود». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، ص 3)

خوب، چه نصیبمان شد؟ هیچ. زیرا طبیعی است از ظرفی فاقد محتوا نمی توان چیزی برداشت. صفحات نقطه الکاف همچون دیگر تالیفات تاریخی جاعلانه برای سرزمین های خالی از حیات آدمی در شرق میانه از انواع  ستیزه و زد وخورد و حتی کشمکش های مسلحانه و مظلوم نمایانه لبریز است . چنان که تنها پنج سال پس از سخنرانی ملاصادق در شیراز و سپری شدن چهار سال از ظهور باب قلابی طرفداران و مومنان به او پیوسته، در مازندران و نیریز و دشت بدشت مشغول شمشیرکشی و نوغان اندازی اند.

»جناب ایشان با قلیلی از اصحاب پیش تشریف می داشتند اهل بارفروش آمدند که نمی گذاریم وارد شوید آن جناب فرموده بودند که ما زواریم و چند روزی در بلد شما می مانیم و می رویم چون که شاه مرده است سفر کردن قدری مشکل می باشد هر چند آن جناب اصرار نمودند قبول نکردند شخص خبازی بی حیایی تیری خالی نمود از قضا آقا سید رضا نامی که بسیار فاضل و متقی بود و پیاده از مشهد در رکاب ایشان آمده بود پهلوی اسب ایشان ایستاده بود تیر گرفته جان را به جان آفرین تسلیم نمود دو نفر دیگر از اصحاب را نیز شهید کردند آن جناب نیز دست به قبضه ی شمشیر آتش بار برده و همچون شیر ژیان روی به آن روباه صفتان نهاده و وارد شهر گردیدند و از عقب ایشان می تاختند ملعونی تیری به جهت ایشان انداخت نگرفت آن جناب عزم هلاکت او را نمودند الحاح زیادی نمود از او گذشتند باز آن بی حیا تیری پر از ساچمه نمود و به روی مبارک ایشان خالی نمود صدمه ی زیادی به ایشان رسید آن جناب غضب آلوده شدند و حمله بر آن سگ نمودند آن ملعون خود را در میانه ی درختی و دیواری جا داده و میله ی تفنگ را حائل نموده آن حضرت ملاحظه فرمودند که از دست راست شمشیر نمی گیرد با دست چپ خدا را یاد نموده چنان شمشیری به زیر بغل آن حرامزاده نواختند که او را به مثل خیار تر بدو نیم کردند با وجود آن که آن بزرگوار دست های مبارک ایشان رعشه داشت به حدی که قلم تراشیدن به ایشان مشکل بود و ابدا شمشیر نزده بودند، خلاصه بعد از آن که مردم چنین ضرب دستی از ایشان مشاهده نمودند دانستند که این قدرت و شوکت من الله است و معجزه می باشد این بود که اسم آقا سید علی را که مخالفین می شنیدند بر خود می لرزیدند». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، ص 100)

ظاهرا ماجرای بالا درمازندران و شهر بارفروش به سال 1265 رخ داده که دومین سال سلطنت ناصرالدین شاه است. اما تاکید مردم شهر که شاه مرده است، برای به میان کشیدن علت ناامنی، احتمالا شامل درگذشت محمدشاه خواهد شد که با کرونولوژی حوادث مازندران همخوان نیست. به راستی که اشارات مطلب به پهلوانی و یکه زنی آن جناب قرینه دیگری جز در کتاب امیرارسلان نامدار ندارد.

«راوی می گوید به تاثیر فرمایش آن جناب خوف از ما رفت و صدای گلوله ی تفنگ در نزد ما کم تر از آواز پشه بود و در نهایت سرور نشسته بودیم حضرات سوارها اسب بسیاری انداختند و تیرها خالی نمودند ولی جرأت نمی کردند نزدیک بیایند آن جناب از قلعه برآمدند و چند دانه ریزه سنگ به سوی ایشان انداختند و فرمودند این کاریست که حضرت جالوت با عسکر طالوت نمود به برکت دست آن جناب عسکر شقاوت بنیان متفرق گردیدند و آسیبی به احدی از ماها نرسید و من بعد از آن تخم شجاعت در مزرعه دل ما کشته شد و خوف و بیم از ما مرفوع شد، چند زمانی گذشت حضرت قدوس تشریف فرما شدند جناب سید الشهدا مع اصحاب استقبال آن جناب را نمودند بعد از ورود مثل بنده ی ذلیل بین یدی طلعة مولاه الجلیل در حضور مبارک می ایستاد اغلب اصحاب جلالت شأن حضرت قدوس را نمی دانستند من بعد از آن که خضوع و خشوع جناب سید الشهدا علیه السلام را دیدند جمیعا خاضع گردیدند و آن جناب فرمودند قلعه بسازید حد و حدود آن را فرمایش فرمودند و حضرات مشغول به ساختن شدند چون که از هر کسبه در میان ایشان بود هر کس را فرمودند که مشغول به ساختن شدند چون که از هر کسبه در میان ایشان بود هر کس را فرمودند که صنع خود را لله ظاهر نماید چنین کردند بنا مشغول بنایی شد خیاط مشغول خیاطی و شمشیر ساز به شمشیرسازی اشتغال نمودند و احدی مطالبه ی اجرت از احدی نمی نمود و کسل در کار نمی شدند بل در منتهای سرور کار می کردند و این ذکری بود از معنی اتحاد که در اخبار رسیده است». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، ص 102)

نقطه الکاف مملو از اشارات خرافی و اقدامات ناممکن است که در راس آن ها ماجرای قلعه سازی مومنین به باب و نمی دانیم در کجای مازندران اجرا کرده اند و گرچه درست همانند دشت بدشت چشم بنی بشری هنوز به دیدار این قلعه و بقایای آن روشن نشده و با شروح حوادثی که در آن پناهگاه گذشته که شرح مختصری از آن به دنبال خواهد آمد، حق این بود که پیروان و پی آمدگان باب لااقل بقایای مانده از آن مکان را چون معبدی مقدس برپا می داشتند.

»و کیفیت آن آن بود که هم این که آذوقه بر ایشان تنگ شد و اوضاع ذلت رخ داد خدمت آن حضرت عرض نمودند که اسب ها را گرسنگی تلف می کند فرمودند هرچه لاغر می باشند از قلعه بیرون نمایید و هرچه ساز می باشند زبح نمایید و بخورید که الحال بر شما حلال می باشد چنین کردند بعضی از اصحاب بر ایشان خوردن گوشت اسب ناگوار بود بلی مزاج های لطیفی که به قند و چای و برنج و عنبربو تربیت شده باشد چه مناسبت به گوشت اسب دارد ولی بعضی که قوه ی ایمان ایشان زیاد بوده و راضی به قضایای حضرت محبوب بودند به قدر قوت لایموت می خوردند تا آن که یک روز حضرت تشریف به حمام می بردند چون که در قلعه به جهت حضرت حمامی ساخته بودند یعنی آثاری از قدیم داشته حضرات تعمیر کردند از جهت آن که حضرت قدوس کمال اهتمام را در نظافت و لطافت داشتند به حدی که همه روزه در صورت تمکن به حمام تشریف می بردند و هم چنین بود لطافت طبع مبارک ایشان در سائر شئونات، خلاصه دیدند که اصحاب گوشت اسب کباب می کنند و می خورند ایشان نیز تشریف آورده فرمودند ببینم که این رزقی که حضرت محبوب به جهت اولیاء خود مقدر فرموده است چه گونه می باشد که بعضی می گویند خوش مزه نیست و پارچه ی گرفته در دهان مبارک گذاردند و فرمودند که این کباب که بسیار خوش مزه می باشد راوی می گوید که به حق خداوند که من بعد از فرمایش ایشان چنان آن کباب در دهان ما مزه داد که کمتر غذایی با آن خوش مزگی خورده بودیم و طعم طعام بهشتی را فهمیدیم با وجود آن که در اوائل در نهایت اکراه صرف می شد». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، ص (117

»اوضاع ضعف اصحاب حق ظاهرا از هر جهت فراهم می آمد و قواعد زیاده می شد من جمله چهار برج در چهار سمت قلعه بالا برده بودند و طوپها را بر سر آن ها کشیده و برج ها به حدی مرتفع بود که زمین قلعه را به گلوله ی طوپ می زدند هم این که اصحاب این اوضاع را مشاهده نمودند شروع نمودند به زیر زمینی کندن و در آن ها منزل گرفتند و زمین مازندران هم که معلوم است که به آب نزدیک می باشد و رطوبت هوا و آمدن بارش نیز ممد می شود مختصر آن است که این گروه بلاکش در میان آب و گل منزل داشتند هرگان به این اکتفا می شد باز سهل بود نه والله از شش جهت بلای آتشی بر هیاکل مبارک آن مظلومان احاطه نموده بود زیرا که این بود وصف منزل ایشان اما خوراک ایشان گوشت اسب ها نیز تمام شده شروع به علف نمودند آن چه علف در قلعه بود خوردند و برگ های درخت طبریه را خوردند موافق حدیثی که وارد شده بود چرم های زین اسب ها را خوردند و به علف خوردن و در راه محبوب جهاد کردن نیز راضی شدند علف به جهت ایشان کمیاب تر از گوگرد احمر بود هرگاه می خواستند از قلعه برآیند به جهت تحصیل علف ایشان را با تیر می زدند و لهذا موقوف نمودند و چشم از خوراک پوشیدند در مدت نوزده روز قوت نیافتند مگر هر صبح و شام یک پیاله آب گرم می خوردند و به زیارت جمال حضرت قدوس قوت می یافتند مثل اهل مصر که از جمال حضرت یوسف قوت می گرفتند، اما لباس های ایشان از رطوبت آب و گل از هم پوسیده یعنی مجرد شدن بر شما سزاوار است اما شکم های ایشان به پشت خشکیده یعنی مل وش باشید و از طبیعت حیوانی بگذرید اما هرگاه می خواستند در زمین قلعه به جهت تفرج راه بروند گلوله ی طوپ به استقبال ایشان می آمد یعنی ای اهل محبت خوش آمدید و بر زمین دل راه بروید نه بر زمین گل و هرگاه در منزل نشسته بودند گلوله و خمپاره از سماء مجد رب مجید نازل که ای اهل وفا وفای شما مبارک باد رنگ های رخساره همایون ایشان همچون کهربا زرد گردیده یعنی همین است شعار عاشقین و بدن های آن جنابا همچون تار عنکبوت گردیده یعنی چنین است طریقه ی مدققین از خانه و زن و مال و وطن و اقارب و کسب خود فراموش کرده یعنی هر که با حضرت دوست پیوست از هرچه سوای طلعت اوست گسست». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، ص 119)

»پس آن جناب به روایتی با هفت نفر و به روایتی با چهارده تن تشریف فرما شده بعد از تعارفات مجلسی شاهزاده خدمت آن حضرت عرض نمود که این چه فتنه بود که برپا نمودید و سبب چه بود چونکه آن حضرت اتمام حجت به او کرده بود و می دانستند که مراد آن ملعون تفحص نیست بل که می خواهد که ایراد بگیرد لهذا آن حضرت به نحو فتنه تکلم فرمودند و فرمایش ایشان آن بود که موسس این فتنه آخود ملا محمد حسین بود و من نبودم من هم به جهت تفحص رفته بودم و گیر افتادم و از این قبیل فرمایشات فرمودند و مذکور گردید که جناب آخوند را لعن نموده بودند هر کس سر معارضه در به دشت فیما بین حضرت قدوس و جناب طاهره را فهمیده و لحن ایشان را ادراک نموده که چه مراد دارند معنی این کلام را نیز دانسته والا فلا، خلاصه شاهزاده عرض نمود که شما بفرمایید که اصحاب اسلحه ی خود را بریزند و به هر کجا که می خواهند بروند تا آن که مردم از ایشان خاطر جمع باشند و ایشان را به منزل های خود راه بدهند آن جناب هنگامی که می خواستند به منزل شاهزاده تشریف فرما شوند به اصحاب فرمودند که هرگاه پیغام من آمد که یراق های خود را بریزید میل خودتان می باشد می خواهید بریزید میل خودتان می باشد می خواهید بریزید می خواهید داشته باشید ولی از فحوای کلام ایشان چنان مستفاد می شد که میل به ریختن اسلحه نداشتند». (میرزا جانی کاشانی،نقطة الکاف، ص 122)

و این هم پرده آخر نمایشنامه دل آشوب کن بازاری که سازندگان آن به یقین خود را با مردمی صاحب عقیده و نظر و فرهنگ و آگاهی مواجه نمی دیدند.

»بعد از آن آن نقطه ی عالم وجود را که سیار ظاهر و ثابت در باطن بوده در ظاهر نیز با ریسمان ستم در محلی محکم بستند و جمعی از سربازهای در راه شیطان را حکم نموده که آن هیکل توحید را تیرباران نمایید یعنی ای خداوند رحمن از ما به ساحت عز قدس حضرت تو صاعد نمی گردد به جز عصیان و خطا و از سماء مجد حضرتت نازل به ارض وجود ما نمی شود الا فضل و احسان پس جمعی از آن عاصیان بالاتفاق به جانب ما سید جهان شلیک نمودند از آن همه تیرها یکی به جسم مبارک آن سید امکان نیامد چون که روح مشیت قاهره آن جناب به جسم قدر تعلق نگرفته بود لهذا شحنه ی قضا جلوه گر نگردید ولی دو تیر به دو بندها از جانبین امدایشان که آن حضرت را بسته بودند وارد آمده و بندها گسسته و آن سلطان مظلومان رها گردیده روانه به جانب محبس گردیدند هم این که دود و غبار باروت که نمونه ی بخار کفر مشرکین بود قدری فرو نشست نظارگان بیحیا نظر نمودد آن یکتا گوهر صدف وجود را نیافتند های و هوی غریبی در میان مردم افتاده که حضرت باب الله چه شدند بعضی گفتند غیبت نموده برخی گفتند به آسمان بالا رفته خلاصه هم این که تفحص نمودند آن حضرت را در حجره یافتند باز ظالمین خدا ناشناس به گرد آن شمع بزم توحید برآمده و اراده نمودند که ثانیا مرتکب این عمل قبیح خود گردند آن جناب فرمودند ای مردمان آخر مگر من فرزند رسول خدا نیستم این ظلم و ستم را بر من روا مدارید و از خداوند بترسید و از حضرت رسول حیا نمایید». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، ص (160


هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُون

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

اطلاعیه 4

چهارشنبه 28 خرداد 1393 ساعت 09:24 ق.ظ

سرانجام به خواست خدا کار فهرست بندی آدرس دار کتاب ها تمام شد. دوستانی که پیش از این سفارش کتاب داده بودند لازم است بار دیگر و با مراجعه به فهرست جدید که در لینک زیر ارائه شده سفارش خود را تجدید کنند. مثلا کتاب ایران از آغاز تا اسلام، ثبت شده به شماره 4 در بلوک شماره 165 را خواستارم.


 

                        http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=ae95ba53dae4bc4d30da541c968f4650


 



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

اطلاعیه 3

چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 ساعت 10:02 ق.ظ
ناریا کتاب خانه شخصی خود،
 قریب 2500 جلد را می فروشد.
 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

اطلاعیه

یکشنبه 6 بهمن 1392 ساعت 12:34 ب.ظ




به اطلاع دوستان و دشمنان می رساند :
انتشار عمومی جلد اول یادداشت های
اسلام و شمشیر
با شماره ثبت
1246175
مجاز اعلام شد.
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

هواخوری 26

جمعه 4 بهمن 1392 ساعت 12:51 ب.ظ


                                                هوا خوری 26


 با صرف حوصله زیاد قسمتی از کلیپی را دیدم به نام زمین به علاوه پنج درصد، که ظاهرا قصد بیان علت نابسامانی های اقتصادی جهان را از طریق بررسی نقش مستقیم نزول در به هم ریختن عدم توازن اقتصادی دارد. در آغاز دو نکته را یادآوری کنم.

صاحبان و سازندگان این کلیپ فضولانه، بی کسب اجازه و با نصب تصویر من در ابتدای نوشته خود خواسته اند تا به نحوی مطالب جمع آوری کرده خود را به من نسبت دهند.حال آن که در قالب قسمت های این کلیپ، به زحمت توانستم آرامش خود را از این همه نادانی صرف شده در این کلیپ بی ارزش حفظ کنم.

نکته دوم اینکه کلیپ، سر به دنبال هم بستن مطالبی بود که بارها و بارها از طریق رسانه ها، صاحب نظران، ناطقین و بررسان گوناگون بیان شده بود.

در جهان امروز که ارتباطات اندیشگی حتی به صورت بازیچه دست کودکان در آمده است، تکرار مطالبی که پیش تر از زبان و قلم این و آن بیان شده بود، ارزش بازخوانی و بازنمایی نداشته است. امروز جهان آن را صاحب کرسی نواندیشی می شناسد  که به مطلبی تازه، گفته نشده و گره گشا بپردازد.کاری که هیچ نشانی از آن در کلیپ زمین به علاوه پنج درصد دیده نمی شد.


بنابراین . از این نقطه نظر  کم ترین نشانه خردمندی در زمین به علاوه پنج درصد برنمی خوریم. مطالبی تکراری است بی این که خواننده یا بیننده را به سرانجام روشنگری هدایت کند. از سوی دیگر موضوع ربا در این کلیپ شاید هم عامدا به گونه ای انتخاب شده که پای یهود در این موضوع کلان گشوده نباشد. کلیپ از بانک ها صحبت می کند، ولی از بانک داری و بانک داران بحثی در میان نیست.


نتوانستم این هواخوری کوتاه را بی اشاره به احوال یکی از کارشناسان کلیپ، ادامه دهم. کارشناسی که نزول خواری بی رحم است و وجه دستی دریافتی از یک همکار بی چیز ما را فقط توانستیم از طریق دادگستری از او پس بگیریم. معلوم است که توضیح چنین آدمی در موضوع نزول به چه چیز می تواند عنایت داشته باشد. می گذرم از اینکه آن چند نکته قابل اعتنا در کلیپ کاملا برداشت از سخنان من است. و نه به این معنا که متن را من نوشته یا سازمان داده باشم. این یک برداشت سارقانه و مخفیانه از نوشته های کسان بی شمار و از جمله شخص بنده است. اما نظر خودم را هم در علت چنین آشفتگی به نظر لاعلاج  در یک جمله گفته باشم. میزان کسری دارایی در سراسر جهان درست با میزان برداشت های سارقانه مسئولین سیاسی اقتصادی و فرهنگی ملت ها برابر است. به معنای دیگر آن ذخیره ای را که می باید صرف توسعه و ترقی شود، دزدانه به خانه می برند و حاصل آنکه گوشه ای از توانایی های ملی که می باید صرف توسعه و ترقی شود به زخم اتینا می زنند که جامعه کم ترین برداشتی از آن ندارد و نوعی ربا خوری جدید است که مظاهر آن را در سرزمین خودمان و در سراسر جهان در هر زمان و به مقادیر سرسام آور شاهدیم. تذکر می دهم که کلیپ زمین به علاوه پنج درصد از هیچ بابتی کمترین ارتباطی با این قلم ندارد. وآن عکس و شعار ابتدای بررسی نباید کسی را فریب دهد.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 54

چهارشنبه 25 دی 1392 ساعت 05:31 ب.ظ

کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 54


آن هنگام که با بالا بردن مناری در این جا، پل و میدان و مسجدی در مکان دیگر و سلسله بار انداز و کاروان سراهایی، با کمک نیروی کار ارامنه، در گلوگاه های گوناگون و سرانجام تدارک شهر و پایتخت و حرم سرا وییلاق و به گفتار درآوردن سایه هایی با عناوین شاعر و دانشمند و سخن دان، آن هم از ایامی که هنوزخط بالغ شده و قلم نبود، پس از 2200 سال سکوت، با شاه ساختن و کتیبه سرایی های نمایشی، چشم اندازی بر هستی جماعتی مهاجر گشودند که بعدها با تصاحب و انتصاب خود به اسامی قومی و فرعی ترک و لر و کرد و فارس، در ماجرای برنامه ریزی شده دیگر، حاصل دو سده دست پخت های خویش و مقدم بر همه تشکیلاتی برای ثبت اسناد و املاک و احوال را، به زمان رضا شاه، اداری و قانونی کردند و با توسل به واژه ای در بیستون قلابی، برای گریز از گم نامی تاریخی، خود را آریایی و این اواخر در مجموع ایرانی خواندند. با این همه دوران رضا شاه حاوی و حامل پیام های تاریخی بس تعیین کننده دیگری است که در فصل خود بیان خواهم کرد. اینک سخن از بابیه است که چون هر فرقه نوساخته دیگر با منظور درهم پاشاندن اساس اسلام، یعنی قرآن با اسنادی بی سامان ساخته اند. برای ورود ابتدا یکی از دو کتاب تاریخ بابیه با نام نقطه الکاف را تورقی کنیم.


کتاب
 
نقطة الکاف

در تاریخ ظهور باب و وقایع هشت سال اول از تاریخ بابیه

تألیف حاج میرزا جانی کاشانی
مقتول در سنه 1268 هجری
 
 به سعی و اهتمام اقل العباد
ادوارد براون
ظاهرا میرزا جانی کاشانی نامی که در 1268 هجری قمری مقتول شده، دو سال پس از مرگ، کتابی به نام نقطةالکاف، در باب ظهور و افول بابیه قلمی کرده، که به اعتراف ادوارد براون شرح جزییات مسائل پس از اعدام باب و شورش های پیروان او تا سال 1270 و از جمله جزئیات ماجرای قلعه مازندران در آن ثبت است و تنها نسخه آن به سعی کنت دوگوبینو باقی مانده است که گویا از سال 1271 که هنوز تهران ساخته نشده بود وزیر مختار فرانسه در دربار قاجارها بوده است. چنین پریشان بافی ها آن هم در نخستین سطور کتاب تاریخ باب، مورخ را از هر کوشش اثباتی دیگر در رد اصولی بابیه و ظهور مصلحی به نام باب، بی نیاز می کند.
«احقرالعباد ادوارد براون انگلیسی که از آغاز جوانی شوق تحصیل السنه ثلاثه شرقیه یعنی عربی و فارسی و ترکی علی الخصوص زبان عذب البیان فارسی و اطلاع بر تاریخ و ادبیات و آثار ایران مرا بر سایر اشواق غالب آمد و از آن گاه تاکنون همواره به یاری خداوند تعالی و مساعدت اسباب ظاهری همیشه اوقات خود را صرف اشتغال به تدریس و تدرس کتب و جمع و نشر و طبع آثار نفیسه این ملت نجیب نموده ام و از خداوند توفیق امتداد این طریقه را خواهانم، و از جمله چیزهایی که از همان اول وهله توجه مرا بیش تر از همه چیز و به نوع خصوصی جلب نمود و شوق غریبه به اطلاع اذ جمل و تفاصیل آن در من پیدا شد همانا مسئله سرگذشت طائفه بابیه بود، و ابتدای آن به این طریق شد که من در آن اوقات مشغول تحصیل طریقه متصوفیه بودم و برای کسب اطلاعات در این موضوع در همه جا تفحص و تتبع می نمودم وقتی در اثناء تفتیش در کتابخانه دارالفنون کمبریج نظرم به کتابی افتاد موسوم به «مذاهب و فلسفه در آسیای وسطی» تالیف مرحوم کونت دوگوبینو که از سنه 1271 الی 1274 به سمت وزیر مختاری از جانب دولت فرانسه در طهران اقامت داشته است. کتاب مذکور را برداشته به منزل خود بردم به امید آن که شاید چیز نافعی در خصوص صوفیه در آن توانم یافت، پس از مطالعه فصل مختصری که در باب صوفیه نوشته و قدری هم مذمت از آن طایفه نموده و روی هم رفته چیز قابل توجهی نیست. سایر اوراق کتاب را تفحص نمودم دیدم یک فصل مشبع مفصلی در خصوص تاریخ بابیه و ظهور و انتشار طریقه ایشان و سایر وقایع این طایفه الی سنه 1269، یعنی سالی پس از درگذشت مولف در آن کتاب مندرج است که الحق مصنف داد سخن پروری و بلاغت گستری در آن داده و به طوری این فصل دلکش و جذاب و به درجه ای جالب دقت و ساحر عقل و هوش است و به نحوی تر و تازه و مملو از روح حیات است که نادر است کسی این فصل را یک مرتبه بخواند و به کلی حالش منقلب و دگرگون نشود». (جانی کاشانی، نقطةالکاف، مقدمه، ص (1) و - ه).
ملاحظه می فرمایید؟ در کتابی که مولف آن را در 1268 کشته اند، ادوارد براون شرح حوادث سال 1269 را یافته است. چنان که برابر رسم میراث های فرهنگی ایران این بار هم اسناد بابیه را نه در یزد و کاشان و شیراز و قزوین، که در زیر زمین کتاب خانه های اروپا یافته اند.

«اعتقاد باب در خصوص واجب الوجود چنین است که موجد حقیقی خالق کاینات مثل آفتاب عبارت از نور مطلق است و نورش در بعض افراد مخلوقات از نوع بشر همیشه تجلی تواند کرد. در آن صورت همان جسم که محل تجلی نورش شده نسبت به واجب الوجود مظهر است، یعنی مرآت است که نور آفتاب بر آن تجلی انداخته است. در این حال هرچه از مظهر و مرآت صادر می شود حکم صدور از آفتاب دارد، و سید علی محمد باب مظهر و مرآت نور آفتاب بود. و بعد از زوال جسم اش مظهرهای دیگر ظاهر شد از قبیل ملاحسین بشروی و ملامحمد زنجانی و سید یحیی و قره العین، هر یک از پی یکدیگر که مروج و مکمل دین باب بودند. بعد از ایشان مظهر و مرآت میرزا حسین علی مازندرانی است که الان در حال حیات است، و بعد از زوال جسم او باز مظهر دیگر پیدا خواهد شد الی زمان نامتناهی. هرگز کره زمین از مظهر خالی نخواهد بود. از قرار تقریر مرد سیاح، که علی الظاهر مرجع دین باب به نظر می آید، اگرچه اطلاع کامل از عقاید او نداشت و خودش نیز از اهل علم نبود، چنین مفهوم شد که باب در خصوص عقاید خود به زبان عربی و فارسی کتابی نوشته است مسمی به بیان، و بالکلیه دین اسلام را منسوخ کرده است و هر حکمش برخلاف احکام دین اسلام است». (آخوند زاده، ادبیات مشروطه، مقالات، ص 142)

ظاهرا این همه واجب الوجود، که از قول و زبان مرجع اصلی بابیون یعنی کتاب بیان معرفی می شود سه چهار سالی پیش از مرگ بر خامه باب، آن هم با خطی گذشته است که در زیر می بینید.



در آن زمان چه کسانی چنین خطوطی را می نوشتند وچه کسان دیگری می خواندند و متن آن راه نمای کدام مسیر بود و اصولا باب به جز معرفی خود به عنوان یکی از مظاهر مامور ستیزه با اسلام و قران حامل کدام ره نمود اجتماعی و سیاسی و حتی اخلاقی بوده است. ان چه را با کوشش بسیار به سختی می توان از میان ادعاهای اش بیرون کشید بی اعتنایی نسبت به برخی سفارشات فقهی است که به زمان او هنوز تدوین نشده بود تا برای یک منجی از راه رسیده اعتباری بسازد و روحانیون صاحب رساله های هنوز نانوشته، او را مزاحم تشخیص دهند که خود می تواند حصه ای از تدارک دیرینگی برای روحانیت شمرده شود که عمر قشری آن ها هنوز هم به یک قرن نمی رسد.

«ایرانیان که از قدیم الایام همواره اعتقاد به این که سلطنت موهبتی الهی است در ذهن ایشان راسخ شده بود و از عهد ساسانیان معتاد بودند به این که پادشاهان خود را موجودات فوق بشری و چیزی شبیه به الهه محسوب دارند (چنان که شاپور اول یعنی شاپور بن اردشیر بابکان در کتیبه ها خود را لئوس و الها می نامند) طریقه شیعه در مسئله امامت بالضرورة خیلی مناسب طباع ایشان می نمود این است که کم کم مذهب شیعه در ایران رواج یافته خطه ایران مرکز و پناهگاه این شعبه از اسلام گردید، شیعه نیز فرق مختلفه می باشند بعضی آند که ائمه را فقط معصوم می دانند بدون این که از این پایه بالاتر روند، بعضی دیگر به این اکتفا نکرده ایشان را دارای بعضی از نعوت الهی یا آن که مظاهر خداوند تعالی می دانند و این طایفه به اسم غلاة معروفند». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، مقدمه ص (8) فح - یز - یو)
چه گمان می کنید؟ آیا ادوارد برون مشغول زمینه سازی های اولیه برای رونق باستان پرستی و یا تبلیغ و تایید تشیع است؟ مورخ هنگامی که برخورد بابیه و تشیع را مطالعه می کند باز هم جز جدایی  صوری میان بابیه و حوزه نمی یابد و قادر به تجزیه و تحلیل کینه خونین در میان افتاده نیست.
«الحق چه بلیه و چه مصیبتی که اعظم بود از جمیع بلیات و چه گونه با محبت این گواه گران را به دوش همت کشیدند و از نهایت مستی نفس نکشیدند هرگاه می خواهی قدری از شان رفعتش را بدانی بدان که به اتفاق جمیع اهل اسلام است که از زمان حضرت آدم صفی الی زمان حضرت سید الشهدا روحی و روح الامکان فداه واقعه ی به عظمت واقعه ی کربلا رخ نداده و جمیع انبیا و ملائکه بر آن گریستند و بر وفای اصحاب آن حضرت آفرین گفتند و الحال هزار و دویست سال گذشته است مردم شب و روز بر آن می گریند و کهنه نمی شود به سبب شور و محبت آن اصحاب». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، ص 130)
«چنان چه در مجلس ابن زیاد ملعون بعد از آن که شماتت بسیاری نمود به گفتن این که برادرت داعیه سلطنت داشت خدا او را به دست ما ذلیل نمود علیا جناب زینت خاتون خطبه ای در نهایت فصاحت کلام و بلاغت معنی ادا فرمودند که حاضرین در مجلس گواهی دادند که گویا امیر مومنان بر منبر کوفه بالا رفته و خطبه ادا می فرمایند بعد از اتمام خطبه که شامل حمد و ثناء حضرت اقدس و درود و صلوات بر انبیا و جد اطهر خود بوده فرمودند ای کافر جاحد رسوا نمی شود مگر دروغگو و ذلیل نیست نفسی مگر خائن حمد خداوندیرا سزاورا است که آیه ی تطهیر از کل رجس در حق ما اهل بیت نازل فرمودند و بس است ما را گواهی حضرت خداوندی و اما شهادت مردان ما و اسیری زنان ما فی سبیل المحبوب فخر ماست و مصیبت ما خانواده را قدیم، خلاصه جلالت قدر و عظمت شان ایشان نه آن است که به وصف درآید و جمیع ایشان راضی به قضای محبوب خود بوده حتی اطفال ایشان لله حرکت می نمودند اگرچه شیرخواره بودند ولی لسان فطرت ایشان گویابود به مثل آن چه که در حق جناب علی اصغر معروف است که هنگامی که حضرت شاه غریبان و سلطان مظلومان در میدان یکه و تنها در مقابل لشکر کفار ایستاده می فرمودند هل من ناصر ینصر آإل محمد المختار احدی در آن بیابان نبود که دعوت آن وحید امکان را لبیک بگوید جناب علی اصغر در گهواره به گریه اوفتاده و خود را به زمین انداخت حضرت امام به حق اصغر در گهواره به گریه اوفتاده و خود را به زمین انداخت حضرت اما به حق به علم ولایت مطلع از طلب اذن شهادت خواستن آن طفل معصوم گردیده لهذا تشریف آوردند بدر خیام و فرمودند که این طفل را به من دهید تا آن که او را سیراب نمایم پش قنداقه آن بلبل بچه را بر روی دست گرفته فرمودند ای قوم هرگاه بزعم شما من کافرم این طفل که به قانون جمیع مذاهب معصوم می باشد به او ترحم نمایید و یک شربت آب به لب خشک او بچشانید ملعونی که او را حرمله می گفتند تیر سه شعبه را بر چله ی کمان گذارده حلق نازک آن طفل را هدف تیر بالا نموده تیر از حلق شریف اش گذشته و بازوی مبارک پدر را هم دریده شاه مظلومان تیر کین را از حنجر لطیف نور دیده ی خود کشیده و اشک التفات به دور چشم همایون گردانیده فرمودند خداوندا این طفل من در نزد جناب تو کمتر از ناقه ی صالحن یست تو هستی خونبهای آن نازل فرما عذاب خود را بر این قوم، پس آن طفل شیر ناخورده بروی باب بزرگوار خود تبسم نموده و جان را تسلیم روی نکوی پدر عالیمقدار خود نمود و از شربت شهادت سیراب گردید ». (میرزا جانی کاشانی، نقطة الکاف، ص 52)
اگر در صف روحانیون، روشن اندیشان و واعظانی چون نمونه استاد مطهری صاحب و سراینده خطابه زیر پدیدار نبود، این روضه غلیظ سبک بهایی برگرفته از صفحه 52 از کتاب نقطه الکاف، جای اندکی برای تردید نسبت به تشابه پایه های اعتقادی بابیه و حوزه، مگر همان در حجم عمامه باقی می گذارد.

«ما باید فرض کنیم امروز اگر پیغمبر اسلام زنده بود چه میکرد. درباره چه مسئله ای می اندیشید . قسم می خورم پیغمبر در قبر مقدسش امروز از یهود میلرزد.این مسئله دودو تا چهار تاست . اگر کسی آن را نگوید گناه کرده است.من اگر نگویم ولله مرتکب گناه شده ام.و هر خطیب و واعظی اگر نگوید مرتکب گناه شده است.گذشته از جنبه اسلامی اش.این چه تاریخچه ای دارد. قضیه فلسطین که مربوط به دولتی از دولتهای اسلامی هم نیست. مربوط به یک ملت است .ملتی که به زور او را از خانه اش بیرون کرده اند. تاریخچه اش چه تاریخچه ایست. مدعی هستند که در سه هزار سال پیش دو نفر از آنها داود و سلیمان یه مدتی به طور موقت سلطنت کردند.در تمام این مدت دوسه هزار ساله اگر تاریخ را بخوانید چه موقع سرزمین فلسطین به یهود تعلق داشته است؟چه موقع اکثریت سرزمین فلسطین مال یهود بوده است؟قبل از ظهور دین اسلام این سرزمین مال آنها نبود. بعد ظهور دین اسلام هم مال آنها نبوده .هنگامی که مسلمانان فلسطین را فتح کردند فلسطین در اختیار مسیحیان بود نه یهود.و اتفاقا یکی از مواد صلح مسیحیان با مسلمانان این بود که شما یهود را به این سرزمین راه ندهید . ما با شما مسلمانان زندگی می کنیم ولی با یهود زندگی نمی کنیم.

چطور شد که به یکباره فلسطین نام وطن یهودی به خودش گرفت. شما لازم نیست از جنبه اسلامی بحث کنید. از جنبه انسانی بحث کنید. یکی از قضایایی که کارنامه قرن مارا تاریک می کند.این قرنی که به دروغ نام حقوق بشر نام انسانیت نام آزادی به خودش می دهد همین قضیه است.

یهودیان دنیا  یک باره به فکر می افتند هنگامی که زجر و شکنجه و آزار می بینند آنهم از ملت های غیر مسلمان مانند روسیه آلمان و لهستان و... .بعد سران قوم یهود می گویند به علت اینکه ما چهار گوشه دنیا متفرقیم و در هر سرزمینی اقلیت به حساب می آییم سرنوشتمان همین است. ما باید مرکزی را انتخاب کنیم وهمه در انجا جمع بشویم. جایی که ملت یهود  اتباع مذهب یهود بتوانند در آنجا جمع بشوند. در ابتدا تنها جایی را که به ان فکر نمی کنند فلسطین است . بعد جنگ بین الملل اول اتفاق می افتد. متفقین با عثمانی ها می جنگند . من نمی خواهم از عثمانی ها طرفداری کنم. اما هر چه بود حکومت واحدی بود. اگر ظالم  هم بود بالاخره واحد بود. اعراب ساده لوح از حکومت عثمانی به ستوه آمده بودند. تحریک متفقین رو پذیرفتند . از داخل علیه حکومت عثمانی جنگیدند.به وعده اینکه به خود آنها در مقابل عثمانی استقلال دهند.انگلیسی ها به آنها قول قطعی دادند که ما به شما استقلال می دهیم به شرطی که به نفع ما با عثمانی ها بجنگید. این بیچاره ها هم جنگیدند. در خلال اینکه این بدبخت های نادان ناآگاه داشتند با دولت خودشان - با دولت لااقل اسلامی خودشان - می جنگیدند انگلیسی ها با حزب صهیونیست که تازه تشکیل شده بود قول و قرار خود را محکم کرد. و به آنها وعده داد فلسطین را به شما می دهیم آنهم در قلب کشورهای اسلامی. جامعه ملل به وجود می آید. عدالت را ببینید. این جامعه ملل تصویب می کند که ملت هایی هستند در دنیا مخصوصا آنهایی که از عثمانی جدا شده اند چون ملتهای رشد یافته ای نیستند ما باید برای آنها سرپرست معین کنیم که آن سرپرست ها کشورشان را اداره کنند. در واقع می خواستند  ارثیه عثمانی ها را تقسیم کنند . قسمتی از آنرا به فرانسه قسمتی را به انگلیس . از جمله قسمت هایی که نصیب انگلیس شد سرزمین فلسطین بود . که رسما کفیل و قیم و سرپرست آنها شد . و بعد وعده معروف بالفور را به صهیونیست ها داد که من این سرزمین را به شما میسپارم. به یهودیانی که صدها سال در گوشه و کنار دیگر دنیا زندگی می کردند و از نژادهای مختلفی بودند.ادعا می کنند این یهودیان از نسل اسرائیلند. ولی تاریخ تشکیک می کند ومی گوید این حرف دروغ است. بسیاری از آنها از نسل اسرائیل هم نیستند. آنها فقط در مذهب مشترکند. حتی نژادشان هم خالص نمانده است. یهودیانی که در کشورهای مختلف دنیا زندگی می کردندوفقط به دلیل اینکه فرنگی ها به آنها زجر دادند ودنبال نقطه ای می گردند که در آنجا جمع شوند و به دلیل اینکه مردم خیانت پیشه ای هستند و به دلیل اینکه کتاب مقدسشان به آنها اجازه داده که وقتی به سرزمینی رفتید راه نباید در شما وجود داشته باشد از هیچ وسیله ای برای پیشبرد هدف هایتان امتناع نکنید. در حالی که بیش از پنجاه هزار یهودی در فلسطین زندگی نمی کند. یعنی یهودی بومی در فلسطین بیش از پنجاه هزار نفر نیست . یعنی الان این یهودیان بومی در بدبختی فوق العاده ای زندگی می کنند. یهودیانی که از امریکا واروپا آمده اند از جمله بدبختی هایی که به وجود آوردند برای یهودیان اصیلی است که حق دارند آنجا زندگی کنند. بعد انگلستان وسیله مهاجرتشان را فراهم کرد. زمین ها را خریدند. یک عده روشنفکر در  میان اعراب وجود داشت که قیام کردند که آنها را به دار کشیدند.عده شان که زیاد شد. بعد اسلحه زیادی درمیان یهودیان پخش کردند و به جان مسلمانان بومی منطقه افتادند و آنها را کشتند و یا آواره کردند. و همینطور به مهاجرت به فلسطین ادامه دادند. این موشه دایان یا یهودیان دیگری که اسامی شان را دائم میشنوید از کجای دنیا آمدند و ادعای مالکیت این سرزمین را دارند. امروز بین دو میلیون و پانصد تا سه میلیون مسلمان آواره از خانه خودش وجود داره.فکر می کنید فقط هدفشان این است که یک دولت کوچک برای خود در فلسطین تشکیل دهند. اشتباه می کنید. آنها می دانند که یک دولت کوچک بالاخره آنجا نمی تواند زندگی کند . یک اسرائیل بزرگ محدوده اش شاید تا ایران خودمان هم کشیده شود. به قول عبدالرحمن فرامرزی این اسرائیلی که من می شناسم فردا ادعای شیراز را هم می کند. چون شاعران پارس زبان خودتان اسم شیراز را ملک سلیمان گذاشتند. واگر به آنها بگویید که این یک تشبیه است ، میگویند نه سند از این بهتر که از قدیم گفتند اینجا ملک سلیمان بوده است. مگر ادعای مدینه و خیبر را ندارند. خیبر که نزدیک مدینه است. مگر روزولت به پادشاه عربستان سعودی پیشنهاد نداد که آنجا را به یهود بفروشد. مگر آنها ادعای عراق و سرزمین های مقدس شما را ندارند.

به خدا قسم ما در برابر این قضیه مسئولیم.به خدا قسم ما غافل هستیم. ولله قضیه ای که امروز دل پیغمبر اکرم را خون کرده است همین قضیه است. داستانی که دل حسین بن علی را خون کرده است همین مسئله است. اگر ما می خواهیم به خودمان ارزش بدهیم به عزاداری حسین بن علی ارزش بدهیم باید فکر کنیم حسین بن علی اگر امروز زنده بود برای عزاداری خود چه شعاری را می پسندید؟ نوجوان اکبر من؟ یا زینب مضطرم الوداع الوداع؟  خود امام حسین  می گوید من هرگز به عمرم به این شعارهای پست کثیف ذلت آور تن ندادم. یک کلمه از این حرفها نگفتم که شما امروز از آن شعار درست کنید و بگویید نوجوان اکبر من یا زینب مضطرم الوداع الوداع ؟حسین بن علی اگر امروز زنده بود می گفت اگر شما می خواهید برای من عزاداری کنید و سینه و زنجیر بزنید شعار امروز تو باید فلسطین باشد. شمر امروز موشه دایان است. شمر 1400 سال پیش مرد . رفت. شمر امروزت را بشناس. امروز باید در و دیوار این شهر برای شعار فلسطین تکان می خورد. به دروغ به مغز ما فرو کرده اند که این مسئله ای داخلی است. مربوط به اعراب و اسرائیل است. باز هم به قول عبدالرحمن فرامرزی اگرمال اینهاست و قضیه مذهبی نیست چرا یهودیان دیگر نقاط دنیا برای آنها مرتب پول می فرستند. ما چه جوابی در برابر اسلام و پیغمبر داریم. چند روز پیش در روزنامه ها نخواندید که در سال گذشته یهودیان سایر نقاط دنیا پانصد میلیون دلار به اسرائیل کمک کردند. این پول ها برای چه فرستاده میشد. برای خرید فانتوم که به سر مسلمانان بمب بریزند.یهودیان ایران در سال گذشته معادل پول دو فانتوم به اسرائیل فرستادند.سی و شش میلیون دلار از ایران خودمان برای آنها فرستاده شده است.من آن یهودیان را به دلیل اینکه یهودی هستند ملامت نمی کنم.آنها به هم کیش خود کمک کرده اند.من خودمان را ملامت می کنم.با کمال افتخار پول می فرستد .رسیدش را هم که از موشه دایان گرفته نشان میدهد. یهودیان امریکا روزی یک میلیون دلار به اسرائیل کمک می کنند. حال تلاش ما مسلمین در این زمینه چه بوده است.به خدا خجالت دارد که ما خودمان را مسلمان بدانیم . خجالت دارد که خودمان را شیعه علی بن ابی طالب بدانیم.

بعد از این حرام است  اگر این داستان را از علی بن ابی طالب نقل کنیم:

امیرالمومنین روزی که شنید به سرزمین مسلمانی حمله برده اند و زینت زن مسلمان یا زنی که تحت حمایت مسلمانان است را گرفته اند.حضرت علی می گوید به خدا قسم من شنیده ام که دشمن چنین اهانتی کرده است. سرزمین مسلمین را غارت کرده است مردانش را کشته و اسیر کرده. متعرض زنان آنها شده است. زیورها را از گوش و دست زنها جدا کرده است.آنوقت همین علی که ما خود را شیعه او میدانیم و حساسیت های بی معنی و دروغ نسبت به او نشان میدهیم فرمود اگر مرد مسلمان با شنیدن این خبر دق کند و بمیرد سزاوار است.و مورد ملامت نیست.

 آیا ما وظیفه نداریم کمک مالی کنیم به فلسطینیان؟ آیا آنها مسلمان نیستند؟ عزیزانی ندارند؟آیا آنها برای حق مشروع بشری قیام نمی کنند؟ کیست در دنیا که منکر شود فلسطینی های آواره حق ندارند به وطن خود برگردند.در سفر مکه جوان های آنها را دیدم که از جوانهای من و شما رشید تر و چیز فهم تر و تودل بروتر بودند . و فقط می گفتند که امیدمان فقط به خون شهداست.افرادی بین آنها هستند که برای لباسشان محتاجند و برهنه می جنگند.اگر هفتصد میلیون جمعیت دنیا روزی معادل یک ریال ایران به فلسطین کمک کند در سال چیزی معادل سیصد میلیارد دلار خواهد شد. اگر جمعیت بیست و پنج میلیونی ایران که نود و هشت درصدش مسلمان است اگر روزی یک ریال به فلسطین کمک کند در سال نود میلیون تومان خواهد شد.اگر یک عشر این مسلمانان بخواهد یک ریال کمک کند در سال نه میلیون تومان میشود.

هی قرآن بخوانید : الذین جاهدو فی سبیل الله باموالهم و انفسهم ....

ولله مثل نماز خواندن و روزه گرفتن واجب است. انفاق واجب است. اولین سوالی که بعد مردن از ما می کنند همین است که تو در زمینه همبستگی اسلامی چه کردی؟

پیغمبر فرمود: هرکس صدای فریاد مسلمانی را بشنود که فریاد می کند: (ای مسلمانان به فریاد من برسید) و اورا کمک نکند مسلمان نیست.من او را مسلمان نمی دانم.

چه مانعی دارد حساب برای آنها باز کنیم .به آنها کمک کنیم و مقدار کمی از درآمد خود را به آنها اختصاص دهیم.

چرا یهودیان دنیا به اسرائیل کمک می کنند. مردم دنیا آنها را تحسین می کنند. به آنها ملت بیدار می گویند.چرا ما نکنیم. مردم بیدار آن مردمی هستند که فرصت شناس باشند. درد شناس باشند. حقایق شناس باشند. وظیفه من فقط گفتن بود که آنرا گفتم.جز تحت فشار وجدان و وظیفه خودم چیز دیگری عاملش نبود.و بر هر خطیب و واعظی واجب می دانم که این مسئله را عنوان کند. مراجع تقلید بزرگی مثل آیت الله حکیم رسما فتوا میدهد کسی که آنجا شهید شود اگر نماز هم نخواند شهید در راه خداست.

پس به خودمان ارزش بدهیم . به کار و فکر خودمان ارزش بدهیم. به کتاب های خودمان ارزش بدهیم.به پول های خودمان ارزش دهیم. خودمان را در برابر ملل دیگر دنیا آبرومند کنیم.علت اینکه دولت های بزرگ جهان چندان درباره سرنوشت ما نمی اندیشند این است که معتقدند مسلمان غیرت ندارد. امریکا را فقط این مسئله جری کرده است. می گویند مسلمان جماعت غیرت ندارد. مسلمان جماعت همبستگی ندارد. مسلمان جماعت همدردی ندارد. یهودی که برای پول میمیرد و غیر از پول چیز دیگری را نمی شناسد. یهودی که خدایش و زندگی اش پول است. حیات و مماتش پول است. با این مسئله حساس که مواجه میشود روزی یک میلیون دلار به همکیش خودش کمک می کند. ولی هفتصد میلیون مسلمان دنیا به همکیش خود کمک نمیکند»


http://www.4shared.com/mp3/8iNbN0Nl/yahood-motaharri.html




 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه 53

پنج‌شنبه 28 آذر 1392 ساعت 12:34 ب.ظ

کتاب چهارم، برآمدن مردم، مقدمه 53

بی شک و فارغ از معارضه و از ان که جست و جوی صحت ان اسان است، ادعا می کنم که در تاریحچه رفتارهای فرهنگی جهان هرگز هیچ متن و مولفی چون ناصر پورپیرار و یادداشت های تاملی در بنیان تایخ ایران، مراکز فرهنگی یهود و دست پروردگان و نان خوران و کوچک ابدال های همه جا ریخته انان را دچار تشویش نکرده و به سانسور مطلق وانداشته است. گرامی بداریم این کلمات را که برای نخستین بار کارگاه های جعل و دروغ بافی یهودیان را بر سر انان اوار کرده است.

می گویند مظفرالدین شاه 55 سال زیسته و ده سال ان از 45 سالگی تا زمان مرگ را با عنوان و کلاه سلطنت گذرانده است. عکس بالا مظاهر سلطان میان سالی را نشان می دهد که نخواسته است چهره پر جبروتی در اندازه عنوان سلطنت از خود نشان دهد. چین خوردگی های انتهای شلوار پای راست او، چنان است که گویی در پشت پارچه شلوار ساق پایی نیست و پوشش پای چپ سلطان را گویی یکسره از کاغذ ساخته اند و کفش شاه لنگه به لنگه است.

در این تصویر وصله پینه شده و سراپا خطا و اشتباه که از جمله عوامل سمت چپ ان را برای پوشاندن جزییات بک گراند عکس فراهم کرده اند، شاه را در همان حوالی نزدیک به پنجاه سالگی می بینیم که کم ترین اثری از سایه های کهولت، چون سپیدی موی سر و صورت و سبیل ندارد.

این عکس مملو از نقائص فنی و از جمله نحوه انطباق پاهای شاه، ظاهرا به سفر اول مظفرالدین شاه مربوط است که گویا با ملکه ایتالیا به هوا خوری امده است. نوشته اند که سفر اول او در سال 1279 شمسی و در 47 سالگی شاه ایران انجام شده و تنها ارزش ماجرای آن ملکه گم نام ایتالیا این پرسش است که چه گونه و از چه راه شاه 47 ساله ایران را به پیرمرد در عکس تبدیل کرده است؟

عکس بالا را باید سند محکم و مطلق نادانی مفرط جاعلان تصاویر تاریخ معاصر ایران دانست. آن ها ضمن تولید مستندات قلابی برای سفر شاه به اروپا، عکس مظفرالدین شاه را در پشت بامی مونتاژ کرده اند که در گوشه سمت راست ان کولر ابی کهنه ای نصب است!!!


و این هم اکبر عبدی و مظفرهای دیگر در نقش مظفرالدین شاه برای مشتاقان مقایسه.

کافی است جغه کلاه، تیغه دماغ و آن سبیل دو طرف نامیزان و با مداد کشیده شده این دو عکس را با مظفرهای معرفی شده دیگر بسنجید تا دستگیرتان شود این تصاویر شاه قجر با علی البدل دست مزد بگیر دیگری ساخته اند.


تنها با آنالیز این تصویر مظفر در پاریس به سهولت می توان آن ماجرای فیلم و ضبط صدا و به طور کلی سفرهای او به اروپا را به باد سپرد و کافی است از میان ده حقه جاری در این عکس به آستین چند تکه دستی توجه کنید که در عین حال تشخیص چپ و راست بودن آن اسان نیست.

کتاب دیگری در اختیار داریم با نام خاطرات همفر که بی بنیانی اش از تاریخ تولید آن آشکار است. کتابی است که در سی سال گذشته بی برخورد با نگاه منتقدین تا سال 91، بیست و سه بار چاپ شده است.

«در سال 1710 میلادی، وزارت مستعمرات انگلستان، مرا مأمور جاسوسی در کشورهای مصر، عراق، ایران، حجاز و استانبول مرکز خلافت عثمانی نمود. مأموریت من جمع آوری اطلاعات کافی به منظور جست و جوی راه های درهم شکستن مسلمانان، و نفوذ استعماری در ممالک اسلامی بود. همزمان با من، نه جاسوس دیگر، از به ترین و ورزیده ترین مأموران وزارت مستعمرات، در ممالک اسلامی، این گونه مأموریت ها را برعهده داشتند. در راه فراهم ساختن موجبات تسلط استعماری انگلیس و تحکیم مواضع آن دولت در نقاط استعمار شده، فعالیت می کردند. اعتبار مالی کافی در اختیار این هیأت ها قرار داشت، و به نقشه های دقیق و اطلاعات دست اول مجهز بودند. فهرست کامل نام وزراء، فرمانروایان، مأموران عالی رتبه، علماء، و روسای قبایل، به آن ها داده شده بود. در موقع خداحافظی، معاون وزارت مستعمرات با جمله ای ما را بدرقه کرد که فراموش نشدنی است. او گفت: «موفقیت شما سرنوشت آینده کشورمان را تعیین خواهد کرد، پس هرچه در قوه دارید به کار بندید تا موفق شوید». (خاطرات همفر، ص 15)

ظهور جاسوسی در 300 سال پیش در ایرانی که جز مخروبه ای خالی از تجمع انسانی توصیف نمی شود و نگاهی به نقشه های دوران او، فقدان شهر و ایادی را نمایش می دهد، جاسوس ثبت شده در کتاب خاطرات همفر در سال های آخر دولت خیالی صفویه و در عهد شاه سلطان حسین به منطقه وارد می شود تا ابتدا زبان های فارسی و ترکی و عربی را بیاموزد.

«من در حالی که از ماموریت خود خوش حال بودم، با کشتی به مقصد استانبول مرکز خلافت اسلامی، عزیمت کردم. ماموریت من حاوی دو قسمت بود: نخست، فراگیری زبان ترکی، که در آن هنگام زبان رسمی مسلمانان آن دیار بود. من فقط، چند واژه ترکی در لندن آموخته بودم. پس از زبان ترکی باید زبان عربی، قران و تفسیر و سپس زبان فارسی را یاد می گرفتم. ناگفته نباید گذارد که یاد گرفتن یک زبان با تسلط کامل به قواعد ادبی و گفت و گوی فصیح و درست آن زبان، تفاوت دارد. من ماموریت داشتم که در آموختن این زبان ها آن چنان مهارتی به دست آورم که بتوانم مانند مردم آن جا صحبت کنم. یاد گرفتن یک زبان در مدت دو یا سه سال ممکن است، اما تسلط به آن، سال ها وقت و فرصت می خواهد و من مجبور بودم این زبان های بیگانه را به گونه ای فراگیرم که هیچ نکته ای از قواعد و رموز آن فروگذار نشود و هیچ کس را توانایی آن نباشد که در ترک یا ایرانی یا عرب بودنم شک کند. با این همه، چندان هم از عدم موفقیت کامل خود دلواپس و نگران نبودم، زیرا مسلمانان را می شناختم و می دانستم که روح مهمان نوازی، گشاده دستی و حسن ظن ایشان که یادگار تعالیم قران و سنت پیامبر است، اجازه نخواهد داد مانند مسیحیان گرفتار سوء ظن و بدبینی گردند. از سوی دیگر، حکومت عثمانی آن قدر ضعیف بود، که اصولا سازمانی برای کشف شبکه های جاسوسی انگلستان و فعالیت عمال بیگانه در قلمرو ممالک اسلامی، در اختیار نداشت. امپراطور و اطرافیان اش کاملا ناتوان و متزلزل بودند».  (خاطرات همفر، ص 16)

کتاب همفر یک سند نونوشته با قصد زنده کردن لاشه عثمانی و بخشیدن جان به ایران سه قرن پیش و مهم تر درس نامه ای علنی در تربیت خرده جاسوسان در شرق میانه است.

« با وجودی که با بیمار دیگری یعنی دولت عثمانی، چندین قرارداد به سود خود امضا کرده بودیم، اما پیش بینی کارشناسان وزارت مستعمرات آن بود که این امپراطوری در کم تر از یک قرن، به کلی سقوط خواهد کرد. - ما همچنین با دولت ایران قرادادهای سری متعددی امضا کرده بودیم، و جاسوسها و ماموران ما در ممالک اسلامی زیر نفوذ عثمانی ها، و در ایران، همچنان به کار خود سرگرم بودند، و با این که در راه هدف های دولت انگلیس، موفقیت هایی به دست آورده بودند، و در ترویج فساد اداری و رشوه خواری و تهیه وسایل خوش گذرانی پادشاهان با زیبارویان، تا حدودی بنیان این حکومت ها را بیش از پیش متزلزل ساخته بودند، اما به دلایلی که اشاره خواهم کرد، از نتایج ضعف حکومت های عثمانی وایران، به سود خود، چندان مطمئن نبودیم، که مهم ترین دلایل عبارت بودند از: نفوذ معنوی اسلام در مردم این نواحی، که از نیرومندی و ثبات کامل برخوردار بود، و می توان گفت یک مسلمان عادی از نظر مبانی اعتقادی، با یک کشیش مسیحی رقابت می کرد. اینان به هیچ عنوانی دست از دین خود برنمی داشتند. در بین مسلمانان، پیروان مذهب تشیع که در سرزمین ایران سکونت دارند، از حیث عقیده و ایمان، استوارتر و طبعا خطرناک ترند. شیعیان، مسیحیان را به کلی کافر و نجس می دانند. به پندار شیعه یک فرد مسیحی مدفوع متعفنی است که هر مسلمان باید آن را از میان بردارد. یک بار از مسلمان شیعه ای پرسیدم: «چرا به نصاری به چشم حقارت و ناپاکی می نگرید، با وجودی که خدا و پیامبر و معاد را باور دارند؟» جواب داد: «محمد (ص) پیامبری دانا و حکیم بود و می خواست با این نسبت ها کافران را در تنگنا قرار دهد تا به قبول دین اسلام مجبود شوند و به خدا رو آورند. در قلمرو سیاست نیز، هر گاه دولت ها از ناحیه فرد یا گروهی خطری حس کنند، با مخالفان سخت گیری می کنند و آنان را منزوی می سازند، تا سرانجام دست از مخالفت بردارند و سر تسلیم فرود آورند، منظور از نجس بودن مسیحیان ناپاکی معنوی آن هاست نه ظاهری، و این نسبت مخصوص پیروان مسیح نیست، بل که زرتشتی ها نیز که نژادا ایرانی اند، در منطق اسلام «نجس» تلقی می شوند.
به او گفتم: بسیار خوب! اما آخر مسیحیان، خدا و پیامبر و رستاخیز را باور دارند.

گفت: «به دو دلیل ما آن ها را کافر و نجس می دانیم: نخست این که پیامبر اسلام، حضرت محمد را قبول ندارند، و می گویند محمد دروغ گوست. ما هم در جواب می گوییم، شما ناپاک و آلوده اید و این نسبت بر بنیان عقل است: «آن که تو را آزار دهد، او را آزادره!» دوم این که، مسیحیان به پیامبران مرسل، نسبت های دروغ می دهند، که گناهی بزرگ است و اهانتی است بدیشان؛ مثلا می گویند: عیسی شراب می خورد، او به لعنت خدا گرفتار آمد و به صلیب آویخته شد». (خاطرات همفر، ص 9)

این ظاهرا جاسوس دستگاه دولت انگلیس با وجودی که به اعتراف خود جز چند واژه ترکی نمی دانسته، از نخستین دقایق ورود به منطقه و نمی دانیم با چه زبانی وارد مکالمه هایی فلسفی _ اعتقادی با شیخی روشن ضمیر می شود.

«در نخستین روزهای ورودم به شهر، با روحانی کهن سالی از اهل تسنن، آشنا شدم. او احمد افندی نام داشت، و عالمی وارسته و بزرگوار و نیکو خصال بود. من در میان کشیش های خودمان، مردی به بزرگواری او ندیده بودم. او شب و روز به عبادت مشغول بود و در برگزاری و وارستگی به محمد می مانست. او رسول خدا را مظهر کامل انسانیت می پنداشت و سنت او را ملاک رفتار خود قرار داده بود. وقتی نام محمد را بر زبان جاری می ساخت، اشک از چشمان اش فرو می ریخت. از خوش اقبالی های من در دیدار با شیخ، یکی این بود که حتی یک بار از اصل و نسب خاندان من پرسش نکرد، و پیوسته مرا محمد افندی می خواند. هرچه از او می پرسیدم یا بزرگواری پاسخ می داد و خاطرم را عزیز می داشت. مخصوصا زمانی که دانست من از دیار دیگری آمده ام، و برای امپراطور عثمانی که جانشین پیامبر است خدمت می کنم.... شیخ مرا تشویق کرد و سوره حمد را نخستین درس من قرار داد، و با بیانی گرم، به تفسیر و تأویل و روشن ساختن معانی آیات آن پرداخت. برای من تلفظ بسیاری از واژه های عربی دشوار بود، و گاهی این دشواری به اوج خود می رسید. او پیوسته تذکر می داد که مکالمه ی زبان عربی را مستقلا درس نمی دهد، و باید کلمات را حداقل ده بار تکرار کنم تا به خاطر سپرده شوند». (مویدی، خاطرات همفر، ص 17 و 19)


کتاب همفر یک عثمانی نامه و درست با همان شگرد معمول یهودیان تدارک شده که مثلا نیبور را 300 سال پیش از کشف آن خرابه، برای تأیید کتیبه های تخت جمشید به منطقه فرستاده بودند و در عین حال درس نامه آزاد و بی نیاز از مخفی کاری است که راه نمای هر کسی است که علیه اسلام آرزوهایی در سر می پروراند.

«باید اضافه کنم که من در آموختن زبان های عربی و ترکی و تجوید قرآن و آداب معاشرت اسلامی توفیق بسیار یافته بودم. اما در تهیه گزارش مشروح، از موارد ضعف دولت عثمانی، چندان موفق نبودم. پس از پایان کنفرانس که 6 ساعت به طول انجامید، معاون مرا از این نقطه ضعفم باخبر ساخت. من گفتم: «موضوع مهم برای من در این دو سال، یاد گرفتن دو زبان، تفسیر قران و آشنایی با آداب دین اسلام بوده، و فرصت کافی برای پرداختن به امور دیگر نداشته ام. انشاءالله در سفر آینده، اگر اعتماد خود را از من بازنگیرید، جبران خواهم کرد». معاون گفت: «بی شک تو در کار خود موفق بوده ای، ولی انتظار ما این است که در این راه از دیگران فعال تر بوده باشی» و افزود: موضوع مهم برای تو در ماموریت آینده دو نکته است: اول یافتن نقاط ضعف مسلمانان که ما را در نفوذ به آن ها و ایجاد تفرقه و اختلاف بین گروه ها موفق کند زیرا عامل پیروزی ما بر دشمن شناخت این مسائل است. و دوم پس از شناخت نقاط ضعف، اقدام به ایجاد تفرقه و اختلاف ضروری است. هرگاه در این کار مهم توانایی لازم از خود نشان دهی، باید مطمئن باشی که در شمار بهترین جاسوسان انگلیس و شایسته نشان افتخار خواهی بود...

 اما در این موقع، دستور قاطعی از وزارت خانه رسید که باید بدون فوت وقت و بی درنگ، به کشور عراق مسافرت کنم، کشوری که سالیان دراز، به استعمار خلافت عثمانی درآمده بود». (مویدی، خاطرات همفر، ص 27)

و چنین است که در زمان نزدیک به ما زرتشتیگری و فرقه گرایی و درویش بازی و هزار شعبه از مردمی که خود را اهل حق می نامند و نماز و روزه و قرآن را نمی شناسند و بابیت و بهاییه و دیگر شعب بیگانگی در میان مسلمین جوانه می زند و به سرعت می بالد.

«مسلمین می گویند قران کریم بزرگ ترین دلیل بر نبوت خاتم الانبیاء است. اما من هر چه قرآن را خواندم دلیلی بر این امر نیافتم. در این که قران کتاب بلند پایه ایست هیچ شکی ندارم، و مقام آن را از تورات و انجیل رفیع تر می دانم. داستان های کهن، احکام و آداب و تعالیم اخلاقی و مطالب دیگر، به این کتاب مزیت و اعتبار ویژه ای بخشیده، ولی آیا این ویژگی به تنهایی دلالت بر راستگویی محمد تواند کرد؟ من در کار محمد حیرانم! چگونه مردی بیابان گرد که نوشتن و خواندن نمی داند، چنین کتاب رفیعی را به انسانیت عرضه می دارد. هیچ کس تاکنون، با همه هوشمندی و استعداد کافی نتوانسته کتابی این چنین به رشته تحریر دراورد و چگونه این عرب بادیه، که خواندن و نوشتن نمی دانسته، چنین کتابی نوشته است؟ مطلب دیگر، همان گونه که اشاره کردم، طرح این پرسش است: آیا این کتاب می تواند دلیلی بر نبوت محمد کرد؟». (خاطرات همفر، ص 29)

این گوشه دیگری قابل افزودن بر تفسیر عتیق نیشابوری و دلیلی روشن برای غیبت خداوند در ذهن عناصر فهرست گزار کنیسه و کلیساست.

«برای ما انگلیس ها زندگی مرفه و آسودگی فراهم نخواهد بود، مگر آن که در مستعمرات خود بتوانیم آتش نفاق و شورش و اختلاف را شعله ور سازیم. ما فی الجمله امپراطوری عثمانی را در صورتی شکست خواهیم داد، که در شهرها و ممالک زیر سلطه او، فتنه و شورش برپا کنیم. در غیر این صورت چه گونه ممکن است ملت کوچکی چون انگلیسیان، بر چنان سرزمین پهناوری پیروز گردد. پس تو آقای همفر، باید با تمام قوا کوشش کنی، تا روزنه ای برای افروختن آتش هرج و مرج  و شورش و تفرقه بیابی، و از آن جا کار خود را آغاز کنی. باید بدانی: اکنون قدرت عثمانی ها و ایرانی ها در منطقه، متزلزل است. تو وظیفه داری مردم را علیه فرمانروایان شان بشورانی. بنابر شواهد تاریخی، همیشه انقلابات، از ناخشنودی و شورش مردم علیه فرمانروایان سرچشمه گرفته است. هرگاه میان مردم یک منطقه، اختلاف کلمه و هرج و مرج بروز کند و از اتفاق و اتحاد دست بردارند، زمینه ی استعمار آن ها به سادگی فراهم گردیده است». (خاطرات همفر، ص 32)

 برای بنیان اندیشان علت تکرار پیاپی و دمادم سخن از حکومت عثمانی و ایرانی، آن گاه که نمی تواند اشاره ای به نام مثلا شاه ایران بیاورد کاملا روشن است چنان که نادانی همفر در معرفی مظاهر تمدنی و آثار ماندنی در اطراف خود نونوشته بودن کتاب او را اثبات می کند.

«باری به نجف برگردیم و از مرقد امیر مومنان سخن گوییم. آرامگاهی باشکوه و عظمت است، و مزین به انواع تزئینات زیبا، و حرمی با تالارهای مجلل، و گنبدی بزرگ از طلای ناب، با دو مناره بلند از طلا. شیعیان همه روزه، گروه گروه، به زیارت مرقد علی می شتابند، و در نماز جماعت آن جا شرکت می کنند. با اشتیاق و از سر ارادت و اخلاص ضریح مبارک را می بوسند و در آستانه درهای ورودی بر زمین می افتند، و با احترام بر درگاه آن بوسه می زنند. سپس بر امام درود می فرستند و اذن دخول می خواهند و ضریح مطهر را می بوسند. در اطراف حرم صحن بزرگی است با حجرات بسیار که اقامتگاه علمای دین و زائران مشهد علوی است. در شهر کربلا، دو آرامگاه مشهور وجود دارد که هر دو را اندک تفاوتی، به شیوه و سبک آرامگاه حضرت علی (ع)در نجف ساخته شده اند، نخست حرم حسین (ع) و دوم حرم حضرت عباس برادرش، که هر دو در کربلا شهید شدند. زائران کربلا نیز مانند نجف، همه روزه در حرم مطهر ازدحام می کنند، و به زیارت می پردازند. منظره ی کربلا بر روی هم، زیباتر از نجف است. اطراف آن را باغ های سبز و خرم احاطه کرده و رودخانه هایی از درون این باغ ها می گذرند». (خاطرات همفر، ص 53)


آیا با وجود چنین تصاویری، توصیف همفر از مزار نجف و به طور کلی عتبات در سیصد سال پیش قابل اعتناست هنگامی که در 120 سال پیش مشخصاتی چون تصویر بالا داشته اند و به خصوص آن که جای دیگر کتاب همفر می خوانیم.

«شهرها به کلی ویران بود، و مردم در کثافت و گرد و خاک می لولیدند. بر سر راه های مملکت ناامنی حکومت می کرد، و گروه هایی از راهزنان، در انتظار کاروان ها بودند تا اگر سواران دولتی آن ها را همراهی نکنند، به تاراج و غارت کاروان مشغول شوند. از این رو، کاروان های بزرگ، تنها زمانی می توانستند به سوی مقصد رهسپار شوند که افراد مسلح از جانب حکومت، به حمایت آنان مأمور شوند». (خاطرات همفر، ص 53).

درس نامه علنی و راه نمای عملی کتاب نوظهور همفر برای هدایت اعمال دشمنان رنگارنگ مسلمین فهرست مطولی دارد که دقت در مفاد مواردی از ان از اختراعات تاریخی کلیسا و کنیسه برای مسلین پرده برمی دارد.

«ترویج شرابخوری، قمار، فساد و شهوترانی، تشویق به مصرف گوشت خوک، در این گونه فعالیت ها باید اقلیت های یهود، نصاری، زرتشتی، صابئین، با یکدیگر، همکاری و معاضدت داشته باشند و در گسترش این مفاسد بکوشند. متقابلا، وزارت مستعمرات، پاداش و مقرری و حتی جوایزی برای آنان منظور خواهد داشت، باید افراد مستعد را آماده ساخت که در این راه از هیچ کوششی فروگذار نکنند و فسادهای چهارگانه یعنی: شراب، قمار، فحشاء و مصرف گوشت خوک را، هرچه بیش تر رواج دهند؛ بر ماموران انگلیس در ممالک اسلامی فرض است به هر صورتی که مقتضی بدانند، به وسیله اعطاء جوائز، پول و چیزهای دیگر، پنهان و آشکار، از گسترش این مفاسد حمایت کنند و نگذارند آسیبی به دست اندر کاران رواج آن برسد. از سوی دیگر، باید مسلمین را به زیر پا نهادن دستورات اسلام و سرپیچی از اوامر و نواهی آن تشویق و ترغیب نمود؛ زیرا بی اعتنایی به احکام شرع، سبب ظهور بی نظمی و هرج و مرج در جامعه خواهد شد؛ مثلا در قرآن رباخواری به شدت محکوم شده و از گناهان کبیره است. پس باید به هر صورت در رواج ربا و معاملات حرام، کوشش نمود و اقتصاد از هم پاشیده را، به کلی مضمحل ساخت. در مورد ربا، باید به تفسیر نادرست آیات تحریم ربا پرداخت، و این اصل را در نظر داشت که سرپیچی از یک دستور قرآن زمینه را برای تجری نسبت به کلیه ی احکام اسلام فراهم خواهد کرد. بایر به مسلمانان گفت آن چه در قرآن تحریم شده ربح مرکب است نه سود پول در مفهوم عادی آن: «مخورید ربا به سبب آنکه چند برابر کنید مال خود را». بنابراین ربای ساده حرام نیست». (مویدی، خاطرات همفر، ص 80)

«موضوع پلیدی و نجس بودن کافران که مخصوصا در اندیشه پیروان تشیع خلجان دارد، از مسائلی است که باید از ذهن مسلمانان خارج شود، و با ذکر شواهدی از قرآن و احادیث، پاک بودن غیرمسلمان را اثبات کنند؛ مثل آیه: «آن چه اهل کتاب خورند بر شما حلال است و آن چه شما خورید بر ایشان حلال است،و بر شما زن های پاکدامن مومن و زن های پاکدامن اهل کتاب (یهود و نصاری)، حلال است». مگر نه این بود که پیامبر  همسری یهودی (صفیه) و همسری مسیحی (ماریه) برای خود برگزیده بود؛ آیا می توان گفت که همسران پیامبر (ص) نجس بوده اند؟». (خاطرات همفر، ص 81)

 «لازم است مسلمانان را از عبادت بازداشت و در وجوب عبادات، در اندیشه آنان ایجاد شک نمود. مخصوصا بر این نکته اصرار ورزید که خدا از اطاعت بندگان بی نیاز است. حج را بیهوده قلمداد کرد و مسلمین را شدیدا از سفر به مکه و اجتماع در آن جا برحذر داشت، همچنین اجتماع در مجالس روضه خوانی، مراسم تعزیه و سینه زنی و غیره، برای اهداف ما مخاطره آمیزند، و به شدت باید جلوگیری شوند . از بنای مساجد و مقابر ائمه و بزرگان دین، تکایا و مدارس، به هر صورت باید جلوگیری شود».  خاطرات همفر، ص 83)


«باید کوشش کنیم تا اسلام دین اختلاف و آشوب و هرج و مرج معرفی شود، و دلبستگی و ایمان مسلمین بدان کاهش یابد. دلیل این ادعا، اختلافات موجود در ممالک اسلامی و گسترش دامنه هرج و مرج، و ناامنی است». (خاطرات همفر، ص 83)

« ضرورت دارد در صحت و اصالت قرآن هایی که در اختیار مسلمین است، تردید روا داریم و با توزیع و انتشار قرآن هایی که چیزی کم یا زیاد از قرآن موجود داشته باشند، بر شک مردم به اصالت آن بیافزاییم. مخصوصا باید توجه داشت که آیات اهانت آمیز نسبت به نصاری، یهود و کفار و نیز آیات امر به معروف و جهاد را به کلی از قرآن ساقط و نسخه هایی از این کتاب را به زبان های ترکی، فارسی، هندی ترجمه و منتشر کرد. باید حکومت های مسلمان غیرعرب را برانگیخت تا از قرائت قرآن، اذان و نماز، به زبان عربی، در قلمرو خود جلوگیری کنند. موضوع دیگر، لزوم تردید در احادیث و روایات است. باید در احادیث هم مانند قرآن، تحریف و ترجمه صورت گیرد». ( خاطرات همفر، ص 87)

«تبلیغ عقاید و مذاهب من درآوردی و ساختگی در مناطق اسلامی، با برنامه ریزی آگاهانه و منظم؛ به گونه ای که تبلیغ پس از ارزیابی زمینه های مساعد فکری در اقشار مردم، صورت گیرد و خلاصه بی گذار به آب نباید زد؛ مثلا برای پیروان تشیع که علاقه ای زاید الوصف به ائمه خود دارند: مذهب حسین اللهی، پرستش حضرت صادق، مبالغه در شخصیت امام غایب (مهدی موعود)، مبالغه در شخصیت علی بن موسی الرضا «فرقه هشت امامی»، ترویج شود. مناسب ترین نقاط، برای هر یک از این مذاهب از این قرارند: حسین اللهی (کربلا)، پرستش حضرت صادق (اصفهان)، پرستش مهدی (سامراء)، هشت امامی (مشهد). طبعا نشر و تبلیغ این مذاهب جعلی نبایستی منحصر و محدود در مراکز تشیع باشد، بل که در میان فرقه اربعه ی اهل تسنن نیز باید مذاهبی از این دست به ترتیبی که یاد شد، انتشار یابد؛ و اختلافات و منازعات شدیدی بی این فرقه ها برپا گردد، تا بدان جا که هر فرقه خود را مسلمان واقعی و دیگران را مرتد، کافر و واجب القتل پندارد». (خاطرات همفر، ص 93)

«جلوگیری از توسعه زبان و فرهنگ عربی در کشورهای مسلمان غیرعرب، و تبلیغ و انتشار زبان و فرهنگ ملی، در این سرزمین ها، مانند زبان سانسکریت، زبان های ایرانی، کردی، پشتو، و اردو، باید اهتمام کرد که لهجه های محلی رایج در قبایل و عشایر عرب زبان، گسترش یابد و جای زبان فصیح عربی را بگیرند تا بدین وسیله، پیوند اعراب یا زبان و فرهنگ قرآن و سنت، منقطع گردد». (خاطرات همفر، ص 94)

«در صورت امکان، انهدام بنای کعبه، به بهانه محو آثار بت پرستی، ممانعت مسلمین از انجام فریضه حج و تحریک قبایل عرب به غارت اموال حاجیا و کشتن ایشان». (خاطرات همفر، ص 98)

مورخ با انتقال باور یک روشن فکر همزمان که تضمینی در صحت مرجع آن ندارد، می خواهد به حاصل سفارشات همفر توجه دهد و معلوم کند که توصیه های همفر نزد چه کسان و با چه نام هایی عملیاتی شده است.

«چنین مفهوم شد که باب در خصوص عقاید خود به زبان عربی و فارسی کتابی نوشته است مسمی به بیان، و بالکلیه دین اسلام را منسوخ کرده است و هر حکم اش برخلاف احکام دین اسلام است؛ مثلا:

اول- مرد سه تا زن می تواند گرفت، دختر برادر را و دختر خواهر را به زنی گرفتن جواز دارد. و اما مرد خواهر و مادر خود را نیز مثل مجوس می تواند زن کند یا نه، مرد سیاح به عدم علم این مسئله معترف شد.

دوم - آیه ی حجاب که در قرآن است در بیان باب بالکلیه منسوخ شده با تفاوت؛ یعنی طایفه ی اناث نسبت به هم دینان خودشان از بابیان باید همیشه گشاده رو باشند ما نسبت به بیگانگان یعنی مغایران دین خودشان باید مستور شوند.

سیم - شرب مسکرات در بیان جایز است اما امام و حجت امروز میرزا حسینعلی به شرب مسکرات رضا نمی دهد، یعنی شرب آن را مستحسن نمی شمارد لکن به حرمتش صراحتا حکم نداده است.

چهارم - مأکولات در بیان کلا حلال است حتی خوک و سگ و امثال آن ها، و هر کس هرچه دلش بخواهد می تواند خورد.

پنجم - بنا بر عقیده ی باب، که در بیان نوشته است، به هیچ یک از اشیاء حکم نجاست نمی توان داد بل که هر چیز طاهر است، اما از پاره ای چیزها به جهت کثافت و تعفن آن ها اجتناب لازم است.

ششم - شستن موضع بول و غایط به منظور لطافت امر مستحسن است نه به منظور این که این مواضع نجاست آلود شده اند. غسل و وضو نیز به منظور لطافت و نظافت امر ممدوح است نه با نیت و جوب آن ها به جهت پاکی از نجاست.

هفتم - اگر مرد صاحب زن با زن اجنبی زنا کند آن وقت زن اش مأذون است که با مرد اجنبی زنا کند؛ در هر صورت رضای زانی و زانیه شرط است و زنای اجباری حرام است.

هشتم - زنان غیر معقوده و مردان مجرد و کلای نفوس خودشانند که با یکدیگر مرتکب جماع شوند به رضای طرفین، و خواندن صیغه متعه فیمابین ایشان هرگز لزوم ندارد.

نهم - سلطنت کل روی زمین مخصوص آن وجود است که مظهر و حجت حی حساب می شود. و به جهت اجرای احکام اش فیمابین خلایق و به جهت ادارت مردم بر وفق انصاف و عدالت و بر وفق قانون مساوات، از طرف او و کلا تعیین خواهد یافت.

دهم - روح امریست موجود اما مرئی نمی شود و اگر کسی داخل دین باب شده از عقاید او اطلاع یابد و آن را بپسندد بعد از مردن روح اش به اثبات داخل می شود بدون ظرفیت جسم زمینی. و «اثبات» مقام برگزیدگان است پاکیزه، که روح در آن جا با شعور محفوظ خواهد شد بالاتر از آن که جسم در بهشت از مأکولات و مشروبات محفوظ تواند گردید. اما اگر کسی دین باب را نپذیرد و در جهالت و غفلت بمیرد روح اش داخل «نفی» خواهد شد که مقام ارواح منکران است تاریک، و در این مقام تاریک سیر خواهد کرد تا این که در دوره ی دیگر و یا در ادوار متعدده باز به این عالم رجوع کند و حق را بفهمد و داخل اثبات شود.

یازدهم - کل اعمال در دین باب از قبیل روزه و نماز و خمس و زکات و حج از پیروان دین او ساقط است، اما زیارت خانه ای در شیراز که مسقط الرأس باب سید علی محمد است به مستطعین پیروان او واجب است و قبله ی بابیان همین خانه محسوب می شود.

دوانزدهم  آدم کشتن را و دزدیدن مال مردم را باب حرام کرده است، و جهاد هم در دین او نیست اما دفاع را واجب می داند در برابر کسانی که به بابیان اذیت می رسانند. جنگ ملامحمد علی در زنجان و ملاحسین بشروی در مازندران از بابت دفاع بوده است. همچنین چوب زدن به اطفال به جهت تربیت ایشان حرام است؛ هر کس فراخور تقاضای فطرت خود تربیت خواهد شد، چوب زدن در حالت ایشان به غیر از ضرر جانی و عقلی و قلبی اصلا منتج فایده ای نخواهد شد.

سیزدهم - تعلیم و تربیت اطفال اناثا و ذکورا از موکدات و مستجاب است.

چهاردهم - رسل سلف نیز به اعتقاد باب مظهر بوده اند بالتفاوت، یعنی بعضی از ایشان افضل و بعضی اسفل نسبت به مراتب هر یک. و ادعای خاتمیت را در نبوت، باب بدعت می شماردو از مقتضیات هوای نفس می داند زیرا که تجدید و تکمیل و تنسیخ را در دین از ضروریات می انگارد، و می گوید که آیا عیسی ناسخ دین موسی نشد و محمد ناسخ دین عیسی نبود؟ و مظهر آینده را، در دین، مختار تکمیل و تنسیخ کرده است. و عالم را هرگز خالی از مظهر نپنداشته است. الان مظهر حی میرزا حسینعلی بنا بر عقیده ی باب مختار تغییر بعض احکام اوست و مختار تزیید بعض قوانین در دین اش است.

پانزدهم - علامت علمای بابیان مثل عمامه ی دراویش است سبک، نه مانند عمامه ی علمای اسلامیه کلفت و گنبد آسا به وزن پانزده من.

شانزدهم - از تقریر مرد سیاح مفهوم نشد که باب سید علی محمد خودش نیز به خوارق عادات و معجزات قایل شده باشد، اما مظهر حی میرزا حسینعلی ادعای قدرت معجزه و ادعای اظهار خوارق عادت می کند لکن نه در حضور یک نفر و یا دو نفر بل که در صورتی که وکلاء کل جماعات روی زمین در یک جا جمع بشوند و تعهد بکنند و التزام دهند که اگر او معجزه ای اظهار نماید آن وقت دین باب را قبول خواهند کرد؛ در آن صورت میرزا حسینعلی مظهر حی هر معجزه ای که وکلای جماعت بطلبند ظاهر خواهد نمود.

هفدهم - قرض دادن پول به سود زیاده بر ده یک در دین باب حرام است.

هیجدهم - مراعات فقرای همدینان بر اغنیای بابیان واجب است.

نوزدهم - عدد نوزده در عقیده ی بابیان شرفیتی دارد اما از چه بابت، درست مفهوم نشد. هر ماه نوزده روز حساب می شود و در هر روز دو رکعت نماز و در هر سال نوزده روز صوم، پیش از این نسبت به عوام ظاهرا بوده است اما الحال موقوف است و هیچ کس از بابیان مکلف به نماز و روزه نیست. (میرزافتحعلی آخوندزاده، ادبیات مشروطه، مقالات، ص 143 به بعد)

 آیا دلیل و نحوه پیدایش فرق مذهبی در دوران اخیر روشن نیست؟ 

(ادامه دارد)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 52

جمعه 15 آذر 1392 ساعت 10:20 ب.ظ


کتاب چهارم، برامدن مردم، مقدمه 52

با  نمایش تصویر معروف ولی مجعول و سر هم بندی شده زیر، که با شیوه ای ناشیانه ساخته اند و کافی است در تعداد ساق پاهای نفرات ساکن سمت چپ عکس توجه کنید که باز هم یک لوله شلوار کم می اورند و به کف زمین نظر اندازید که گویی حاظرین در سالن قصر در میان برف ایستاده اند و چندان ایرادات ریز و درشت دیگر که مورخ را مجاز می کند تا بر اساس نادرست بودن مستندات، ابطال کامل سلسله قاجار را اعلام و گفت و گوی تاریخی در آن باب را، مگر برای درس آموزی شیوه های سالم و سخت گیر تحقیق، مسدود و ناممکن بداند. 


حالا زمان برداشت محصول از کاشته های پیشین است که با عنوان مقدمه عرضه شد و عالی ترین مکان مصرف آن ورود به ماجرایی است که به دخول باب در صحنه تاریخ معاصر ایران انجامیده و برداشت تاریخی از داده های نیمه ساخت و نادرست ان در هیچ کادری نمی گنجد هرچند اینک به شدت و متعصبانه مجموعه های مدافع و مخالف را به دنبال خویش کشانده و می کشاند ولی باب هم جز در سلسله مراتبی نمی نشیند که زردشت و مزدک و مانی و بوذرجمهر و بسی نام های تفرقه ساز و سرگیجه اور دیگر را در قرون اخیر نشانده اند. برای فهم ساده تر مطلب کافی است به منابعی رجوع کنیم که منکران و یا باورمندان این گروه و گرایش به جای گذارده و قریب سیصد مدخل غالبا مکرر را به یکدیگر تحویل داده اند. سرگرم شدن با مجموع این گفتار و نوشتارها زوال عقل طبیعی ادمی را تسریع می کند و پیاپی ناچار است آن چه را با زحمت به دست آورده به دور ریزد. کار دشوار گزینش قابل بهره ترین این توده غیر قابل دفاع، بی نیاز از تردید و تامل ناممکن است.

مورخ حتی نمی تواند برای انتخاب خود علتی جز موجز و در عین حال مشروح بودن این یکی و ان دیگری ذکر کند و در جریان تلاش برای دست یابی به منابع وزین تر و از خلال تورق و توجه به مندرجات چند محصول زیر با تعجب تمام دریافت که در میان چند هزار برگ فرآورده قلم سطور اندکی در موضوع بنیان گذار مبدع این هیجانات در دسترس است. 

«بهایی گری به عنوان یک جنبش اجتماعی در قرن سیزده هجری در ایران پا به عرصه وجود گذارد و به عنوان حرکتی علیه سنت های دینی و اجتماعی حاکم بر جامعه به حیات خویش ادامه داد. این جنبش در کنار حکومت های استعماری و در مقابل فرهنگ اصیل ملی - اسلامی قرار گرفت و به عنوان ابزار استعمارگران به کار رفت. از نظر اجتماعی، بروز این جنبش در ایران زمانی بود که پس از جنگ های ایران و روس به علت افزایش تماس با فرهنگ اروپایی، نوگرایی افکار بسیاری از متفکرین و نیز عوام را به خود مشغول کرده بود و در نتیجه مخالفت با سنت های غلطی نظیر استبداد شاهان، زمینه برای ظهور حرکت های اجتماعی فراهم شده بود». (سعید سعید زاهد زاهدانی، بهائیت در ایران، ص 13، مرکز اسناد انقلاب اسلامی)

به درستی انتظار می رود مرکزی که مجموعه اسناد معاصر را در اختیار دارد، مقدم بر ورود به عرصه و تالار بهائیت لااقل چند بابی در موضوع باب و بابیت گشوده باشد و برای ان چه خود چنبش می خواند، مبدع و پرچم داری را به پیش فرستد.

«در این تحقیق حرکت بهائیت مورد نظر ماست. برای شناسایی این حرکت لازم است همه عوامل و زمینه های ابعاد دخیل در ایجاد و بقای این جنبش مورد بررسی قرار گیرد. برخی از محققین جنبش بهائیت را در ردیف جنبش های اصلاحی قرار داده و ارزیابی نموده اند. آیا به واقع این جنبش یک جنبش اصلاحی بوده است؟ قبل از بیان دقیق تر هدف این تحقیق لازم است منظور خود را از مفهوم «جنبش های اجتماعی» بیان داریم. اندیشمندان مختلف تعاریف متفاوتی از جنبش های اجتماعی ارائه کرده اند. از لحاظ تاریخی مباحث مربوط به جنبش های اجتماعی ابتدا در نوشته های مربوط به «رفتارهای جمعی» آورده می شد و برخی از متفکرین این دو مفهوم را یکی می دانستند». (سعید سعید زاهد زاهدانی، بهائیت در ایران، ص 15، مرکز اسناد انقلاب اسلامی)

ملاحظه می فرمایید؟ چنان می نماید که ناگهان جنبشی با نام و عنوان بهاییت از سقف جامعه فرو ریخته و در چشم بر هم زدنی با رفتار جمعی آن از وزیر و وضیع و روحانی و تاجر درهم امیخته است.

«شب اول محرم 1235 ق: تولد میرزا علی محمد شیرازی مشهور به باب (بنیادگذار آیین «بابیت») فرزند میرزا رضا بزاز و فاطمه بیگم در منزل دایی بزرگ خویش در شیراز».
«1261 ق: اقدام ملا صادق خراسانی (از اتباع باب) به دستور باب مبنی بر ذکر عبارت «اشهدان علیا قبل نبیل باب بقیه الله» در اذان نماز جمعه در شیراز، و واکنش تند مردم نسبت به این امر، و اقدام حاکم فارس (حسین خان نظام الدوله) به احضار و توقیف تنبیه باب، و نهایتا تکذیب باب ادعاهایش را در 10 ربیع الاول 1261 ق بر سر متبر در مسجد وکیل شیراز نزد علما و مردم، و حصر شدید وی در منزل».
«1262 ق: فرار باب به سوی اصفهان و پذیرایی گرم حاکم گرجی نژاد و ارمنی مذهب شهر (منوچهر خان معتمدالدوله) از او، و عجز باب از پاسخگویی به سوالات علمی علمای اصفهان (میرزا حسن نوری حکیم و محمد مهدی کلباسی و...). و ادامه ی پذیرایی حاکم از او به طور مخفیانه و برخلاف دستور دولت مرکزی ایران (به ریاست حاجی میرزا آقاسی).
«1263 ق: حبس باب به دستور محمدشاه قاجار و صدر اعظم وی (حاج میرزا آقاسی به مدت 9 ماه در زندان ماکو، و آغاز نگارش بیان (کتاب مقدس بابیان) توسط باب در آن جا».
«15 ذی قعده 1263 ق: ترور فجیع آیت الله حاج ملا محمدتقی برغانی قزوینی مشهور به «شهید ثالث» به دستور قرةالعین و توسط مریدان بابی او، و حبس و دستگیری آنان، و اقدام حسینعلی بهاء به گریزاندن قرةالعین از زندان و گسیل داشتن وی به سمت خراسان، و اعدام بابی های دخیل در قتل شهید ثالث».
«جمادی الاو1ل 264: انتقال باب به قلعه ی چهریق (در حوالی ارومیه) و حبس وی به مدت 27 ماه تا شعبان 1266 در آن جا، و ادعای قائمیت او در اوایل این دوران (در حدود صفر 1264 ق)».
«1264 ق: تجمع بابیان به رهبری محمدعلی قدوس و زرین تاج قزوینی (قرةالعین) و حسینعلی بهاء در دشت بدشت (واقع در حوالی شاهرود) و ظاهر شدن قرةالعین به نحو غیرمنتظره و شگفت انگیز به صورت بی حجاب و کاملا بزک کرده در جمع بابیان، و اعلام نسخ دیانت اسلام و لغو احکام آن (با پشتیبانی حسینعلی بهاء)، و ایجاد بحث و جنجال در بین حضار و خروج جمع قابل توجهی از آن ها از مسلک بابیت، و حمله ی مردم مسلمان منطقه به بابیان در اثر پخش خبر روابط نامشروع قرةالعین با سران بابیه».
«اواخر شعبان 1264: انتقال باب از زندان چهریق به تبریز جهت محاکمه ی او توسط جمعی از علمای بزرگ آن شهر در حضور ولیعهد (ناصرالدین میرزا) و عجز آشکار باب از پاسخگویی به علما، و چوبکاری او توسط میرزا علی اصغر شیخ الاسلام و نهایتا اقدام باب به نگارش توبه نامه و تکذیب جمیع ادعاهای خویش، و بازگردانده شدن وی به حبس چهریق».
«1265 ق: تعیین میرزا یحیی صبح ازل (برادر بهاء) در سن 19 سالگی از سوی باب به عنوان وصی و جانشین وی، و قبول این امر توسط بابیان و از جمله: برادر بزرگ ترش: حسینعلی بهاء».
«1265-1266 ق: آشوب های خونین بابیان به طور پیاپی در نقاط مختلف ایران (مازندران به رهبری ملا حسین بشرویه ای و محمدعلی «قدوس»، نیریز به رهبری سید یحیی دارابی کشفی، و زنجان به رهبری محمدعلی «حجت») و سرکوبی قاطع همه ی آن ها پس از جنگ های بسیار و صرف هزینه  هنگفت (5 کرور تومان) توسط مرحوم امیرکبیر».
«27 شعبان 1266ق: اعدام باب در تبریز به حکم مراجع دینی بزرگ شهر و فرمان قاطع امیر، و به مباشرت برادرش (وزیر اعظم)».
«شعبان 1267 ق: کشف توطئه بابیان برای قتل امیر، و تبعید حسینعلی بهاء از سوی امیر به عراق».
«28شوال 1268 ق: اقدام نافرجام تروریست های بابی به ترور ناصرالدین شاه، و تعقیب و دستگیری وسیع سران بابیه به اتهام همدستی با توطئه ی قتل شاه، و پناهندگی سریع حسینعلی بهاء (یکی از متهمان ردیف اول پرونده) به خانه ی منشی سفیر روس در زرگنده (منطقه ی ییلاقی سفارت روسیه) و نهایتا دستگیری و حبس حسینعلی بهاء (در کنار دیگر سران و فعالان بابیه)، و قتل سران بابیه و آزادی بهاء از زندان و اعدام پس از 4 ماه (با فشار شدید سفیر روسیه در ایران: پرنس دالگو روکی) و تبعید وی در ربیع الاول 1269 ق - تحت الحفظ مامور سفارت روس - به عراق». (فصل نامه تاریخ معاصر ایران، فصل نامه تخصصی، سال 12، صفحات 45 و 46 و 47 و 48)
این کرونولوژی رسمی و بس مختصر و موجود از آغاز ماجرای باب را از فصل نامه تخصصی تاریخ معاصر ایران برداشته ام که دو شماره ای را باز هم ویژه بهاییت منتشر کرده و آن چه از باب و بابیه می داند و می گوید همین صورتک های مخدوش و معیوب فوق است. بنیان اندیشی برای این کرونولوژی حتی فاتحه هم نمی خواند چرا که اغاز تحرک باب به حوالی 200 سال پیش باز می گردد که شهر و پایتخت و حکومت و ناصرالدین شاه و امیر کبیری نبوده اند تا چنین و چنان فرمانی علیه باب و بابیه صادر کنند. در این کرونولوزی، فاصله ظهور تا اعدام باب فقط 7 سال است که در خلال ان، چنان که به اذن الهی بررسی خواهم کرد، چندین جنگ محلی و منطقه ای میان طرفداران و مومنان بابی با نمی دانیم کدام ارتش کدام دولت و حتی گروه های مردمی و کسبه معمول صورت گرفته است. مکتب بنیان اندیشی 12 سال است در سرزمینی با هفتاد میلیون نفوس مدرسه دیده و ابزار ارتباط محلی و منطقه ای و بین المللی قادر نبوده است چشمان مسئولی را بر حقایق نوین تاریخی بگشاید و اگر حتی موفقیت باب در جذب انواع برگزیدگان دور و نزدیک را در شرایط حوالی 200 سال پیش بپذیریم پس منطق دیگری کاربرد ندارد جز این که باب و طیف نخستین مومنان اش را از پیش سازمان داده شده و آماده اجرای منظور به خصوصی قبول کنیم.

«حاجی میرزا جانی کاشانی با دو برادرش حاجی میرزا اسمعیل ملقب به ذبیح و حاجی میرزا احمد کاشانی هر سه با کمال شور و وجد مذهب جدید را قبول کردند و وقتی که در سنه 1263 باب را به حکم حاجی میرزا آقاسی از اصفهان به ماکو می بردند در وقت عبور از کاشان حاجی میرزا جانی و برادرش حاجی میرزا اسمعیل ذبیح سواران مستحفظین را مبلغ گزافی رشوه داده باب را در منزل خود برده او را با همراهان اش دو شبانه روز ضیافت شایانی نمودند، در شورش مازندران و محاصره قلعه شیخ طبرسی (سنه 1264) حاجی میرزا جانی به همراهی بهاءالله و صبح ازل و چند تن دیگر از مخلصین بابیه به مازندران رفتند جهد کردند که خود را به اصحاب قلعه ملحق سازند ولی به مقصود نایل نشده قشون دولتی ایشان را اسیر کرده در آمل محبوس نمودند و مدت ها در حبس بودند تا بالاخره هر یک به وسیله ای خلاص شدند و حاجی میرزا جانی را دو نفر از تجار کاشان که مبلغی از صاحب منصبان آن جا طلب داشتند به عوض چهار صد تومان گرفته مستخلص نمودند، و از قراری که از تضاعیف این کتاب و تاریخ جدید استنباط می شود حاجی میرزا جانی شخصا با باب و صبح ازل و بهاءالله و حاجی سلیمان خان تبریزی و آخوند ملا محمد علی زنجانی حجةالاسلام و سید یحیی دارابی و ملا شیخ علی ترشیزی ملقب به جناب عظیم و قرةالعین و میرزا حسن بشرویه برادر ملاحسین بشرویه و تقریبا با جمیع مشاهیر بابیه دوره اولی آشنایی و ارتباط داشته و اغلب ایشان را خود به نفسه ملاقات کرده و وقایع تاریخیه هفت سال اول «ظهور» را که در کتاب خود درج نموده شفاها از ایشان استماع نموده است و علاوه بر این در غالب این وقایع خود به شخصه حاضر و ناظر بوده است و چون وی یکی از مخلصین درجه اول بابیه و بسیار متدین و خدا ترس بوده است شکی نیست که جمیع مشهودات و مسموعات خود را که در نهایت صحت و بدون دخل و تصرف ضبط نموده این است که کتاب او به ملاحظات عدیده مذکوره دارای منتهی درجه اهمیت و فوق العاده مطبوع و مفید است، و بالاخره چنان که سابق مذکور شد حاجی میرزا جانی با بیست و هفت نفر دیگر از هم مذهبان خود در سلخ ذی العقده سنه ی 1268 در طهران بأفضح وجوه و اشد انواع قساوت به قتل رسیدند، حاجی بی چاره در این هنگامه پناه به بقعه شاه عبدالعظیم واقعه در حوالی طهران برده بود ولی در مورد او حرمت بقعه را ملحوظ نداشته او را به عنف بیرون کشیدند، و او را در روز معهود در سهم آقا مهدی ملک التجار و سایر تجار و اصناف افتاد و ایشان هر یک ضربتی بر بدن او زده تا کارش تمام شد، اما تاریخ تالیف کتاب - چون حکایت قتل باب در ضمن کتاب مذکور است و از طرف دیگر چون قتل خود مصنف در سلخ ذی القعده 1268 واقع شده لهذا واضح است که تالیف کتاب محصور است بین دو تاریخ مذکور یعنی 27 شعبان 1266 - سلخ ذی القعده 1268، و از این عبارت کتاب در صفحه 61 «الیوم که هزار و دویست و هفتاد و هفت سال از بعثت رسول الله گذشته» معلوم می شود که تالیف کتاب یا لااقل این موضع از کتاب در سنه 1267 بوده چه قدماء بابیه معمولا از بعثت تاریخ می گذاردند نه از هجرت و بعثت را به زعم خود همیشه ده سال قبل از هجرت فرض می کرده اند، و اما این عبارت از صفحه 92 «الحال که هزار و دویست و هفتاد سال از هجرت رسول الله گذشته دین آن سید بشر قوت گرفته آلخ» بدیهی است که مراد از آن تاریخ تقریبی است نه تحقیقی یعنی چون غرض تعیین واقعه به خصوص ها نبوده بر سبیل تقریب و ذکر عدد تام و عدم تعرض به کسور تعبیر به «هفتاد» کرده است و محال است که عدد تحقیقی مراد باشد چه خود قتل مصنف در سنه ی 1268 واقع شد چنان که گذشت». (حاج میرزا جانی کاشانی، نقطةالکاف، ص 29)

نقطه الکاف سومین مرجع مورد توجه مورخ بوده است که آشنایی با مطالب ان با ورود به مرغزار تفکیک حقیقت از دروغ یکسان است و اگر بخواهید اشاره وار به مطالب آن ورود کنید، موقتا در مفاهیم زیر باریک شوید.

«معانی جمیع کتب اسمانی در قران است و معانی تمام قرآن در فاتحه الکتاب است و معانی تمام سوره فاتحه در بسم الله است و تمام معنای بسم الله در باء است و معنی باء در نقطه، پس معنای جمیع در نقطه است و نقطه هیچ معنایی ندارد». (نقطه الکاف، ص42، عب، عا). (ادامه دارد)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

هوا خوری 25

پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 04:30 ب.ظ

نوعی توافق....

که همه را یه یک نسبت راضی و در عین حال ناراضی نگه داشته است.


 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       9    >>